X
تبلیغات
زولا

مانیفستی در باب زنانگی

دوشنبه 8 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 17:10

تقریبا دو هفته مانده تا سی و چهار ساله شوم و مادرم در سی و پنج سالگی من را که آخرین فرزندش بودم به دنیا آورد، این جمله، یکی از تاثیر گذارترین مفاهیم زندگی من بوده چون تصور می کردم تا قبل از سی و پنج سالگی حتما باید به خیلی از فضاهای آشنایی که کسی مثل مادرم ساخته بود دسترسی پیدا کرده باشم.

اما من، اینجا در این لحظه به یقین می دانم که نمی خواهم هیچ وقت بچه دار بشوم، می دانم  تنها زندگی کنم و می دانم می خواهم کار کنم و نقاشی کنم و رویای کودکی ام را بسازم. اینجا در آستانه ی میانسالی و کله ای که، کسری از موهایش سفید شده است می دانم این زندگی لعنتی را می خواهم! با همه بالا و پایین هایش و میخواهم گسترده شوم مثل چادر شب که کشیده می شود روی شهر، روی دنیا . . .  همه جا!  می خواهم مثل اقیانوس پخش بشوم روی زمین . می خواهم همه چیز را تجربه کنم. خوب و بدش را . . . پایین و بالایش را . . .  می خواهم خودم بشوم، می خواهم هیچ چیز بشوم، همه چیز بشوم . . .

وقتی به مادرم فکر میکنم که در تابستانی که تولدش بود، با شکم برآمده همراه با شوهرش می رود بیمارستان شهدای تجریش و آنجا طی یک زایمان نه چندان دشوار آخرین فرزندش را به دنیا می آورد، تصور می کنم پرستار مرا در آغوش گرفته و پای چپم را می زند در استامپ آبی و مهر می کند روی کارت ولادت و دور سر و قد نوزادی را که من باشم اندازه می گیرد و می نویسد و کارت را می گذارد کنار زن زائو و می رود و مادر با پستان های پر شیرش مثل ماده شیری که توله اش را می لیسد و تیمار می کند، این آخرین تجربه ی زایمانش را زندگی می کند.

آن وقت به احتمال خیلی زیاد، خاطرش اندکی مکدر بوده است از این لحاظ که بچه دختر شده است و حساب کتاب هایش با شوهرش به هم ریخته است، دلشان یک جفت می خواست، مثل گله بانی که دلش دو تا میش و دو تا بزغاله بخواهد لابد . . . اما من از ابتدا با حساب کتاب هایشان کنار نیامدم و شدم دخترک انقلابی خانه! 

هفت سالم هم نبود شاید کمتر که یک تابستان که با اهل و عیال کل تابستان را کوچ کرده بودیم ییلاقات الموت، پدرم که مرخصی نداشت و غالبا ما را می گذاشت و می رفت تهران سر کار و می آمد در یکی از این رفتن ها مادرم را هم با خودش برد و ما را که چهار تا بچه ی شر و شیطان بودیم به مادربزرگ مادری ام سپرد و برای اضافه کردن توصیه هایش رو به برادرم نگاهی انداخت و به مادربزرگ گفت که مراقب بچه ها باشین من همین یک بچه را دارم. هنوز کلامش منعقد نشده بود که پریدم که پس ما از زیر بوته عمل آمده ایم؟ بعدش پدرم شروع کرد به ماست مالی که منظورش این بوده همین یک پسر را دارد و تا جایی رسید که عذرخواهی کرد!

آن وقت برای اینکه این جور به بابای عزیز و مهربانم پریده بودم خیلی شرم زده شدم که باعث شرمندگی اش شده بودم و تا میشد سعی می کردم زبان به کام بگیرم و باعث رنجش های این چنینی اش نشوم اما خوب باز هم پیش می آمد . . .

دبیرستانی شدم. با سری پر از شور نقاشی  و رنگ و دیوانه بازی برای ساختن مجسمه های ضایعاتی  و تشنه! تشنه ی توجه و نوازش و تایید والدین و اطرافیان و جامعه! این جور بود که به جای رفتن به هنرستان و پیدا کردن راه شخصی، وقتی دیدم پسر عمویم که ریاضی خوانده و چپ و راست مورد تایید و تشویق همه فامیل است و همه بچه های فامیل می روند پیشش ریاضی و فیزیک یاد می گیرند و پدرم که می خواهد نامش را ببرد یک علی می گوید و سیصد و شصت تا علی از لب و لوچه اش می ریزد، کوتاهی نکردم و وقتی در تست های ورودی رشته های پذیرش دبیرستان، ریاضی اولین انتخاب بود بی درنگ گفتم که می خواهم ریاضی بخوانم! ریاضی خواندم و حتا شاگرد اول کلاس شدم و از طرف مدرسه برای تشوق و تمجید و جشنواره ی منطقه ای یک جایی شبیه فرهنگ سرای بهمن برایمان جشن آن چونانی گرفتند و کادو و کیف و  فولان . . .  اما من سیراب نمی شدم. نمی دانم آن جور که باید مورد تایید والدین قرار نمی گرفتم یا این چیزی که می گرفتم سیرابم نمی کرد . . .

تشنه ماندم آخر از آن چشمه ی گوارا . . .

سال اول که کنکور ریاضی دادم مثل این بود که به خودم قول داده باشم بیا این قرص بد مزه را بخور و جایش همه این آبنبات ها مال تو! خیلی غم انگیز بود که بخواهم مثلا مهندسی صنایع بخوانم یا  هر چیز این شکلی دیگری

 پدرم مخالف تغییر رشته بود و برای این هدف مبلغی را هم پرداخت نمی کرد و من نمی توانسنم بدون داشتن کتاب هنر بخوانم! امداد غیبی از راه رسید! نقاشی هایی که وقت و بی وقت برای مهدکودکی که خواهرم آنجا کار می کرد می کشیدم چشم مدیر را گرفته بود و پیشنهاد داده بود که خواهرت بیاید و دیوارهای مهد را نقاشی کند و خدا می داند چه شادی زایدالوصفی داشتم از شنیدن این پیشنهاد! کلی رنگ و قلم مو خریدم و رفتم دیوارهای مهد را یک تنه مثل کسی که خیلی بلد است و اصلا کارش این بوده اتود زدم و نقاشی کردم و رنگ زدم و خلاصه با سی و دو هزار تومنی که حقوق گرفتم،( سال 81 ) کتاب های کنکور هنر را خریدم

خوب راستش  هنوز هم برایم عجیب است که چرا به جای نقاشی گرافیک را انتخاب کردم. اما خوب می شد . . . من انگار از طفولیت غم نان داشته ام! برای رشته ای که انتخاب کردم هم فضای آینده ی شغلی مهم تر از خود چیزی بود که دلم می خواست  و این جور شد که تا حدودی نزدیک شدم به جایی که دوست داشتم

این مشنگ بودن کافی برای اینکه ول کن غم فردا را و برو هر غلطی که می خواهی بکن را هیچ وقت نداشته ام! الان در این سن می دانم که اگر می رفتم سراغ نقاشی هم یک جوری میشد و بالاخره می توانستم راهم را پیدا کنم و از گرسنگی هم نمی مردم به یقین! 

همین فازی که انگار مسئول کل ترکمون های دنیا تویی و باید یک طوری باشی و یک طوری حواست باشد که اگر هیچ بنی بشری هم حواسش نباشد تو آن موجود با ذکاوتی باشی که سوتی ندهی! (ها ها ها البته این حس درونیم بوده والا یکسره و بی وقفه و با شدت و حدت فراوان در حال گاف دادن در زندکی بوده و هستم  تا کنون . . .)

بماند ...

اینک در آستانه ی سی و چهار سالگی و رسیدن به سنی که شاید نصف راه را رفته ای، هیچ کجای زندگی ام شبیه مادرم نیست! نه شوهری دارم که خرج زندگی ام را بدهد، نه بچه هایی که دورم ونگ بزنند و از صبح تا شب درگیر ناهار و شام و صبحانه و رخت عید و لباس چرک و دندان های شیری شان که می افتد باشم! نه مهمانی های فامیلی و نه حتا پدر و مادری که نگرانشان باشم و برایشان برنج ایرانی و روغن بگیرم و خیال کنم فرزند خلفشان هستم! مادرم به سن من که بود خیاطی می کرد و بچه شیر می داد و شوهر داری می کرد و اگر هر روز غذا می پخت حتما زن خوب و مورد ستایشی هم بود! با روسری هایی که هر سال برای مادر خودش و مادر شوهرش و یکی برای عمه و یکی برای خاله می خرید و روسری های خوبی هم می خرید و میشد زن خوب!  اگر پیراهن زن همسایه و چادر گلناز خانم را بی نقص می دوخت می شد زن خوب ! و اگر این آخری، جای دختری که محاسبات مردش را به هم ریخت پسری می زایید که اسمش را هم انتخاب کرده بودند ، دختری که بی اسم بود و از بی اسمی خواهر بزرگترش اسمش را پروانه گذاشت تا وقتی بزرگ میشود سوارش بشود و پرواز کند، می زایید، میشد زن خوب! اگر تمکین می کرد و کمتر اعتراض می کرد زن خوبی بود! اگر زود عذر خواهی مردش را می پذیرفت و دعوا را کشش نمی داد زن خوبی بود!  اگر پا به پای  مردش  بود، زن خوبی بود! اگر بچه ها را قانع بار می آورد زن خوبی بود! . . . 

اینجا اما من با هیچ کدام از این معیارها و خط کش ها زن خوبی نمی شوم! نیستم!  

اگر کیسه ی پلاستیک فریزر را که لایش نان جو و پنیر لاکتیکی لقمه کرده ام تا وقتی دارم  زبان می خوانم ، صبحانه بخورم را دور نیندازم و فردا هم از همان استفاده کنم و اگر سه روز از همان کیسه استفاده کنم آن وقت احساس می کنم زن خوبی هستم. اگر هر روز صبح به جای ماندن در رختخواب، صبح زودتر بیدار بشوم و یم ساعتی را صرف ورزش کنم و بعدش دوش بگیرم و وقتی می خواهم صورتم را بشورم هم حتما از صابونی که دکتر برای پوستم که بینهایت چرب است تجویز کرده استفاده کنم و بعدش هم ضد آفتابی که خیلی گران تومنی است را برای خارج شدن از خانه بزنم حس می کنم خیلی زن خوبی هستم. اگر وقتی حقوق می گیرم، همان مبلغ ناچیز را به حساب فولان فامیل دوری که شوهرش مجنون و تریاکی است و دو تا بچه دارد بریزم حس می کنم زن خوبی هستم. اگر فولان برنامه و اپلیکیشن کاربردی که برای ورزش کردن یا زبان خواندن یا تنظیم پریود است را به کسی که به یک همچین چیزی نیاز دارد معرفی کنم حس می کنم زن خوبی هستم و حتا وقتی با بهار می روم پیش دوستش و با خودکار نقش دو تا پروانه که دارند پرواز می کنند را روی دستم با خودکار می کشم و همین نقش می شود تتوی روی دستم و هربار که میبینمش حس می کنم این کاری است که برای خودم کرده ام اگر چه کسی بگوید چقدر کار مسخره ای است یا زشت است و یا  هر چیز دیگری از خودم خوشم می آید و حس می کنم زن خوبی هستم!  وقتی فضای تاریک درون کسی را می بینم و وقتی یک گام به سمت نور می آید و یادش می آورم که چقدر روشن شده حس می کنم زن خوبی هستم! اگر بیشتر وقت بگذارم و زباله ها را تفکیک کنم! اگر بیشتر زبان بخوانم! بیشتر کتاب بخوانم! بیشتر غذایم را به اشتراک بگذارم! بیشتر کسی را شاد کنم و بیشتر از فضا های عصبی و تاریک فاصله بگیرم . . . 

پست طولانی اش شد ، یک مانیفست زنانه . . .

خواستم بگویم ادم خوبی بودن لذت بخش تر است تا زن خوبی بودن

حالا سی و چهار، سی پنج! چهل! هر کجا و هر عددی که باشد

برچسب‌ها: زن، تولد نوشت
نظرات (10)
چهارشنبه 10 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 11:24
چقدر تعریف خوب بودن متفاوت است
منم وقتی بچه بودم فکر میکردم زنی میشوم شبیه مادرم.. اما نشدم ... و امروز منم حس میکنم انسان خوبی هستم... اما زن بودن را گاها یادم میرود
پاسخ:
تعریفت باید مال خودت باشد تا کار کنه
چهارشنبه 10 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 12:18
سلام دوست عزیز
قلم بسیار زیبایی دارید
بهتون تبریک میگم
ما در زمینه باغ ویلا فعالیت داریم اگر دوست داشتید خوشحال میشیم به ما سری بزنید . با تشکر از شما
چهارشنبه 10 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 15:17
تولدت مبارک زن ساختار شکنِ خوب!
پاسخ:
چهارشنبه 10 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 15:35
سلام
پیشاپیش تولدت مبارک
این متن مانیفست یا هر چیزی اسمش بذاری، برای بچه هایاخر آخر دهه 60 پر از مفهوم و حسی خاص است
پاراگراف دوم که میخوندم، دیدم این بود که جملاتت ادعای غیر واقعی است و... اما اخرهای متن گیج شدم و هیچ واقعیت معنی داری را نتونستم متصور بشم و....

امیدوارم زندگی همراه با آرامش داشته باشی
پاسخ:
سلام ممنون
ادعای غیر واقعی
اما . . .
واقعیت معنا دار ندید
منم متوجه منظور شما نشدم
جمعه 12 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 07:25
سلام
چیزی که بیان کردی منحصر به خودت نیست با تفاوتهای مختلف برای همه پیش اومده . من هم شبیه پدرم نشدم . اصلا قرار نیست کسی راه از پیش تعیین شده ای رو بره . ما محصول شرایط جامعه مون هستیم که مسلما با شرایط پدر و مادر هامون متفاوته . نسل های قبل از ما از خیلی از خواسته هاشون گذشتند .مادر تو هم اگر شرایط جامعه اجازه میداد شاید ایده آلش چیزی غیر از فرو رفتن در قالب "یک زن خوب از دیدگاه دیگران" بود .

البته بعضی قالب ها بیولو‍‍ژیگ هستند و ما بی اختیار اونها رو میپذیریم و جذب اونها میشیم تشکیل خانواده یکی از اونهاست .هر چقدر به عنوان یک زن امروزی که زندگیش رو به اختیار خودش میگذرونه به مقوله شوهر و بچه و بچه داری با اکراه نگاه کنی باز وقتی که سر بچه نوزادت رو به سینه بگیری و بهش شیر بدی پر از حسی میشی که ساخت صد ها مجسمه و یا ترسیم دهها نقاشی زیبا با اون برابری نمیکنه . بهش میگن حس مادری.

اگر قرار بود زندگی ما با تحلیلهای عقلانی شکل بگیره درصد زیادی از خونواده ها شکل نمیگرفتند . کدوم دختری هست که بخواد الان وضعی مشابه مادرت که توصیف کردی داشته باشه یا کدوم پسری هست که بخواد وضعی شبیه پدرت که توصیف نکردی داشته باشه . هر دو در کلافی -هر چند متفاوت- گرفتار ودند. ولی غرایز طیعی اونها رو در قراردادی به اسم ازدواج مقید کرد و خونواده تشکیل شد که حاصلش تو و بقیه شدید.

بیان این مساله که با این درک رسیدی سخت ناراحت کننده هست " اما من، اینجا در این لحظه به یقین می دانم که نمی خواهم هیچ وقت بچه دار بشوم، می دانم تنها زندگی کنم و می دانم می خواهم کار کنم و نقاشی کنم و رویای کودکی ام را بسازم. "
اینها از یک روح و روان خسته و ناامید ناشی میشه نباید انقدر زود تسلیم وضع موجود جامعه بشی . از کجا میدونی با مردی آشنا نمیشی که یا خودش هنرمنده یا زندگی با یک هنرمند رو با تمام جنبه هاش میپذیره؟ اون روز به حرفهای امروزت خواهی خندید و حودت رو به رودخانه جاری زندگی خواهی سپرد و همون نقشی رو داوطلبانه و عاشقانه اجرا خواهی کرد که همه زنهای قبل از تو کردند.

امید به آینده ای بهتر در کنار مردی که تنهایی های همدیگر رو برای هم پر کنید رو از دست نده.

موفق هستی ، موفق تر باشی
پاسخ:
سلام
اتفاقا هنوز هم زیاد میبینم زن هایی که کارهایی رو انجام یم دن که عینا مادرانشون اجام دادن
با همون مقیاس
خودم حس نکردم از ناامیدی و خستگی اون جمله ها رو که آوردین نوشتم، حس می کنم که استیصال منبح وجود این ها نبوده
از لطفت ممنون
مثل همیشه نقد و تیز و مخالف می نویسی
ممنون ازت
شنبه 13 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 20:00
خب من همیشه دوست داشتم شبیه به اون چیزی بشم که تو الان هستی. دلم نمی خواست مثل مامانم بشم. ضعیف, بی دست و پا, سربار, ترسو و خجالتی,عصبی و استرسی... ولی همونی که نمی خواستم شدم. نمی دونم تقصیر کی بود, خودم یا خوانوادم. ولی این اصلا اهمیت نداره. چیزی که مهمه اینه که آدم فقط یه جون داره.باید جوری زندگی کرد که راضیش میکنه. سالهاست وبلاگت رو می خونم و اولین باره چیزی برات می نویسم(نتیجه همون خجالتی بودنه).هم سن هستیم و همیشه بهت غبطه خوردم که تو سخت ترین شرایط هم بالاخره راهت رو به درستی پیدا کردی و بهت افتخار می کنم.
پاسخ:
عزیزم
چه خوب که برام نوشتی و چقدرم درست نوشتی که ادم یه جون بیشتر نداره و همون یه جون باید طوری باشه که راضیت کنه
مرسی از همراهیت
بوس بهت
یکشنبه 14 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 01:34
Parvane joon u zane khobi hasti azizam, pishapish tavalodetono tabrik migam, ishala be tamame arezohaye ghashangeton beresin, rohe mamano baba shad bashe
پاسخ:
مرسی آذر جانم
سه‌شنبه 16 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 15:56
سلام
من تقریبا با شما همسن هستم
نوشته تان خیلی خیلی به فضای فکری من نزدیک بود و از همین جهت به دلم نشست و وادارم کرد لحظاتی را متوقف بشوم و به خودم فکر کنم! بعدش دلم خواست اینها را برایتان بنویسم:
مادرم زن به غایت سختگیری بود. هنوز هم هست. کلی باید و نباید برای من ترسیم کرد. یک راه نشانم داد . گفت راه درست این است و لاغیر. جز این بروی خطاست و من دختر خطاکار نمیخواهم! همینقدر بیرحم! دوست داشتن مشروط!
دیدگاهم به زندگی با مادرم فرق داشت تو یه مقاطعی خیلی با هم درگیری داشتیم و من عمیقا عذاب وجدان میگرفتم. خیلی طول کشید که بتونم به خودم حق بدم جوری غیر از اون چیزی که مادرم میخواست فکر کنم و ازین فکرم لذت ببرم. گرچه هنوز عذاب وجدانه رو دارم...
همین شد که من الان که در آستانه 35 سالگی دلم نمیخواد مادر بشم!
پاسخ:
عزیزم
برات آرزوی شادکامی میکنم
اما خوب یه چیزی هم میگم که یه وقتی بالاخره باید الدینمونو ببخشیم
اونا هم آدم بودم و ممکن بود خیلی وقتا اشتباه کنن و کوتاهی کنن
مثل ما که ممکنه با همون باید ها و نباید های که تو مخمون کردن رو بچه هامون تاثیر بزاریم و اونا رو با همون راهی که یادت دادن تربیت کنی
خودت فکر می کنی که درسته اما چیزی که حقیقت داره اینه که نه!!!
چهارشنبه 17 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 00:02
همینه
پروانه
خیلی قشنگ نوشتی یه لحظه بغضم‌گرفت
چی بگم؟
پاسخ:
عزیزم
بوس بهت
پنج‌شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 20:16
حس خوبی داشت نوشتت و ناخوداگاه تا اخرش اومدم باهاش..
شاید چون هم حس بودم با نوشته ت..تفاوت نگرش ها به زندگی..به خوب بودن..به این دوگانگی و چندگانگی..
صمیمانه و از ته قلب خوشحالم برات ک از اونچه که توش قرار داری لذت میبری و مسرت رو پیدا کردی و به سمتش میری..
و من هنوز در آستانه 27 سالگی دنبال پیدا کردن خودمم.. شبیه خودم بودن تو فضایی که شبیه من "خوب " محسوب نمیشه، خیلی سنگینه..

شاد باشی پروانه خانوم ِ نیک نام!
پاسخ:
سلام مهندس جان
والا الان تو 34 سالگی به این نتیجه رسیدم که کلا قبل 30 سالگی انگار همه چی سوء تفاهم بود

سلامت و شاد باشی

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
Instagram