X
تبلیغات
رایتل

قهرمان زندگی خودت باش

شنبه 3 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 13:24


برای نوشتن این پست اول باید یک مفهوم را توضیح بدهم به این عنوان: "مانترا"

مانترا ذکر  یا وردی است که برای مراقبه به کار می رود و تکرارش در زهن آدم تمرکز ایجاد میکند. موراکامی هم در کتابش جایی نوشته  در مسابقه ی دو ماراتن ، که از شرکت کنندگان پرسیده می شود که آیا برای به پایان رساندن مسیر مانترا یا ذکری داشته اند که تکرارش برایشان ایجاد انگیزه کند که طول مسیر را به پایان برسانند؟ یکی از دوندگان از مانترایی یاد کرده بود که از برادرش آموخته بود به این عنوان: "درد اجباری است اما رنج اختیاری است" و تکرار این عنوان به دونده یادآوری می کرد که اگر چه دودیدن یک رنج است اما  ادمه ی آن منوط به اختیار خودش است!


چند وقتی پیش تر ها بود که این مطلب را خواندم و جایی از ذهنم درگیرش مانده بود تا چند روز پیش که دیدم یک جمله دارم که دارد خیلی جاها نجاتم می دهد و خیلی جاها مسیرم را عوض می کند و نمی گذارد خیلی کارها را انجام بدهم یا ندهم!

مانترا من به این صورت بود: "قهرمان زندگی خودت باش!"

لازم نیست زیر لباست یک تیشرت قرمز با یک آرم بزرگ S  بپوشی یا شاید دو تا بال داشته باشی و یک شمشیر کوچک! به گمانم هیچ کدام از این ها اینقدر دل آدم را گرم نمی کنند تا زمانی که واقعا حس کنی قهرمان زندگی خودت هستی!

وقتی زندگی عرصه ی قهرمانی های ماست و موقعیت های مختلف مثل جنگ هایی می ماند که قهرمان سپر و زره و شمشیرش را بر می دارد و می رود به جنگ اژدها! 

می رود به جنگ دشواری ها و  ناتوانی و تنبلی و  بی پولی و تنهایی و . . .

وقتی قرار است قهرمان زندگی کس دیگری باشیم خیلی راحت تر می توانیم قهرمان بازی در بیاوریم اما واقعیت این است که قهرمان زندگی خود بودن دشوار تر است! مثلا قهرمان زندگی دخترت باشی یا خواهر زاده ات یا هر کس دیگری، می شود با مقداری  سرهم بندی نتیجه ی تقریبا خوبی گرفت اما وقتی خودت قرار است قضاوت کنی نمیشود! هیچ راه فراری نیست! باید یک قهرمان تمام عیار باشی بی کم و کاست!

شاید قهرمان بیست و چهار ساعته بودن سخت باشد اما حداقل  در بزنگاه های زندگی قهرمان بازی کردن حال خوشی می دهد! 

همان طوری که از قهرمانت انتظار داشتی 



من به نوشتن و وبلاگ اعتقاد دارم اما بدم نیامد از این پیشنهاد ساختن کانالی که مطالب اینجا را آنجا هم بگذارم این هم لینکش :  +

برچسب‌ها: مانترا، مفهوم، روزنگاری

هیچکدام

سه‌شنبه 23 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 10:59


1 - نشسته و دارد بحث می کند سه نفری  که دلت نمی خواهد بفهمند چه ویژگی ناخوشایندی را دارا هستی  چه کسانی هستند و جواب می دهد:

پدر!       مادر!      همسر!


2- پزشک مشاور تند تند فرم ها را برای بستری پر می کند و می پرسد چه کسی  فرم رضایت عمل را امضا  می کند؟

پدر؟       مادر ؟      همسر؟


3-  پرستاره شیفت شب که می خواهد کارت همراه صادر کند می پرسد چه کسی همراه بیمار است؟

پدر؟         مادر ؟        همسر؟

  

نقاحت طوری

سه‌شنبه 23 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 09:25


یک کیست ریشه دار (ریشه اش دقیقا به اندازه ی این چهار پنج سالی که ولش کرده بودم بود گمانم) تو گردنم داشتم که پنج شنبه ی پیش سپردمش دست جراح و از هستی ساقطش کردم. 

خیلی سال بود که رو مخ بود و چیزی جز پشت گوش انداختن دلیل این همه تاخیر نبود. اما سرانجام دل به دریا زدم  و بعد از دو ماه تست و ازمون و فولان و بهمان سرانجام مرحله ی جراحی را هم پشت سر گذاشتم و حالا با گردن پانسمان شده به انتظار گذشتن روزهای نقاهت و کشیدن بخیه و افتادن درد موقع بلعیدن نشسته ام و آخر سرش هم منتظرم ببینم بعد از سال ها که ازشر آن نقطه ی برجسته  خلاص شده ام گردنم چه شکلی خواهد شد! 

گاهی برای خودم نگران می شوم و گاهی برای اینکه دلم نگیرد قدمی میزنم و گاهی برای اینکه شاد بشوم جای رفت و آمد با تاکسی برای خودم اسنپ می گیرم. 

واقعا روزهای سختی است روزهای نقاحت! 

سخت و دیر و دور می گذرد! 

برچسب‌ها: نقاحت، عمل جراحی نوشت

چهارم خرداد 96

دوشنبه 8 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 13:48


نمی دانم این پست باید سرخوشانه و شاد باشد یا تکیده طور !

خوب بالاخره بعد از مدت های مدید، جستجو، تصمیمم را برای خریدن یک از ملک های موجود گرفتم و به قولی دل یک دله کردم. در این جنگ روانی که بین بنگاهی های مختلف و صاحب خانه و  . . . که کافی بود به هر کدامشمان دل بدهی تا ببرندت هفت تا فرسخ آن ور تر از جایی که گمانش را می بری بالاخره یک جای محکمی را پیدا کردم و ایستادم و انتخاب کردم.

قضیه از این قرار است که کافی است تردید کنی تا دیوانه ات کنند! آن وقت است که هزار جور وسوسه به جانت می ریزند که اگر فولان قدر اضافه کنی می شود فولان جا خرید کرد ، یا اگر متراژش را کمتر کنی میشود فولان موقعیت جغرافیایی بهتر را گشت و آنقدر این شاید ها اضافه می شود که تصمیم گرفتن هر روز سخت تر و سخت تر می شود و یکهو دید ناممکن شد.

این تجربه ی زیسته کسی است که چند ماهی  است دنبال خانه گشتن یکی  از بزرگترین دغدغه هایش بوده و چندین و چند منطقه را جوریده است، که : 

خانه خریدن یکی از سخت ترین کارهای دنیاست! 

تصور کنید مقدار پولی که از آن حرف می زنیم 200 ملیون است! 80 ملیون وام است و 60 تومن قرار است خانه را رهن بدهید و بقیه اش هم نقد!

حالا در معامله ای که کمتر از یک سوم آن را قرار است نقد بپردازید و بقیه اش عهدی اس که می بندید تا در آینده پرداخت کنید چقدر می شود استرس داشت! هر چقدر هم مبلغ بالاتر برود آدم مضطرب تر است و بیشتر تلاش می کند انتخابش را از گزند اشتباهات ممکن دور کند ! این وسط وسوسه هم بیداد می کند و کافیست لحطه ای غفلت کنی تا ببینی به کجا که نمی رسی.

خلاصه اینکه خریدن خانه سخت است اما سخت ترین قسمتش دنبال بنگاه رفتن و رفتن تا سر ملک و بازدید و چک و چونه و بالا رفتن و پایین آمدن از پله ها و هماهنگ کردن با مستعجر و مالک برای بازدید نیست!

سخت ترین قسمتش تصمیم گرفتن است!

آنجا که بایستی و بگویی همین را می خواهم! همین خوب است ، اگر چه طبقه ی سوم است و  نیاز به بازسازی دارد اما پارکینگ هم دارد! اگر چه جایش آنقدر ها به دلت نیست اما عوضش می تواند شروع خوبی باشد! اگر چه  . . . 

فرم ها را امضا کردم و کارت را کشیدم و چک را هم تحویل دادم! صاحب خانه ای شدم و در ازایش قرار است ماهی تقریبا یک ملیون تومن قسط بدهم به مدت 12 سال!

البته دستاورد بسیار بزرک و شیرینی است و آدم خودش خوشش می آید که چیزکی داشته باشد اما همان قدر هم می تواند ترسناک باشد !

خوب  این از قسمت شیرین ماجرا که بالاخره رفتم پای معامله و خانه را خریدم. 

کار هایی هست که وقتی آدم انجامشان می دهد و به سرانجام می رساندشان یک بار انرژی تو دلش قلمبه می شود و دلش می خواهد به یک کسی بگوید که هی فولانی ! بالاخره شد ها!

غالبا این آدم کسی است که واجد شرایط خاصی باشد از این قبیل که یا کسی است که به شدت همراه شما بوده و آمار اطلاعات لحظه به لحظه تان را داشته و اگر هم همراه نبوده حداقل همدلی کرده. یا کسی که به شما تایید میدهد !

و من بعد از اینکه از بنگاه آمدم بیرون هیچ کسی را نداشتم که زنگ بزنم و بگویم ! هی فولانی! شد! خردیم!یک جوری نصفه نیمه می ماند بساط شادی آدم.

راستش تنها کسی که دلم می خواست زنگ بزنم و یا با شیرینی بروم خانه اش و ماجرا را تعریف کنم فقط پدرم بود.  دلم می خواست در را باز کند و من در آستانه ی در، در حالی که دارم می آیم داخل خانه بگویم بابا بالاخره خونه  خریدم! و پدرم بسیار خوشحال بشود و بعد لبخند بزند و بگوید شیربچه! و من حس کنم حتما کار مهمی کرده ام و دستاورد بزرگی را به دست آودره ام 

اما به هیچ کس زنگ نزدم

به هیچ کس هم نگفتم

شبش به خواهرم گفتم ، اون هم به واسطه ی اینکه باید در جریان چک قرار می گرفت و خودش به بقیه گفت !

همین

دستاورد بزرگ ترم اما، شاید زندگی کردن این "احساس" است!  

زندگی کردن موقعیتی که خودت تنها نجات دهنده باشی و خودت هستی که پای برگه را امضا می کنی و تایید می دهی به خودت! به دلت!  خودت هستی که می گویی می دانم جانکم چقدر سختت بود ! می دانم و دستش را بزند رو ی شانه ات و بعدش بگوید : دمت گرم بچه! عیب ندارد که بابا نیست که خوشحالیت را با او قسمت کنی!  اما هرجا که باشد میداند و خوشحال میشود. می دانم جانکم چقدر سختت بود، برایت خوشحالم که توانستی و باز ثابت کردی می توانی! دمت گرم بچه!



روز نوشت

چهارشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 10:08


هنوز اولین کاری که بعد از نشستن پشت سیستم می کنم همین است که صفحه ی مدیریت بلاگ اسکای را باز کنم و ببینم چه خبر است. مدت ها از ننوشتن دوستان و آشنایانم می گذرد و کم کم دارد تبدیل می شود به عادت! می گویند اگر 40 روز بگذر و کاری را انجام  ندهی می توانی کاملا مطمعن باشی که عادتی برای انجام دادنش نداری!

اعتراف میکنم غیر از مشغله های مختلفی که این روزها برای خودم درست کرده ام بی میلی عجیبی هم  دارم برای ننوشتن در این صفحه! مثل یکجور ناکامی! مثل اینکه غیر مستقیم به این نتیجه رسیده باشم نوشتن هر مساله ی شخصی ای اینجا عواقب دارد.

یک جورهایی آدم محتاط تر و دست به عصا تر می شود.

امسال تابستان 33 ساله می شوم. آدم یک مدت زیادی در یک سن می ماند، مثلا  از بیست و پنج سالگی تا سی را در 25 سالگی می مانی . مثل من که از 30 تا الان را همچنان در 30 باقی مانده ام و گاهی باید فکر کنم تا یادم بیاید چند ساله ام و بعدش که یادم می آید یک طور خنده دار کیچیلیک طوری می گویم اَووووو!

دنبال خانه گشتن بزرگ ترین و برجسته ترین کاری است که این روزها دارم انجام می دهم. 

غرب و شرق و بعدش به مرکز شهر رسیده ام و حالا دارم جایی نزدیکی های آذربایجان و شادمان و . . . دمبال یک واحد نقلی می گردم و بزرگ ترین سوال این روزهایم این است که راستی چرا من اینقدر کم پس انداز دارم؟ بعدش هم خنده ام می گیرد که خوب نمی شده لابد و بعدش هم می گویم خوب همینش هم قدری است و یک طوری که زیاد بلند نباشد به خودم می گویم دمت هم گرم و می زنم روی شانه ام!

بعدش هم خوشحالی می کنم که دارم در خانه ای زندگی میکنم که خودم را مجبور نکرده ام بلند شوم و هر وقت دلم بخواهد و نه به شرط اضطرار بلند می شوم یا نمی شوم. 

یک کار دیگری که این روزها میکنم ورزش کردن است. باور می کنید می ترسم از نوشتنتش! می ترسم طلمش بشکند!  انگار وقتی آدم می آید یک چیزی را اینجا می نویسد و قپی اش را می آید که آره بابا! من ورزش می کنم و فولان و بهمان یک نیروی بازدارنده ای می خواهد جلوی آدم را بگیرد! چیزی از  این جنس که انگار شاهکارت را زده ای و حالا دیگر خسته ای برو استراحت کن طوری!

خلاصه به عنوان یک آدم تو پُر که میل به فیت نس شدن دارد می روم باشگاه ! و این حرکت را نه به عنوان گامی برای لاغری که حرکتی در جهت اصلاح سبک زندگی ام انجام می دهم. حس می کنم سلامت تر و خوشحال تر خواهم بود اگر این تایم را این طوری صرف کنم و بعدش هم در جهت های بعدی اصلاح سبک زندگی شروع کرده ام به پیدا کردن قوانین خودم برای زندگی! برای خوراکی ها بیشتر!

یک طوری کیف میدهد

خرداد رسید و گوجه سبز عزیز دل من را هم با خودش آورد! 

از زیبایی های فصل گرم همین موجودات دوست داشتنی از خانواده ی آلو هستند وقتی قیمتش معقول طوری می شود و می روی مقادریری از آن را خریداری می کنی و بعد از شستشو می گذاری شان در قابلمه و می گذاری خوب بپزد و آخرش خوب با نمک مزه دارش می کنی و قول شرف می دهم الان غده های بذاق خود شما هم شروع به فعالیت های اعم از خفیف یا جدی کرده است و خدا شاهد قصدد من فقط به اشتراک گزاشتن خوشی های کوچک زندگی است وقتی که می شود خوشحال تر بود! 

؛)

دمتان گرم رفقا


پ.ن:

کسی می داند چه بلایی سر وبلاگ من آمده؟ تقریبا هر روز 40 تا پیغام دریافت میکند که همه ش چرندیات است . یک طورهایی شبیه یک ویروس می ماند   که هی و هی و هی هرچقدر هم که پاکشان می کنم دوباره می آیند و تمامی ندارند. کسی می داند باید چه کارش کنم؟ داشتم فکر میکردم شاید باید ادرس صفحه را عوض کنم؟


حاسِبوا أنْفُسَکُم قَبلَ أنْ تُحاسَبوا

پنج‌شنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 09:54


برای خودتان کاری کنید! قبل از اینکه دیگران برایتان کاری کنند . . .



پ.ن:

عنوان حدیثی از پیامبر اسلام:

پیش از آن که مورد حسابرسى قرار گیرید، خود به حساب نفستان برسید و پیش از آن که سنجیده شوید، خود نفستان را در ترازوى سنجش بگذارید و براى آن حسابرسى بزرگ آماده شوید. 

برچسب‌ها: هایکو طوری

پس چرا؟

شنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 13:12


جمله ی فوق دارای عمیق ترین و ژرف ترین معانی و مفاهیمی است که من باید سه صفحه ی وردی بنویسم تا این مفهوم را متبادر کنم؟!

پس چرا؟!

برچسب‌ها: هایکو طوری

یک آشنایی مختصر

پنج‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 09:54


یک جایی  وسط روزهایی که دنبال خانه می گشتم (هنوز هم دارم می گردم البته)  بنگاهی خانه ای را نشانمان داد که از بس عادی بود عاشقش شدم.ماجرا از این قرار بود که کارشناسان بنگاهی آنقدر خانه های عجیب غریب با ایراد های فاحش و قیمت های خارج از تصور نشانم داده بودند که وقتی دیدم این خانه طبقه ی اول است و قیمتش هم منطقی طور است  و پارکینگ و انباری هم هم دارد، در جا عاشقش شدم.

برای بازدید  یکی از ملک های غرب تقریبا یک ساعت در ترافیک کوروش ماندیم و بعدش برای پارک در خیابان و رویت ملک مجبور شدیم ده دقیقه دم پارکینگ پارک کنیم و بعدش هم  یک خانومی آمد دعوایمان کرد و قصه درست شد  و خود ملک هم به نظرم نیامد

خانه های بعدی هم البته مورد های بسیاری داشتند مثلا یک جا را دیدیم که بعدش تو سایت همان خانه را با 15 ملیون تفاوت قیمت گذاشته بود

یا خانه هایی که بازسازی می شوند و کف را لمینت می کنند و کاغذ دیواری می کشند و بعدش هم جای قناری به فروش می رسند

یا خانه های پرواحدی که دیوارش آنقدر نازک است که میشود صدای سنگ پا کشیدن همسایه زیر دوش را بشنوی!

خلاصه بعد از این جستجوها و عاشقیت به خانه ی خیابان پنج تن،  یکی از دوستان که دستی بر آتش داشت و کارشناس ملک بود آمد خانه را دید و نظر کارشناسی داد که چشم بازار را کور کرده ام با این انتخابم! خانه تاریک بود و نور نداشت، پشتش اتوبان بود و سر و صدای زیادی تولید می شد از این رهگذز، کنارش مغازه بود و   . . . خلاصه بعد از دیدن وقایع مورد ذکر دیدم آنقدر خانه ی عجیب غریب دیده ام که که وقتی یک خانه ی معمولی می بینی فکر میکنی خیلی می تواند خوب باشد!


آدم ها هم همین طورند. وقتی چند تا آدم عجیب غریب به پستت می خورد که آنقدر فرق دارند که هیچ حرف و فضای مشترکی بینتان نیست وقتی به کسی می رسی که فاصله ی کیلومتر ها جایش را با متر عوض می کند ذوق می کنی! 

خواستم بنویسم آدم های سیاره های دیگر را پاک کنید از زندگیتان! ادم های الکی ای که نه دوست هستند و نه غریبه! متعاقبا می شود بر کیفیت دوستی های واقعیتان افزوده خواهد شد . . .

عنوان نوشت

دوشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 12:56


سال جدید را  با یک حال جدیدی آغاز کرده ام و از نشانه های این حال جدید یکی این است که به اطرافم نگاهی دوباره می کنم و بازنگری می کنم در بهبود حالم و رضایتم از روزمرگی ای که دست خودم است.

آمدم چیزکی بنویسم دیدم عنوان وبلاگم شاخم می زند!

نمی دانم آخرین باری که بی پروا طوری رفته باشم تو کوران کلمات کی بوده اما مدت هاست که با هم روابط به دور از جنگ و ترس و شجاعت کوبنده و  . . . داریم. عنوان را تغییر دادم. 

حالا که لازم نیست برای نوشتن شجاع باشم به گمانم راحت تر بشود نوشت . . .


پ.ن:

1- سال خوبی داشته باشید رفقا

2- خریدن خانه خیلی سخت است! کسی یک  املاکی درست و درمان  آشنا ندارد؟  من بایدبا وام مسکن یه ملک فسقلی بخرم!


سال نو مبارک

پنج‌شنبه 26 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 08:47


1-لاله های پارک رسالت سر از خاک برداشته اند و عنقریب سر به آسمان بلند خواهند کرد و بهار می آید و سال نو میشود. مثل نوری که امروز آشپزخانه را نارنجی کرده بود و وقتی بیدار شدم رفتن تا سر چشمه اش. بهارتان مبارک!


2- تا آنجا که ممکن است زندگی کنید!حتا اگر بر خطا و اشتباه باشد.زیرا آدمی از خلال خطا به حقیقت و معنا دست می یابد

رویای خود را زندگی کنید،البته خطا هم خواهد شد. اما اگر بکوشید همه عمر از خطا کردن بپرهیزید زندگی نکرده اید

یونگ


 3-امروز اجرای نمایش خاله پیره زن خانوم چیله است و برای اجرایش می روم سالن آمفی تئاتر مهد. بار قبل کهه رفته بودم مهدکودک و تولدش بود وقتی  دیدم اون وسط داره می رقصه دست و دلم لرزید و همون وسط زدم زیر گریه. اینبار دارم تمرین می کنم وقتی می بینمش که دارد خاله پیره زن را بازی میکند خیلی موجهانه تماشایش کنم و تازه برای جایزه ی اجرایش برایش ادمک طراحی خریده ام! خودش ارزو کرده بوده البته


بده بد بد

سه‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 12:02


یک چیزی یک جایی گم شده . . . چرا بعضی روزها نمی شود لبخند زد؟

بده بد بد

سه‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 12:02


یک چیزی یک جایی گم شده . . . چرا بعضی روزها نمی شود لبخند زد؟

وقتی اشک هایت جاری بشود

چهارشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 11:15


اینجا نشسته ام و دارم برای فولان رفیق قدیمی ،   لوگوی فلان روزنامه را با الهام از بهمان لوگو  طراحی می کنم و پادکست های رادیو هسته ی روغن انگور را گوش می کنم.

یکی از همکارانم از روی استوری نقاشی ای که دیروز گذاشتم تو اینستاگرام تماس می گیرد (مدت هاست حوصله نمی کنم کارها را در وبلاگ بگزارم)  و یک نقاشی سفارش می دهد، سایزش دو متر است در یک متر و خورده ای و تن و بدنم می لرزد از اشتیاق و خیال نقاشی کردنش . . .

تنم می لرزد و اشک هایم جاری میشود . . .

خدای عزیز

از روزی که اولین کار نقاشی روی بومم را فروختم تا امروز هنوز کار قبلی تمام نشده سفارش کار جدیدی از راه می رسد و دل و تن من می لرزد و شوق مثل هجوم از پروانه های وحشی تو گلویم هجمه می کند و وا می روم و غشم می گیرد

دلم مثل سازی شده و می نوازد . . .

شوف نصیبتان باد

خدا نصیبتان باد

عکس یادگاری

شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 15:27

1-   آن دنیا که همه با هم مهربانند و نه عمو از بابا ناراحت است که چرا کلاهش را این شکلی سر می گذارد و نه بابا از دست عمو ناراحت است که چرا فرقونی را که برده،  پس نیاورده و نه مادر ناراحت است که چرا سه تا دختر زاییده و یک پسر   و نه دیگر عمه هست که بگوید پسر زاییدن چقدر افتخار است و  هفت تا پسر عمویم را بکوبد تو سر کسی و نه مادر بزرگ هست که به پدرم بگوید  تو جگر گوشه ی منی  و نه پدر بزرگم هست که به عمو  بگوید  نام من را زنده نگه می داری  و نه  . . . 

آنجا که همه این مشکلات روزمره و خنده دار حل  شده است و همه دست در گردن هم انداخته اند و دارند گپ می زنند و پدر با بردارهایش خاطرات جوانی شان را دوره می کنند و مادر بزرگم چپق می کشد و عمه با شوهر عمه دارند پشت پنجره از ازدواج پسر آخرشان حرف می زنند و بعد کسی همه را دور هم جمع می کند و دو ردیفشان می کند.عده ای پشت سر می ایستند و عده ای جلوتر می نشینند.

پدرم دیگر با عمو رقابتی ندارند که کدامشان برای مادرشان عزیز تر است و عمویم دیگر به خود نمی بالد که عزیز کرده پدرشان بوده است، آنها حالا دست در دست هم کرده اند و از صمیم قلب، از اعماق قلبشان ، جایی که آنقدر زلال است که تویش ماهی شنا می کند ، همدیگر را دوست می دارند و یک طوری انگار که به ابدیت خیره شده باشند به افق می نگرند و تو دوربین خیره شده اند و لبخند می زنند.  یه طوری که انگار عکسشان روی سنگ حک شده باشد . . . عکس همه شان کنار هم


2-   دقیقا چهار ماه از روزی که پدر رفت می گذرد و ما در راهیم برای رفتن به الموت برای شرکت در مراسم عمو. سرمای هوا آزار دهنده است و چند بار راه بسته شده و لودر راه داری جا به جا مشغول تراشیدن ارتفاع برف و باز کردن راه است و مه تا جایی پیش رفته که تا پیش پایت را هم نمی توانی به سهولت ببینی و ماشین ها با چراغ مه شکن تردد می کنند و زنجیر چرخ

عمو دیروز به خاک سپرده شده است و طبق وصیت ش با شرایط این چنینی با اعمال شاقه به ولایت رسیده است. 

چیزی شبیه فیلم ها ، کسی که خودش آنقدر اصرار داشت که پیکرش را جایی غیر از محل تولدش به خاک نسپارند و خواهرش را با اصرار و تاکید برده بود تا آنجا به خاک بسپارد حالا وقتی از سال از دنیا رفته بود که سخت ترین شرایط ممکن برای تردد حاکم بود و بعد از ساعت ها انتظار و در راه ماندن و یک روز رو هوا ماندن و چند بار رفتن و برگشتن از نیمه ی راه سرانجام موفقیت حاصل می شود.روز مراسم آنقدر هوا سرد بود که بیشتر از چند دقیقه نمیشد در فضای باز ماند.


3- قسمتی از مصیبت وارده همانا در رخ بازماندگان قابل رویت است. زن عمو کنار خواهرش نشسته است و مادرش آن ور تر و هی از حال می رود، بی حال است و آنقدر کریه کرده است که همه ی اجزای صورتش باد کرده و قرمز شده است و اشک هایش خشک شده . . . به این فکر میکنم اگر مادرم می ماند و رفتن پدرم را میدید چه شکلی میشد؟ آنها بسیار زیاد همدیگر را دوست می داشتند و مادرم برنامه ها داشت برای وقتی که پدر بازنشسته شود و بتوانند راحت به درخت هایشان برسندو . . .

حتا  به این فکر کردم که اگر پدر بود و این روز را می دید چطور دستش را می گذاشت روی صورتش و اسم برادرش را تکرار می کرد و اشک می ریخت.

زن عمو بی تاب و بی قرار و بی حال است و یاس و شکست در چشم هایش ذوق دوق می کند. من این چشم ها را هیچ وقت این طور ندیده ام

همچنین چشم های عمو زاده هایم را، آن یکی که جلو در ایستاده بود و آنقدر اندوه داشت که داشت بالا می آورد از شدت غم و ته تقاریش که پیش از اینکه من را دست در دست مرد دیگری (که بعدها تبدیل به آدمی مهی شد در زندگیم) ببند زن داداش صدایم می کرد! حتا ته تقاری سرتق عمو هم اندوه آلود بود و دلم برای همه شان سوخت و می خواستم بروم بغلشان کنم و سر سلامتی بدهمشان (کاش دختر بوند و یا کاش آنقدر آدم های بازی بودیم که میشد)، می دانستم که هیچ کس این طور که من می دانم حال این جماعت را نمی داند . . .  انگار که پدرم دوباره مرده است


4- لطف می کنید اگر برای من تسلیت کامنت نگذارید، یک چیزی تو مهره های پشت کمرم می لرزد وقتی دوباره تسلیت می شنوم


  

باران که می بارد . . .

دوشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 11:32


دیروز صبح ناگهان دچار شور حسینی شدم، ماجرا از این قرار بود که پریروزش رفته بودیم بازار گل و من بعد از مدت ها گلدان خریده بودم، دو تا گلدان بزرک برای نخل مرداب ها و چهار تا هم برای گل های که مدت ها بود ریشه کرده بودند و به انتظار نشسته بودند تا بروند توی خاک. دیروز صبح ساعت هفت دقیقا زمانی بود که من انتخاب کردم تا همه شان را خوشحال کنم.

بساطم را گوشه ی آشپزخانه پهن کردم و علاوه بر گلدان های جدید کلی گل و گلکاری هم توی گلدان های خالی قبلی کردم و تقریبا یک دو جین شخصیت تازه به خانه اضافه شد.

حس میکردم  بیشترشان دخترک های معصوم و نازنینی هستند که گونه هایشان از شرم گل می اندازد و سرخ و سفید می شوند. گلدان بزرگ نخل مرداب آقای محترم و مودبی است که دست و بالش خیلی باز است و راحت زندکی میکند! گلدان آگلونمایی که آن هم گلدان بسیار بزرگی است آقا است اما از آین آدم های محافظه کار است که نمی شود بریز و بپاش هایش را به چشم ببینی! شفلرا دخترک داهاتی طوری است که پیراهن گلدار تنش کرده و خودش را نمی آراید اما زیبایی اش را به سهولت از بین خطوط وحشی چهره اش می شود دید. پتوس ها مثل دخترک های مدرسه ای هستند؛ شلوغ و پر هیاهو و شیرین!  و سان سوریا، خانم معلم مرتب و منظمی است که خیلی شق و رق است و بوی خانم معلم های بچگی ام را می دهد.

برگ قاشقی شبیه پسر بچه های توی کوچه می ماند که صورتشان گرد و گوشتی است و سر به هوا و بازیگوش است و به راحتی تو کوچه ای فوتبال بازی می کند که جانش را دنبال هر توپی که تو خیابان شوت می کند به خطر می اندازد.

گلدان نعنا دخترک عاشقی است که قلبش تند تند می زند ، من عاشق این خانم نعنا هستم! عاشق آن کش و قوش های شاعدانه اش و عاشق برگ های نهیف و ریزه میزه و شاخه های متقارنش . . .

حسن یوسف خانم پیرزنی مهربان و فرتوت است که پوستش مخملی است و پشت پنجره به انتظار کسی نشسته است! شاید در کوچه ای که هر روز به انتظار همسرش می شسته و حالا سال هاست پیرمرد مرده  . . .

تنها گلی که فراموش کردم سامانش بدهم همانی است که بیشتر از همه مایه افتخارم است و دوستش می دارم.

این خانوم محترم که از نژاد بنجامین هم هست ، کاملا تصادفی و عاشقانه به دنیا آمده است. مادرش هم خودم هستم و اسمش را هم گذاشته ام رعنا! رعنا جزو شاخه های دیگر بوته ی بنجامینی بود که پیلارسال ها برای شرکت خریدم . این شاخه های اضافی را حرس (حرص؟ حرث؟ هرص؟)  کردم و گذاشته بودمشان تو شیشه ی آبلیمویی که خیلی وقت بود خالی مانده بود. محض سبزی روی میز.

ماند و ماند و دانه دانه شاحه ها برگ ریزان کردند و من برشان می داشتم از داخل ظرف تا ماند رعنا و هر چقدر بیشتر می گذشت من بیشتر قربان قدش می رفتم که هنوز هست. بعدش هم یکی روز آمدم دیدم ریشه دوانده و ریشه ی کوچک و سفیدی از یک جایی از ساقه اش بیرون دوانده بود ، بعدش هم آنقدر ذوق زده شدم که آوردمش جلو چشمم و بیخ مونیتورم و هی هی نگاهش می کنم.

حالا دست بر قضا همین ایشون بی گلدان مانده است  . . .

خلاصه، دیروز دچار شور حسینی شده و همه این کارها را کردم و بعدش هم گلدان های سنگین را جا به جا نموده و این ور آن ور گذاشتم و بعدش هم جارو کدم و تی کشی و دستمال زدم اما اخرش حس کردم درد فاجعه طوری در کمرم حس می کنم. محلش ندادم  و دویدم رفتم سرکار و بعدش کلاس فیلان و بعدش هم تا 11 شب برای نظارت چاپ ساک دستی ای که قرار است هدیه های سال نو در آن باشد رفتم چاپ خانه و بعدش هم زیر باران هم ماندم

امدم خانه

با دلی به شدت کدر و قلبی مکدر! خسته بودم و علیرغم رفتن به چاپ خانه کار نهایی  نشد و تایید نشد و قرار شد فایل اصلاح و برای چاپ مجدد ارسال شود! 

این طوری بود که امروز صبح با همچین سبقه ای وقتی از خواب بیدار شدم و آمدم از تخت بیایم پایین انگار کن که چیزی مثل تیغ در کمرم فرو میرود.

اصلا هم شوخی نداشت ها

هر چقدر خواستم آرام بشوم و بلند شوم دیدم نه! نمی شود

آدم وقتی قلبش سرد باشد انگار بیشتر یخ می کند، بیشتر مریض می شود! یا حد اقل این نسخه را می توانم برای خودم بپیچم! وقت هایی که اندوه گین هستم احتمال آسیب دیدن و بیماری افزایش می یابد

انگاری یک جایی از دلم یک بخاری روشن باشد که همه چیز را گرم و خوب می کند و وقتی بخاری مذکور خاموش باشد ان وقت دیوار ها نم می زنند و حتا ممکن می شود که سقف هم بریزد

و حالا مشکل من یک چیز است که بدانم بخاری چه طور روشن می شود؟ 

چون تا اینجا که به شدت حس می کنم در خاموش و روشن کردنش اختیار از من صلب شده است . . .

برچسب‌ها: دل نوشت
( تعداد کل: 740 )
<<    1       2       3       4       5       ...       50    >>
Instagram