X
تبلیغات
زولا

رستگاری در شائوشنگ

جمعه 8 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 12:02

آخر وقت است، خانم آرایشگر که تماس می گیرد یادم می آید قرار است بروم ناخن هایم را درست کند، به آرایشگاه که می رسم می بینم فضای شلوغ و مملو از زندگی سالن در سکوت و خلوت به انتظار ساعت خاموشی است. من هستم و خانم ف!هر بار که پشت میز خانوم ف می نشینم و حرف می زنیم، حس میکنم چقدر دوست داشتنی و مهربان است و چقدر می شود با او حرف زد.

هر ماه که هم را می بینیم از همه چیز حرف میزنیم و قصه ها  می گوییم

این بار خانم ف شاد و شنگول و پرانرژی داشت قصه ی برادرش را تعریف می کرد که چند ماهی هست عقد کرده و حالا قبل از برگزاری مراسم عروسی، دختر باردار شده است و همه شان چقدر خوشحالند که عروس داماد تصمیم دارند بدون برگزاری مراسم بروند سر خانه شان و بچه را هم نگه دارند و  . . .

قبلش داشتم برایش قصه ی محل کار جدیدم را تعریف می کردم که چه جور است و نزدیکی راه و خوش خلقی و جو دوستانه ی آدم هایش چقدر برایم دلنشین است

بی واسطه، یکهو گفتم: ایمان باید چیزی از این جنس باشد

این جور که ندانی چه خواهد شد اما از گذرگاه عبور کنی، این جور که ندانی شرایط مساعد هست یا نیست اما آن چه را که باید انجام، انجام بدهی! یادم می آید یکبار یک نفر خیلی گنگ و گم یادم آورد که هی فولانی! ایمان داشته باش! بعدترش یک بار هم بهار گفت! ایمان تو از دست نده دختر!

اینکه برادر خانوم ف تصمیم داشت بچه را نگه دارد، فارق از اینکه اوضاع اقتصاد چه جور است و ملت تقویم دستشان است و بچه هزار و یک خرج دارد و هنوز زندگی شان را شروع نکرده اند  و . . . اینکه کاری را که دوست نداری ول کنی و بیایی بیرون و اینکه جایی را که مایه آزارت است را ترک کنی و اینکه خوشی ای بسازی که اگر چه کوچک است اما مال خود خودت باشد . . .

راستش را بخواهید بلد نبودم ایمان چی می تواند باشد! چه جور می شود ایمان داشت و جنسش از چه گونه تجربه ای می تواند باشد. آن شب پشت میز آرایشگاه خانوم ف،  مثل رستگاری ای که در زندان شائوشنگ نشدنی می نماید، مفهوم ایمان را لمس کردم  . . .

نظرات (4)
شنبه 9 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 10:12
چقدر خوب

ایمان آوردن...
پاسخ:
یکشنبه 10 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 15:48
من اینجا رو دوست دارم و می خونم لطفا همیشه اینجا بنویس ممنون حتی اگر نظر ندم
پاسخ:
عزیزمی
یکشنبه 10 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 21:56
اما اینکه حرفای مردم و ول کردن و اونی که خدا دوست داره رو گرفتن باحال بود
چند سالتونه؟
پاسخ:
what?
سه‌شنبه 12 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 21:26
سلام .
چند وقتی بود هر بار که می اومدم نوشته اول وبلاگ رو میدیدم که ارجاع میداد به تلگرامت دلخور از عدم وجود پست جدید صفحه رو می بستم .امروز تازه فهمیدم که پستهای زیرش جدیدند و اون نوشته آخرین پستت نبوده . خدا رو شکر که یه کار پیدا کردی .مطلبی که قبلا در مورد فاصله زمانی 6 ماهه بین بیکاری و بی خانمانی نوشتی ترسناک بود و من شخصا توی زندگی از همه بیشتر از بیکاری می ترسم چون نقطه شروع تلاشی زندگی یه آدمه.
اگر میتونی خودت رو بیشتر با محل کار جدید تطبیق بده این دوران گذرای مابین ول کردن محل کار فعلی و رفتن سر کار جدید دوران جالبی نیست و روحیه آدمو خیلی خراب میکنه
موفق باشی .
پاسخ:
سلام
ها ها
چه بامزه
بله بله کار مساله ی بسی بسیار مهمیه و داشتنش و حفظ کردنش و . . . مثل رابطه است اصلا
سلامت باشید

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
Instagram