X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

شخصیت شماره 2

چهارشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1396 ساعت 12:18

غیر از این منی که الان آمده اینجا دارد می نویسد من دیگری در من هست که اسمش شخصیت شماره 2 است، مثلا امروز شخصیت شماره 2 ، سه تا شیرینی بزرگ با چای خورده و قبلش هم یک تغار عدسی. اگر من که شخصیت شماره یک باشم با مسواک و خمیر دندان اختتامیه ای بر این کشتار پی در پی صادر نمی کردم این ماجرا همچنان ادامه داشت و کشویی که در آن چند سیب و پرتقال و بیسکوییت و دانه و پودر قهوه بود را سر می کشید و آنقدر ادامه میداد که دل درد بگیرد تا دست بردارد. 

شخصیت شماره دو در واقع رویکردی سایه ای دارد. همان کسی است که همواره او را سروکوب می کنم و برای هر کاری محاکمه می شود  و به یقین محکوم هم میشود، سرزنش میشود و خجالت زده اما وقیح است و باز کار خودش را ادامه می دهد. حریص و طماع است  ! سیرمانی ندارد و حرف حساب تو گوش های وامانده اش نمی رود ، خیلی صفت های بد دیگری هم می توانم برایش بشمرم  . . .

عالیجناب یونگ اسم شخصیت شماره دو را می گذارد سایه! shadow! خوب حقیقت این است که اسمش زیاد مهم نیست ، هر چیز که دلم بخواهد می توانم صدایش کنم. 

مشکل اصلیم با وی وقت هایی است که نمی دانم کاری که می کنم  و تصمیم که گرفته ام و از آن دفاع می کنم و استدلال می کنم و برایش رگ گردنی میشوم، تصمیم است که من گرفته یا شخصیت شماره 2؟ (این چیزی است که خیلی طریف و زیر پوستی اتفاق می افتد)

خنده دارد است اما این آقای شخصیت شماره 2 که می خواهم اسمش را "موری" mori بگذارم (خوب خیلی به مشخصات و شکل و قیافه اش فکر کرده ام ، کارهایش هیچ شبیه خانوم بودن نیست که شک م برده که مرد است و اسمش را هم دقیق نمی دانم مجتبا باشد یا مرتضا یا  . . . آدم روک گو با زبانی تیز، متوسط الجثه با یک مترو هشتاد قد با هفتاد و پنج کیلو وزن است که کاپشن مشکلی شمعی تن می کند و همیشه ته ریش دارد و بعضی وقت ها  کلاه عجیب غریبی هم روی سرش می گذارد و وقت و وبی وقت سیگار می کشد، حتا جاهایی که اصرار اکید شده است که سیگار کشیدن ممنوع است، مدام گوشه لپش آدامس نعنایی است و مطالعات عجیب غریبی دارد و یک دفترچه کوچک در جیب کاپشن ش می کذارد و جمله های قصارش را در آن یادداشت میکند. کفش هایش  کتانی است،  اما همیشه خاکو خولی ،  جین تنگ مشکی تن می کند و روی زانوهایش پاره است و روی ران ها یش زاب دارد، شغل دائمی ندارد و بیشتر وقت ها با دوست هایش تو پارک آتش درست می کند و سیگاری می کشند و بحث های الکی می کنند و به ریش دنیا می خندند و رسالتش این است که بگوید گور بابای دنیا)  به واقع شخصیت مستقل و هویتی مجزا از من دارد. مثلا من با بند بند وجودم و از سالها پیش تصمصم گرفته ام شکم و پهلو هایم را که قلمبه می شود را آب کنم اما شخصیت شماره 2 بسیار علاقمند به پرخوری است و تا حالا حتا یک بار نگذاشته یک رژیم چند روزه بگیرم ،   آمدم رژیم معروف جنرال موتورز را بگیرم. روز اول با میوه سپری شد و روز بعد با سیزیجات و هنوز روز دوم به پایان نرسیده بود که در حال گاز زدن یک بستنی سالار شاتوتی بودم.

حقیقت این است که من آدم چاقی نیستم اما همین دو سه کیلویی که دلم می خواهد کم کنم و نمی توانم و یکسر مغلوب شخصیت شماره دو می شوم نشان می دهد که این لعنتی زورش از من بیشتر است.بعدش با خودم خیال می کنم که باید تمهیدی بیندیشم و روی این شخصیت شماره دو را کم کنم! اصلا  زورآزماییی طور در یک نبرد ثابت کنم که کی رییس است! بهش ثابت کنم که این من هستم که انتخاب می کنم و او باید کوتاه بیاید و انتخاب های دوم و بعدی را بردارد و پا پس بکشد. 

اما حیقیت این است که نمی شود. 

اولا که؛ دعوا که نداریم ! بعدش هم این شخصیت شماره دو هم ، من هستم ، مثل یک مادر که دلش نیاید با کودکش بد خلقی کند و عطاب خطابش کند، چون این بچه از اوست و جگر گوشه اش است. حالا این آقای موری که شخصیت شماره دو نام گرفته هم جزیی از من است و چرا باید با سرکوب و خفقان جلوی راه نفسش را بگیرم؟ خیلی علاقمند ترم که با اون به پای میز مذاکره بنشینم و در ازای دادن امتیازاتی ، راضی اش کنم این خوی هیولایی اش را که گاهی مثل جاروبرقی میشود و آنقدر می خورد که بترکد تا وقت هایی که آن قدر گنده دماغی می کند یا خیلی وقت های دیگر را کنار بگذارد و  با هم دوست تر بشویم.

شخصیت شماره دو حالش از کتاب خواندن بد می شود و دلش می خواهد یکبند تو صفحات بی سر و تهه اکسپلورر اینستا بچرخد اما من خیلی وقت است که کلا اپلیکیشن اینستا را پاک کرده ام و این طوری  شخصیت شماره دو را راضی می کنم که  گه گداری،  بروم  نسخه ی وب اینستا را نگاهی کنم و بعد که دلش آرام گرفت و بی خیال شد می رویم سراغ کار هایمان.

ماجرا این است که باید صلح کنیم. باید بروم شخصیت شماره دو را از پارک بغل خانه پیدا کنم و به خانه برش گردانم. راستش مدتی زیادی است که از خانه انداخته بودمش بیرون. فکر می کردم اگر او برود همه مشکلات حل میشود، اما نشد. او از خانه رفته و تارانده شده اما هنوز تو بزنگاه ها و وقت تصمیم گرفتن همان قدر تواناست که قبلا بود و حتا این رانده شدن از خانه باعث رنجش و سرخوردگی اش شده و از این زهگذر حتا حس می کنم در شرارت وسواس خاصی پیدا کرده و با اصرار و تاکید می خواهد از امر من سرپیچی کند و کار خودش را بکند.

باید بروم دنبالش و لباس هایش را بکنم و بریزم تو ماشین لباسشویی و غذای گرم برایش بگذارم و اجازه بدهم کنارم باشد. نه پشت سرم. 

نمی دانم شخصیت شماره دو تا کی می ماند اما می دانم که تا وقتی بگویم نیست شرور تر میشود.



 + دسترسی تلگرام - کانال دست نوشته های پروانه

نظرات (4)
چهارشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1396 ساعت 14:09
وای خاله پلاله جونم چقد این شخصیت شماره دویی که ازش میگی مث شخصیت شماره دوی منه!!!
مخصوصن توی خوردن:)) یه وقتایی خودم خنده م میگیره، نمیدونم با کی مسابقه میذارم توی بخور بخور... انقد میخورم که به مرز انفجار میرسم... بعد که ولو میشم هی شروع میکنم به خودم بد و بیرا میگم که چرا خوردی؟
هر کاری هم میکنم نمیتونم باهاش دوست بشم بلکه م از در دوستی با هم به تفاهم برسیم!
پاسخ:

باید باهاش کنار بیایی
مچشو بگیری و باهاش رفیق شی
چهارشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1396 ساعت 16:00
سلام خیلی خوب توصیف کرده بودی کتاب سی بل را خوندی؟ خیلی بامزه شبیه یکی از شخصیت های سی بل بود که مرد هم بود ولی خوب سی بل از وجودش خبر نداشت ولی تو خوب مشناسیش خودمونیم این شخصیت عاقل ما هم که میخواد همه چیز طبق قاعده باشه خیلی وقتها حوصله سر بر میشه باید کردش تو قوطی و در قوطی را بست
پاسخ:
نه عزیزم
نخوندمش
والا این پیشنهاد تو هم ترسناکه
نباید قصد جونشو کنی
باید بزاری باشه و بزاری کارای مورد علاقه شو انجام بده
اخه با کشتنش خودت هلاک میشی
جمعه 13 بهمن‌ماه سال 1396 ساعت 07:04
سلام
جالب نوشتی . در ادبیات مذهبی به این آقا موری شما نفس اماره میگن و همون قسمتی از ماست که تمایل به کارهایی داره که تناسبی با ساختارهای اجتماعی که در اون زندگی میکنیم نداره . اگه "گالوم " درفیلم ارباب حلقه ها رو ییاد بیاری تقابل اون با قسمت دیگر شخصیت گالوم به خوبی در فیلم نشون داده شده.
البته من فکر میکنم که این برتری شخصیت شماره یک به دو واقعی نیست و مثلا شما در واقع همون آقای موری هستی نه پروانه خانوم فعلی اما به دلیل احاطه شدن در یک جامعه با هنجار های نا سازگار با علایق جناب مو ری ناچارا در قالب پروانه گیر کردی و زندگی می کنی . احتمالا اگر در یک جامعه باز زندگی می کردی تقریبا موری عنادی داشتیم نه پروانه عنادی. (: (البته این رو در مورد هر شخص دیگری هم - از جمله خودم - هم صادق می دونم ب دلیل اثبات این نظر هم تفاوت رفتار یک شخص در دو اجتماع متفاوته )
پاسخ:
سلام
اسمشو که اصلا مطمعن نیستم
دیروز فکر میکردم جویی باشه
در مورد اینکه کی اولویت داره هم به تمامی مخالفم
در تعریف پرسنا و شدو چنین تمایزی هست و نفس اماره رو نمی دونم
شخصیت شماره 2 فقط با دیده شدن اروم می گیره
و هیچ وقت عنان رو نباید دستش داد
مفصله قربان
سوبرداشت نکنید که من احساس کنم باید روشنگری کنم چون کامنتتون می گه به خطا رفتین
جمعه 13 بهمن‌ماه سال 1396 ساعت 07:08
الان به هویی یادم افتاد وبلاگ توت فرنگی روی خامه که نویسنده اش دوست شماست خدود 5 ماهه که چیزی توش نوشته نشده . مشکلی براش پیش اومده؟
پاسخ:
سلام
نه مشکلی نیست
می نویسه به امید خدا دوباره برامون
سرش شلوغه

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
Instagram