X
تبلیغات
رایتل

رضا

سه‌شنبه 16 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 09:40


آقای اسدی که مریض و حال ندار بود، یکی دوبار برایش سوپ پختم. قبل تر ، ماه رمضان هم یکی دو بار آش رشته که پخته بودم، دم افطار برای آنها هم بردم و یکی از پرستارهایش را که از اقوام دور هم بود و برای ارشد آماده میشد را دیده بودم.

اسمش رضا بود

اولین بار رضا در را باز کرده بود و من کاسه ی بزرگ آش را دستش داده بودم و او دو دقیقه بعد کاسه ی بزرگ را به انضمام یک شیشه مربای آلبالوی مامان پز برایم پس آورده بود.

از آن طرف پنجره ی آشپزخانه ی آقای اسدی دقیقا طوری تعبیه شده که آمار لحظه به لحظه ی رفت و آمد ساکنین ساختمان قابل رویت است و گویا این آقا رضا وقت هایی که آقای اسدی مرحوم می خوابید می آمد پشت همین پنجره می ایستاد و سیگار می کشید و خیلی دقیق آمار رفت و آمد من و حتی دوستانم را در آورده بود که با کی می روم و با کی می آیم.

اولین باری که حرف زدیم وقتی بود که در راه پله ها اتفاقی برخورد کردیم و میخواست راجع به مودم اینترنتم که روی پشت بام است بپرسد که از کجا نت گرفته ام و کجا بهتر است و چه طور اقدام کند که کلی راهنمایی اش کردم و راه و چاه نشانش دادم.

همان شب آش نذری را برده بودم که وقتی کاسه را آورد گفت آقای اسدی بیدار است و اگر می خواهید ببینیدش الان وقت خوبی است.

یک ربع بعد رفتم بالا و کنار بالین آقای اسدی که به سختی حرف می زد نشسته بودم، آقای اسدی میگوید من دلم می خواهد تو ازدواج کنی! می گویم حالا وقت زیاده، می گوید آخر چرا؟ می خندم و میگویم آقای اسدی شوهر خوب مثل جای پارک است. خوب هاشو قبلا پر کردن! کلی می خندد و رضا هم از آن ور سرخ و سفید می شود و میگوید نخیر! اصلا هم این طور نیست. 


همان شب وقتی دیدم رضا چقدر تنهاست و نگهداری از پیرمرد چقدر فرسایش دهنده است خواستم کمکش کنم و چند تا سرگرمی برایش جور کنم.فیلم و سریال دیدن  و . . . فیس بوک و وبلاگ! این شد که پسورد وایرلسم را دادم تا اینترنت داشه باشد و از آن طرف هم پسور شبکه نمره ی موبایلم بود!!! و او هم با اصرار قسمتی از هزینه ی شبکه را داد که راحت باشد با خیال راحت از اینترنت استفاده کند.

یکی دو روز بعد وقتی فهمید تولدم است، عطر گران قیمتی برایم هدیه خرید و همان شب هم بلافاصله خواستگاری کرد

به شدت شوکه شده بودم که مگر می شود که کسی به این شدت علاقمند شود و چند بار با طرف حرف نزده خواستگاری کند اما بعدها فهمیدم به واسطه رفت و آمد و شکل زندگی ام امار مفصلی در آورده و حتا می دانست که نقاشی می کنم و . . . 

خیلی با اشتیاق و با هیجان حرف می شد، وقتی داشت راجع به آینده می گفت اصرار داشت تکرار کند بهترین عروسی ها را برایت می گیرم و من آن وسط خیلی احمقانه یاد مصائب آن جشن لعنتی عروسی افتاده بودم که برای برگزاریش تا گردن تو قرض و قوله فرو رفته بودم و تقابل این جمله ها با آن بدبختی ها زخم میکرد دلم را . . .

خیلی فکر کردم، از آنجا که رضا با هیچ کدام از معیارهای من جور در نمی آمد و به هیچ وجه نمی توانستم طور دیگری غیر از یک دوست، دوستش داشه باشم جواب سربالا دادم و بعد از پیدا کردن کلی بهانه که به هم نمی خوریم و  . . . مطمعن شد که نمی شود.

یکی دوبار دیگر در راه پله ها هم را دیدیم اما هیچ وقت حرف اضافه ای نگفت و بعد از فوت آقای اسدی برای همیشه از این خانه رفتند.

بعدها فهمیدم رضا هیچ وقت از اینترنت استفاده نکرده و آن روز توی راه پله ها فقط دنبال بهانه می گشت برای حرف زدن ولاغیر!



 پ.ن:

1- اصلا از اولش قرار بود این پست ها را محض خنده بنویسم.  اما از بس گفتند شمش پرنده خاله زنکی بود، بی خیال طنازی شدم و شرح ماوقع نوشتم.


2- قسمت فان ماجرا متعلق به دلایل من برای رد کردن آقا رضا بود! من که گفتم که دلیل داشتم.... اعتماد کنید به دلیل هایم اگر چه ننویسم! 

شمس پرنده

سه‌شنبه 9 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 14:32


اولین دیدار من با آقای میم بعد از  سه چهار بار چت و ایمیل اتفاق افتاد.

یک قرار ملاقات بسیار کوتاه.

اقای میم از خواننده های وبلاگم بود و فکر می کردم با خواندن دست نوشته هایم کلی من را می شناسد و با توجه به اظهار عشق و علاقه ی فراوانی که از آن دم می زد خیال می کردم الان چه کیس اوکازیونی را دیدار خواهم کرد!!!

خلاصه، دیدار کوتاه ما با جملات کوتاه و  مختصر به پایان رسید و باعث شد برای بار دوم همدیگر را ببینیم.

دیدار دوم مان در تالار وحدت بود، اجرای مجدد شمس پرنده ی پری صابری که برای بالکن، گوشه ی سمت چپ بلیط گرفته بودیم.

به سبب انحراف زاویه، صندلی ها از حالت عادی نزدیکتر بود و رایحه ی پیاز تازه ای که آقای میم با کباب کوبیده نهار زده بود به بدن بر رماتیکی و رویای بودن فضا تاثیر صد چندان داشت و سراسر طول نمایش وقتی اقای میم حرف میزد من مجبور بودم یا سرم را بچرخانم یا آن وری را نگاه کنم! و بر حظ بصر و کیف مضاعف اینجانب که اجرای فوق ضعیف نمایش ناشی می شد تاثیر شگرفی داشت.

طوری که اواخر اجرا حس می کردم کل سالن بوی گند پیاز و کوبیده می دهد،یحتمل پیاز فوق العاده تندی هم بوده و کبابش هم با دنبه ی اضافی طبخ شده بود که همچین رایحه ی جگرسوزی را در فضا متصاعد می کرد.

از آن طرف هم آقای میم می خواست جبهه را خالی نکند یک بند اظهار فضل می فرمود و در پخش و انتشار رایحه ی مورد نظر لحظه ای کوتاهی نمی کرد و خیلی هم دلش می خواست که دست های سرنشین صندلی کناری اش را اگر چه یک بار با نهایت قساوت از میان دست های کشیده شده بود دوباره در دست بگیرد و از اجرای بازیگران لذت ببرد. که متاسفانه ناکام ماند!

اجرا تمام شد و ما راهی منزل شدیم و آقای میم هم با سرعت زیادی بنده را رساندند منزل و زمانی که خواستم پیاده شوم با تعجب پرسیدند که نمیخواهم دعوتشان کنم منزل تا یک چای ای چیزی با هم بخوریم؟ یحتمل این سرعت رساندن به سبب این بود که زودتر به چای و این ها برسند که متاسفانه با گره خوردن اخم های اینجانب که همچون نارنجکی بر برجک ایشان اصابت نمود، مجددا ناکام ماند.

چه تماس ها که ریجکت نشد و چه پیامک ها که بی پاسخ نماند اما همچنان آقای میم ادعا می کرد که به شدت عاشق است و هرچه ما اصرار می کردیم این ورم سر دلتان است و از روی نفخ و باد معده صادر می شود اصرار بیشتری می کرد تا اینکه یک بار به سبب موقعیت جغرافیایی منزلشان ازشان خواهش کردیم بروند و یک آدمی که آنجا مغازه دارند یک آدرسی را برای ما بگیرند، که . . . تا همین الان که بالغ بر یک سال از واقعه ی مذکور میگذرد هنوز منتظریم فعل مورد نظر را مرتکب بشوند که هنوز گویا موفق نشده اند.

به این صورت باد سر دل آقای میم که با توهم علاقه اشتباه گفته شده بود به کسری از ثانیه تخلیه شد و ایشان هم رفتند تا شراب انگورشان را که در خانه ی تازه شان انداخته بودند هم بزنند که نکند نگیرد!


 



پ . ن:

اقای میم اینجا را نمی خواند!


تصمیم کبری

سه‌شنبه 9 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 09:41


می خوام یه سری یادداشت بنویسم از خواستگارها و مواردی که پیش میاد!!! 

محض خنده البته


Instagram