X
تبلیغات
زولا

در مسیر عادی بودن

دوشنبه 25 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 10:31

 

هر چی بیشتر می گذره بیشتر مطمعن می شم دنیا اون جایی  که بهمون گفته بودن نیست . . .

شرطی شدن

شنبه 23 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 14:21


آدم موجود بسیار عجب و پیچیده ای است، مثل پیاز می ماند که لایه لایه است و هر لایه اش را که کنار میزنی لایه ی دیگری خودنمایی می کند که علاوه بر این که از جنس همان لایه ی پیشین است تفاوت ها و تمایزهایی نیز دارد که آن را از لایه پیشین تفکیک می کند و هز چقدر به سمت هسته و مرکز آن پیش بروی علاوه بر تردی و لطافت شاهد تمایز های شاخص دیگری خواهی بود که لایه خارجی هیچ انتظار رویت آن را نداشته ای و حتا ظنی به  وجودش نمی رفته است.


قصه از دوره کودکی مان آغاز می شود.

زمانی که خرد و ناتوان بودیم و باید ها و نباید های دنیا را دیگران تعریف می کردند، پاداش ها و تنبیه ها را آن ها و بعد از آنها مدرسه و معلم ها مشخص می کردند و ما کودکانی بودیم که با کمی بالا و پایین، قانون گریزی یا اطاعت، سرکشی یا فرمان برداری این قوانین را به عنوان الفبای زندگی اموختیم و اجرا کردیم و  گام به گام  آمدیم بالا و بزرگ شدیم و در حالی که این قوانین درونی شده بود،  برای خودمان خانوم و آقایی شدیم و سرکار رفتیم و ازدواج کردیم و بچه دار شدیم و خودمان حتا شروع کردیم به تربیت بچه هامان. 

چیزی که در این اثنا رخ میدهد، تغییر زمین بازی است.  در این سیر تکاملی ما از کودکی که مطیع و فرمان بر است به شخص بالغ تغییر موقعیت داده ایم. دیگر تایید ها و تنبیه ها و تشویق ها و تردید ها از جای دیگری نمی آید، دیگر نباید با همان فرمول ها و آموخته ها و داده ها که برای طفولیت مان بود بازی را ادامه بدهیم. باید همه چیز را دوباره دید و قوانین شخصی را دوباره نوشت تا درونی بشود و خود بدل به ابزار اعمال قدرت خودمان با فرمول های شخصی خودمان بشویم.

ماجرای بستن فیل را تقربیا همه میدانند که چه جور عمل می کند اما دوباره می نویسم که فیل بانان برای نگه داشتن فیل، که بزرگترین حیوان روی خشکی است ، از درخت نازکی بهره می گیرند که حیوان می تواند با اندک فشاری  ریشه کن کند اما با همان طناب باریک و همان درخت نحیف ، فیلم سر جایش می ماند و چرا یی ان برمیگردد به بچگی هایش که وقتی حیوان کوچک بوده به همان درخت بسته میشده و هر چقدر هم که زور میزند نمی تواند خود را رها کند، کم کم باور می کند که اگر همه تلاشش را هم که کند باز نمی تواند خود را نجات بدهد و این طور با همان ریسمان و همان درخت  اون را برای همیشه مهار می کنند

به همه این پروسه، شرطی شدن می گویند، فرآیندی که با تغییر زمین بازی و تغییر توانایی های ما همراه است اما همچنان باورهایمان به همان سمت و سوی سابق می بردمان و . . .

این پست ادامه دارد

رستگاری در شائوشنگ

جمعه 8 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 12:02

آخر وقت است، خانم آرایشگر که تماس می گیرد یادم می آید قرار است بروم ناخن هایم را درست کند، به آرایشگاه که می رسم می بینم فضای شلوغ و مملو از زندگی سالن در سکوت و خلوت به انتظار ساعت خاموشی است. من هستم و خانم ف!هر بار که پشت میز خانوم ف می نشینم و حرف می زنیم، حس میکنم چقدر دوست داشتنی و مهربان است و چقدر می شود با او حرف زد.

هر ماه که هم را می بینیم از همه چیز حرف میزنیم و قصه ها  می گوییم

این بار خانم ف شاد و شنگول و پرانرژی داشت قصه ی برادرش را تعریف می کرد که چند ماهی هست عقد کرده و حالا قبل از برگزاری مراسم عروسی، دختر باردار شده است و همه شان چقدر خوشحالند که عروس داماد تصمیم دارند بدون برگزاری مراسم بروند سر خانه شان و بچه را هم نگه دارند و  . . .

قبلش داشتم برایش قصه ی محل کار جدیدم را تعریف می کردم که چه جور است و نزدیکی راه و خوش خلقی و جو دوستانه ی آدم هایش چقدر برایم دلنشین است

بی واسطه، یکهو گفتم: ایمان باید چیزی از این جنس باشد

این جور که ندانی چه خواهد شد اما از گذرگاه عبور کنی، این جور که ندانی شرایط مساعد هست یا نیست اما آن چه را که باید انجام، انجام بدهی! یادم می آید یکبار یک نفر خیلی گنگ و گم یادم آورد که هی فولانی! ایمان داشته باش! بعدترش یک بار هم بهار گفت! ایمان تو از دست نده دختر!

اینکه برادر خانوم ف تصمیم داشت بچه را نگه دارد، فارق از اینکه اوضاع اقتصاد چه جور است و ملت تقویم دستشان است و بچه هزار و یک خرج دارد و هنوز زندگی شان را شروع نکرده اند  و . . . اینکه کاری را که دوست نداری ول کنی و بیایی بیرون و اینکه جایی را که مایه آزارت است را ترک کنی و اینکه خوشی ای بسازی که اگر چه کوچک است اما مال خود خودت باشد . . .

راستش را بخواهید بلد نبودم ایمان چی می تواند باشد! چه جور می شود ایمان داشت و جنسش از چه گونه تجربه ای می تواند باشد. آن شب پشت میز آرایشگاه خانوم ف،  مثل رستگاری ای که در زندان شائوشنگ نشدنی می نماید، مفهوم ایمان را لمس کردم  . . .

راه رفتنی را باید رفت

یکشنبه 3 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 08:07


یک گوشه از دستت را باید همیشه باز بگذاری برای رفتن کسی که باید برود، میخواهد برود . . . یک گوشه از ذهنت را برای ترک کردن و از دست دادن کار، خانه، دارایی و  . . .بعضی وقت ها روی بعضی چیز ها قفلی می زنیم و با عناوینی مثل من باید همه تلاش خودم را کنم و اگر فولان چیز را از دست بدهم چقدر عواقب فولان خواهد داشت و  . . .به ماندن در جایی ناسالم و پرخطر تن می دهیم.

حقیقت این است که اگر بروی خودت قابل دفاع می مانی و اگر بمانی دستاورد قابل دفاعی داری اما از خودت چیزی باقی نمی ماند، می شوی موجود هزار پاره ای که هر پاره اش را بذل کرده برای نگه داشتن و ماندن کسی، چیزی و . . .

و اگر از اخر به اول نگاه کنی و خودت را نگه داری، مثل ثروتی می ماند که پایان ناپذیر است و تجدید می شد اما اگر برای هر دارایی دیگری ،خوت را بدهی،  تمام می شوی  و چیزی از خودت باقی نمی ماند! 

رفتنی باید برود....

راه رفتنی را باید  رفت...

وقتی جایی خوشحالت نمی کند باید قدم برداری و به جای سرکوب خودت به رفتن فکر کنی و ساختن و داشتن جایی که ازار دهنده نباشد




برچسب‌ها: راه نوشت، رفتنی
Instagram