X
تبلیغات
رایتل

هل من ناصر ینصرنی؟

شنبه 24 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 15:39


دوستان آشنایان خانوما آقایون

من می خوام یه دوربین خفن تومنی و کاملا حرفه ای بخرم!  آیا کسی هست آشنا ماشنایی چیزی داشته باشه؟  

برای اقساط! یا دست دو؟! یا . . .

برچسب‌ها: دوربین لازم دارم

روز نوشت

شنبه 24 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 09:01


خیلی سال است که من می خواهم ارشد بخوانم اما تنبلانگی مجال نمی داد،شده بود ثبت نام هم کنم اما صبح روز آزمون که جمعه باشد خزیدن در رختخواب را دوست تر داشتم تا رفتن تا فولان دانشگاه و  آزمون دادن را. اما امسال آدم منظم تری شده ام به گمانم (شاید البته) و دیروز که آزمون مرحله ی دوم رشته تصویر سازی بود و باید هفت صبح بیدار می شدم موفق شدم خودم را راضی کنم و برم سر جلسه و از رختخواب که این روزها مهربان ترین مامن و آرام جانم شده دل بکنم و بروم سر جلسه!

تازه از دیشبش هم وسایلم را آماده کرده بودم خیرسرم! دو روز قبلش هم آزمون مرحله رشته نقاشی را داده بودم و پک وسایلم آماده مانده بود برای این یکی و از آنجا که خواستم سبک تر باشم همه وسایل را در کیسه گذاشتم تا هم مجبور نشوم کیفم را بسپارم امانات و هم راحت تر باشد.

خلاصه با خیال راحت که فکر همه جا را کرده ام ساعت هشت صبح سر جلسه نشستم و مشغول باز کردن و چیدن قوطی های رنک و مداد رنگی ها و قلم ماژیک ها اطرافم روی زمین بودم که یکهو دیدم قلم مو ها را در خانه جا گذاشته ام! لحظه ی بسیار دردناکی بود  کعهنو بروی پیک نیک ببینی سیخ را جا گذ اشته ای!

خوب بلافاصله با خودم گفتم عیب ندارد اصلا فکرش را نکن! مداد رنگی ها و روان نویس ها ماژیک ها که هستند! اگر چه اکرلیک و رنگ های پوشاننده حال دیگری دارد . خلاصه این در حالی بود که قبلش هم فهمیده بودم که تخته شاسی ام را هم جا گذلاشته ام! گمانم همه ای این ها برای ضدحال آزمون چهارشنبه بود که بسیار ناامید کننده بود! 

چه می دانم؟ 

خلاصه چند برگ نیازمندی همشهری به دادم رسید و وقتی که روی زمین نشستم و شروع کردم به کار کردن مشکلی وجود نداشت!

این مداد رنگی ها درست مال 12 سال پیش بودند که هر وقت چیله و سایر جوجه ها می خواستند بروند سراغش من بهانه می آوردم که نه اینها  ابزار کارم هستند! و دیروز صبح در جلسه خوشحال بودم که نگهشان داشته بودم و نگذاشتم توسط عاملین اغتشاش به پودر بدل شوند.

در ابتدا موضوع کار  به نظر دشوار می آمد اما هرچقدر که گذشت به نطرم دوست داشتنی تر شد! موضوع پیرمردی بود که در پارک با دوستانش مشغول شطرنج بود و آمده بود برود خانه دیده بود نزدیک است باران بیاید و دستش را بلند کرده بود که قطره بارانی کف دستش بیفتد که دخترک دبستانی سکه ای کف دستش انداخته بود و خطاب به معلمش داد می زد پول را دادم به اون گداهه!

پیرمرد را شبیه پدرم کشیدم ، حتا تو جیب پیراهنش یک بسته سیگار بهمن که دو سه تاییش باقی مانده گذاشتم! با موهای پرپشت و کلاهی بر سر! دقیقا شبیه خودش

ازمون تمام شد و من تا لحظه ی آخر نشستم !

خانه آمدنی فکر میکردم آدم ها وقتی می میرند هم یک جوری زنده اند! 

تو دل کسانی که دوستشان دارند! 

 

پشت دریاها شهری است . . .

چهارشنبه 21 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 10:28


یک وقت هایی تو زندگی هست که آدم گند می زند! به تمام قد خراب کرده و هر جوری حساب می کند نمی تواند خودش را ببخشد! نمی تواند بگذرد و برود تپه ی بعدی را فتح کند. این جور وقت ها خوب است دستت را سایبان چشم ها کنی و چهار صباح آن ور تر را ببینی. 

می دانید زندگی مثل شهری است که در مه فرو رفته است و آدم تا آخر همین جا را بیشتر نمی تواند ببیند و مه امان نمی دهد که آن دورتر ها هم از زاویه ی نگاهت بگذرد ! گاهی وقت ها باید کنده شوی و بیایی عقب تر و عقب تر و از جایی که بشود دید شهر پشت مه ها را تماشا کرد. 

تو خیالم این شهر مثل کلیساهای پر گنبد و باروی روسی است، کلیسای سن بازیل و سن سیستین با آن گنبدهای پیچ خورده ی رنگارنگ ! البته که فقط نوک یکی دوتا از گنبدها ، ان هم بلند ترینشان، پیداست و بقیه ی شهر زیر لحاف مه پنهان شده است.

میدانید

دیدن این افق دل آدم را گرم می کند! این همان جایی است که تو می خواهی بروی! اینجا همان جایی است که داری به سمتش حرکت می کنی ! و این که هنوز هم قابل رویت است یعنی تو جایی خوبی هستی!

یعنی داری راه را درست می آیی !


قهرمان زندگی خودت باش

شنبه 3 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 13:24


برای نوشتن این پست اول باید یک مفهوم را توضیح بدهم به این عنوان: "مانترا"

مانترا ذکر  یا وردی است که برای مراقبه به کار می رود و تکرارش در زهن آدم تمرکز ایجاد میکند. موراکامی هم در کتابش جایی نوشته  در مسابقه ی دو ماراتن ، که از شرکت کنندگان پرسیده می شود که آیا برای به پایان رساندن مسیر مانترا یا ذکری داشته اند که تکرارش برایشان ایجاد انگیزه کند که طول مسیر را به پایان برسانند؟ یکی از دوندگان از مانترایی یاد کرده بود که از برادرش آموخته بود به این عنوان: "درد اجباری است اما رنج اختیاری است" و تکرار این عنوان به دونده یادآوری می کرد که اگر چه دودیدن یک رنج است اما  ادمه ی آن منوط به اختیار خودش است!


چند وقتی پیش تر ها بود که این مطلب را خواندم و جایی از ذهنم درگیرش مانده بود تا چند روز پیش که دیدم یک جمله دارم که دارد خیلی جاها نجاتم می دهد و خیلی جاها مسیرم را عوض می کند و نمی گذارد خیلی کارها را انجام بدهم یا ندهم!

مانترا من به این صورت بود: "قهرمان زندگی خودت باش!"

لازم نیست زیر لباست یک تیشرت قرمز با یک آرم بزرگ S  بپوشی یا شاید دو تا بال داشته باشی و یک شمشیر کوچک! به گمانم هیچ کدام از این ها اینقدر دل آدم را گرم نمی کنند تا زمانی که واقعا حس کنی قهرمان زندگی خودت هستی!

وقتی زندگی عرصه ی قهرمانی های ماست و موقعیت های مختلف مثل جنگ هایی می ماند که قهرمان سپر و زره و شمشیرش را بر می دارد و می رود به جنگ اژدها! 

می رود به جنگ دشواری ها و  ناتوانی و تنبلی و  بی پولی و تنهایی و . . .

وقتی قرار است قهرمان زندگی کس دیگری باشیم خیلی راحت تر می توانیم قهرمان بازی در بیاوریم اما واقعیت این است که قهرمان زندگی خود بودن دشوار تر است! مثلا قهرمان زندگی دخترت باشی یا خواهر زاده ات یا هر کس دیگری، می شود با مقداری  سرهم بندی نتیجه ی تقریبا خوبی گرفت اما وقتی خودت قرار است قضاوت کنی نمیشود! هیچ راه فراری نیست! باید یک قهرمان تمام عیار باشی بی کم و کاست!

شاید قهرمان بیست و چهار ساعته بودن سخت باشد اما حداقل  در بزنگاه های زندگی قهرمان بازی کردن حال خوشی می دهد! 

همان طوری که از قهرمانت انتظار داشتی 



من به نوشتن و وبلاگ اعتقاد دارم اما بدم نیامد از این پیشنهاد ساختن کانالی که مطالب اینجا را آنجا هم بگذارم این هم لینکش :  +

برچسب‌ها: مانترا، مفهوم، روزنگاری

هیچکدام

سه‌شنبه 23 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 10:59


1 - نشسته و دارد بحث می کند سه نفری  که دلت نمی خواهد بفهمند چه ویژگی ناخوشایندی را دارا هستی  چه کسانی هستند و جواب می دهد:

پدر!       مادر!      همسر!


2- پزشک مشاور تند تند فرم ها را برای بستری پر می کند و می پرسد چه کسی  فرم رضایت عمل را امضا  می کند؟

پدر؟       مادر ؟      همسر؟


3-  پرستاره شیفت شب که می خواهد کارت همراه صادر کند می پرسد چه کسی همراه بیمار است؟

پدر؟         مادر ؟        همسر؟

  

نقاحت طوری

سه‌شنبه 23 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 09:25


یک کیست ریشه دار (ریشه اش دقیقا به اندازه ی این چهار پنج سالی که ولش کرده بودم بود گمانم) تو گردنم داشتم که پنج شنبه ی پیش سپردمش دست جراح و از هستی ساقطش کردم. 

خیلی سال بود که رو مخ بود و چیزی جز پشت گوش انداختن دلیل این همه تاخیر نبود. اما سرانجام دل به دریا زدم  و بعد از دو ماه تست و ازمون و فولان و بهمان سرانجام مرحله ی جراحی را هم پشت سر گذاشتم و حالا با گردن پانسمان شده به انتظار گذشتن روزهای نقاهت و کشیدن بخیه و افتادن درد موقع بلعیدن نشسته ام و آخر سرش هم منتظرم ببینم بعد از سال ها که ازشر آن نقطه ی برجسته  خلاص شده ام گردنم چه شکلی خواهد شد! 

گاهی برای خودم نگران می شوم و گاهی برای اینکه دلم نگیرد قدمی میزنم و گاهی برای اینکه شاد بشوم جای رفت و آمد با تاکسی برای خودم اسنپ می گیرم. 

واقعا روزهای سختی است روزهای نقاحت! 

سخت و دیر و دور می گذرد! 

برچسب‌ها: نقاحت، عمل جراحی نوشت

چهارم خرداد 96

دوشنبه 8 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 13:48


نمی دانم این پست باید سرخوشانه و شاد باشد یا تکیده طور !

خوب بالاخره بعد از مدت های مدید، جستجو، تصمیمم را برای خریدن یک از ملک های موجود گرفتم و به قولی دل یک دله کردم. در این جنگ روانی که بین بنگاهی های مختلف و صاحب خانه و  . . . که کافی بود به هر کدامشمان دل بدهی تا ببرندت هفت تا فرسخ آن ور تر از جایی که گمانش را می بری بالاخره یک جای محکمی را پیدا کردم و ایستادم و انتخاب کردم.

قضیه از این قرار است که کافی است تردید کنی تا دیوانه ات کنند! آن وقت است که هزار جور وسوسه به جانت می ریزند که اگر فولان قدر اضافه کنی می شود فولان جا خرید کرد ، یا اگر متراژش را کمتر کنی میشود فولان موقعیت جغرافیایی بهتر را گشت و آنقدر این شاید ها اضافه می شود که تصمیم گرفتن هر روز سخت تر و سخت تر می شود و یکهو دید ناممکن شد.

این تجربه ی زیسته کسی است که چند ماهی  است دنبال خانه گشتن یکی  از بزرگترین دغدغه هایش بوده و چندین و چند منطقه را جوریده است، که : 

خانه خریدن یکی از سخت ترین کارهای دنیاست! 

تصور کنید مقدار پولی که از آن حرف می زنیم 200 ملیون است! 80 ملیون وام است و 60 تومن قرار است خانه را رهن بدهید و بقیه اش هم نقد!

حالا در معامله ای که کمتر از یک سوم آن را قرار است نقد بپردازید و بقیه اش عهدی اس که می بندید تا در آینده پرداخت کنید چقدر می شود استرس داشت! هر چقدر هم مبلغ بالاتر برود آدم مضطرب تر است و بیشتر تلاش می کند انتخابش را از گزند اشتباهات ممکن دور کند ! این وسط وسوسه هم بیداد می کند و کافیست لحطه ای غفلت کنی تا ببینی به کجا که نمی رسی.

خلاصه اینکه خریدن خانه سخت است اما سخت ترین قسمتش دنبال بنگاه رفتن و رفتن تا سر ملک و بازدید و چک و چونه و بالا رفتن و پایین آمدن از پله ها و هماهنگ کردن با مستعجر و مالک برای بازدید نیست!

سخت ترین قسمتش تصمیم گرفتن است!

آنجا که بایستی و بگویی همین را می خواهم! همین خوب است ، اگر چه طبقه ی سوم است و  نیاز به بازسازی دارد اما پارکینگ هم دارد! اگر چه جایش آنقدر ها به دلت نیست اما عوضش می تواند شروع خوبی باشد! اگر چه  . . . 

فرم ها را امضا کردم و کارت را کشیدم و چک را هم تحویل دادم! صاحب خانه ای شدم و در ازایش قرار است ماهی تقریبا یک ملیون تومن قسط بدهم به مدت 12 سال!

البته دستاورد بسیار بزرک و شیرینی است و آدم خودش خوشش می آید که چیزکی داشته باشد اما همان قدر هم می تواند ترسناک باشد !

خوب  این از قسمت شیرین ماجرا که بالاخره رفتم پای معامله و خانه را خریدم. 

کار هایی هست که وقتی آدم انجامشان می دهد و به سرانجام می رساندشان یک بار انرژی تو دلش قلمبه می شود و دلش می خواهد به یک کسی بگوید که هی فولانی ! بالاخره شد ها!

غالبا این آدم کسی است که واجد شرایط خاصی باشد از این قبیل که یا کسی است که به شدت همراه شما بوده و آمار اطلاعات لحظه به لحظه تان را داشته و اگر هم همراه نبوده حداقل همدلی کرده. یا کسی که به شما تایید میدهد !

و من بعد از اینکه از بنگاه آمدم بیرون هیچ کسی را نداشتم که زنگ بزنم و بگویم ! هی فولانی! شد! خردیم!یک جوری نصفه نیمه می ماند بساط شادی آدم.

راستش تنها کسی که دلم می خواست زنگ بزنم و یا با شیرینی بروم خانه اش و ماجرا را تعریف کنم فقط پدرم بود.  دلم می خواست در را باز کند و من در آستانه ی در، در حالی که دارم می آیم داخل خانه بگویم بابا بالاخره خونه  خریدم! و پدرم بسیار خوشحال بشود و بعد لبخند بزند و بگوید شیربچه! و من حس کنم حتما کار مهمی کرده ام و دستاورد بزرگی را به دست آودره ام 

اما به هیچ کس زنگ نزدم

به هیچ کس هم نگفتم

شبش به خواهرم گفتم ، اون هم به واسطه ی اینکه باید در جریان چک قرار می گرفت و خودش به بقیه گفت !

همین

دستاورد بزرگ ترم اما، شاید زندگی کردن این "احساس" است!  

زندگی کردن موقعیتی که خودت تنها نجات دهنده باشی و خودت هستی که پای برگه را امضا می کنی و تایید می دهی به خودت! به دلت!  خودت هستی که می گویی می دانم جانکم چقدر سختت بود ! می دانم و دستش را بزند رو ی شانه ات و بعدش بگوید : دمت گرم بچه! عیب ندارد که بابا نیست که خوشحالیت را با او قسمت کنی!  اما هرجا که باشد میداند و خوشحال میشود. می دانم جانکم چقدر سختت بود، برایت خوشحالم که توانستی و باز ثابت کردی می توانی! دمت گرم بچه!



روز نوشت

چهارشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 10:08


هنوز اولین کاری که بعد از نشستن پشت سیستم می کنم همین است که صفحه ی مدیریت بلاگ اسکای را باز کنم و ببینم چه خبر است. مدت ها از ننوشتن دوستان و آشنایانم می گذرد و کم کم دارد تبدیل می شود به عادت! می گویند اگر 40 روز بگذر و کاری را انجام  ندهی می توانی کاملا مطمعن باشی که عادتی برای انجام دادنش نداری!

اعتراف میکنم غیر از مشغله های مختلفی که این روزها برای خودم درست کرده ام بی میلی عجیبی هم  دارم برای ننوشتن در این صفحه! مثل یکجور ناکامی! مثل اینکه غیر مستقیم به این نتیجه رسیده باشم نوشتن هر مساله ی شخصی ای اینجا عواقب دارد.

یک جورهایی آدم محتاط تر و دست به عصا تر می شود.

امسال تابستان 33 ساله می شوم. آدم یک مدت زیادی در یک سن می ماند، مثلا  از بیست و پنج سالگی تا سی را در 25 سالگی می مانی . مثل من که از 30 تا الان را همچنان در 30 باقی مانده ام و گاهی باید فکر کنم تا یادم بیاید چند ساله ام و بعدش که یادم می آید یک طور خنده دار کیچیلیک طوری می گویم اَووووو!

دنبال خانه گشتن بزرگ ترین و برجسته ترین کاری است که این روزها دارم انجام می دهم. 

غرب و شرق و بعدش به مرکز شهر رسیده ام و حالا دارم جایی نزدیکی های آذربایجان و شادمان و . . . دمبال یک واحد نقلی می گردم و بزرگ ترین سوال این روزهایم این است که راستی چرا من اینقدر کم پس انداز دارم؟ بعدش هم خنده ام می گیرد که خوب نمی شده لابد و بعدش هم می گویم خوب همینش هم قدری است و یک طوری که زیاد بلند نباشد به خودم می گویم دمت هم گرم و می زنم روی شانه ام!

بعدش هم خوشحالی می کنم که دارم در خانه ای زندگی میکنم که خودم را مجبور نکرده ام بلند شوم و هر وقت دلم بخواهد و نه به شرط اضطرار بلند می شوم یا نمی شوم. 

یک کار دیگری که این روزها میکنم ورزش کردن است. باور می کنید می ترسم از نوشتنتش! می ترسم طلمش بشکند!  انگار وقتی آدم می آید یک چیزی را اینجا می نویسد و قپی اش را می آید که آره بابا! من ورزش می کنم و فولان و بهمان یک نیروی بازدارنده ای می خواهد جلوی آدم را بگیرد! چیزی از  این جنس که انگار شاهکارت را زده ای و حالا دیگر خسته ای برو استراحت کن طوری!

خلاصه به عنوان یک آدم تو پُر که میل به فیت نس شدن دارد می روم باشگاه ! و این حرکت را نه به عنوان گامی برای لاغری که حرکتی در جهت اصلاح سبک زندگی ام انجام می دهم. حس می کنم سلامت تر و خوشحال تر خواهم بود اگر این تایم را این طوری صرف کنم و بعدش هم در جهت های بعدی اصلاح سبک زندگی شروع کرده ام به پیدا کردن قوانین خودم برای زندگی! برای خوراکی ها بیشتر!

یک طوری کیف میدهد

خرداد رسید و گوجه سبز عزیز دل من را هم با خودش آورد! 

از زیبایی های فصل گرم همین موجودات دوست داشتنی از خانواده ی آلو هستند وقتی قیمتش معقول طوری می شود و می روی مقادریری از آن را خریداری می کنی و بعد از شستشو می گذاری شان در قابلمه و می گذاری خوب بپزد و آخرش خوب با نمک مزه دارش می کنی و قول شرف می دهم الان غده های بذاق خود شما هم شروع به فعالیت های اعم از خفیف یا جدی کرده است و خدا شاهد قصدد من فقط به اشتراک گزاشتن خوشی های کوچک زندگی است وقتی که می شود خوشحال تر بود! 

؛)

دمتان گرم رفقا


پ.ن:

کسی می داند چه بلایی سر وبلاگ من آمده؟ تقریبا هر روز 40 تا پیغام دریافت میکند که همه ش چرندیات است . یک طورهایی شبیه یک ویروس می ماند   که هی و هی و هی هرچقدر هم که پاکشان می کنم دوباره می آیند و تمامی ندارند. کسی می داند باید چه کارش کنم؟ داشتم فکر میکردم شاید باید ادرس صفحه را عوض کنم؟


حاسِبوا أنْفُسَکُم قَبلَ أنْ تُحاسَبوا

پنج‌شنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 09:54


برای خودتان کاری کنید! قبل از اینکه دیگران برایتان کاری کنند . . .



پ.ن:

عنوان حدیثی از پیامبر اسلام:

پیش از آن که مورد حسابرسى قرار گیرید، خود به حساب نفستان برسید و پیش از آن که سنجیده شوید، خود نفستان را در ترازوى سنجش بگذارید و براى آن حسابرسى بزرگ آماده شوید. 

برچسب‌ها: هایکو طوری

پس چرا؟

شنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 13:12


جمله ی فوق دارای عمیق ترین و ژرف ترین معانی و مفاهیمی است که من باید سه صفحه ی وردی بنویسم تا این مفهوم را متبادر کنم؟!

پس چرا؟!

برچسب‌ها: هایکو طوری

یک آشنایی مختصر

پنج‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 09:54


یک جایی  وسط روزهایی که دنبال خانه می گشتم (هنوز هم دارم می گردم البته)  بنگاهی خانه ای را نشانمان داد که از بس عادی بود عاشقش شدم.ماجرا از این قرار بود که کارشناسان بنگاهی آنقدر خانه های عجیب غریب با ایراد های فاحش و قیمت های خارج از تصور نشانم داده بودند که وقتی دیدم این خانه طبقه ی اول است و قیمتش هم منطقی طور است  و پارکینگ و انباری هم هم دارد، در جا عاشقش شدم.

برای بازدید  یکی از ملک های غرب تقریبا یک ساعت در ترافیک کوروش ماندیم و بعدش برای پارک در خیابان و رویت ملک مجبور شدیم ده دقیقه دم پارکینگ پارک کنیم و بعدش هم  یک خانومی آمد دعوایمان کرد و قصه درست شد  و خود ملک هم به نظرم نیامد

خانه های بعدی هم البته مورد های بسیاری داشتند مثلا یک جا را دیدیم که بعدش تو سایت همان خانه را با 15 ملیون تفاوت قیمت گذاشته بود

یا خانه هایی که بازسازی می شوند و کف را لمینت می کنند و کاغذ دیواری می کشند و بعدش هم جای قناری به فروش می رسند

یا خانه های پرواحدی که دیوارش آنقدر نازک است که میشود صدای سنگ پا کشیدن همسایه زیر دوش را بشنوی!

خلاصه بعد از این جستجوها و عاشقیت به خانه ی خیابان پنج تن،  یکی از دوستان که دستی بر آتش داشت و کارشناس ملک بود آمد خانه را دید و نظر کارشناسی داد که چشم بازار را کور کرده ام با این انتخابم! خانه تاریک بود و نور نداشت، پشتش اتوبان بود و سر و صدای زیادی تولید می شد از این رهگذز، کنارش مغازه بود و   . . . خلاصه بعد از دیدن وقایع مورد ذکر دیدم آنقدر خانه ی عجیب غریب دیده ام که که وقتی یک خانه ی معمولی می بینی فکر میکنی خیلی می تواند خوب باشد!


آدم ها هم همین طورند. وقتی چند تا آدم عجیب غریب به پستت می خورد که آنقدر فرق دارند که هیچ حرف و فضای مشترکی بینتان نیست وقتی به کسی می رسی که فاصله ی کیلومتر ها جایش را با متر عوض می کند ذوق می کنی! 

خواستم بنویسم آدم های سیاره های دیگر را پاک کنید از زندگیتان! ادم های الکی ای که نه دوست هستند و نه غریبه! متعاقبا می شود بر کیفیت دوستی های واقعیتان افزوده خواهد شد . . .

عنوان نوشت

دوشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 12:56


سال جدید را  با یک حال جدیدی آغاز کرده ام و از نشانه های این حال جدید یکی این است که به اطرافم نگاهی دوباره می کنم و بازنگری می کنم در بهبود حالم و رضایتم از روزمرگی ای که دست خودم است.

آمدم چیزکی بنویسم دیدم عنوان وبلاگم شاخم می زند!

نمی دانم آخرین باری که بی پروا طوری رفته باشم تو کوران کلمات کی بوده اما مدت هاست که با هم روابط به دور از جنگ و ترس و شجاعت کوبنده و  . . . داریم. عنوان را تغییر دادم. 

حالا که لازم نیست برای نوشتن شجاع باشم به گمانم راحت تر بشود نوشت . . .


پ.ن:

1- سال خوبی داشته باشید رفقا

2- خریدن خانه خیلی سخت است! کسی یک  املاکی درست و درمان  آشنا ندارد؟  من بایدبا وام مسکن یه ملک فسقلی بخرم!


سال نو مبارک

پنج‌شنبه 26 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 08:47


1-لاله های پارک رسالت سر از خاک برداشته اند و عنقریب سر به آسمان بلند خواهند کرد و بهار می آید و سال نو میشود. مثل نوری که امروز آشپزخانه را نارنجی کرده بود و وقتی بیدار شدم رفتن تا سر چشمه اش. بهارتان مبارک!


2- تا آنجا که ممکن است زندگی کنید!حتا اگر بر خطا و اشتباه باشد.زیرا آدمی از خلال خطا به حقیقت و معنا دست می یابد

رویای خود را زندگی کنید،البته خطا هم خواهد شد. اما اگر بکوشید همه عمر از خطا کردن بپرهیزید زندگی نکرده اید

یونگ


 3-امروز اجرای نمایش خاله پیره زن خانوم چیله است و برای اجرایش می روم سالن آمفی تئاتر مهد. بار قبل کهه رفته بودم مهدکودک و تولدش بود وقتی  دیدم اون وسط داره می رقصه دست و دلم لرزید و همون وسط زدم زیر گریه. اینبار دارم تمرین می کنم وقتی می بینمش که دارد خاله پیره زن را بازی میکند خیلی موجهانه تماشایش کنم و تازه برای جایزه ی اجرایش برایش ادمک طراحی خریده ام! خودش ارزو کرده بوده البته


بده بد بد

سه‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 12:02


یک چیزی یک جایی گم شده . . . چرا بعضی روزها نمی شود لبخند زد؟

بده بد بد

سه‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 12:02


یک چیزی یک جایی گم شده . . . چرا بعضی روزها نمی شود لبخند زد؟

( تعداد کل: 743 )
<<    1       2       3       4       5       ...       50    >>
Instagram