X
تبلیغات
رایتل

دایره یی آشنایان

شنبه 23 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 12:37


تا جایی که خودم را می شناسم ، آدم اجتماعی و برون گرایی هستم! دایره احساساتم را همین طور که در این چند ساله می بینید بی واسطه و بی کم و کاست  میریزم روی دایره و روی صفحه ای می نویسم که هزار و یک نفر آشنا و غریبه و دوست و دشمن ، قابلیت خواندن آن را دارند و به سهولت میتوانند در کم و کاست امورات یومیه و مابقی دل مشغولی ها و غیره ام  قرار بگیرند و با زدن دکمه ای از احوالاتم خبر بگیرند. نه اینکه خیال کنم سلبریتی طور جماعتی علاقمند اند که این بنده ی کمترین چه می کند یا نه ها! منظورم این است که چیزی را پنهان نمی کنم و بابت چیزی ک هستم خجالت نمی کشم! بالعکس همین ملغمه را دیکته وار زندکی میکنم       

حتا اطلاعاتی از اینکه  الان کجای زندگی ایستاده ام و دارم دنبال خانه می گردم و یا می خواهم کیس استادی طور دوست پسر بیابم و یا  . . .  ارایه می دهم که باکی از آن ندارم کسی بداند و یا نداند. شرم نمی کنم از مشکلات پی ام اسم بنویسم و  یا از حس نفرتی که از رهگذری در دلم چنگ زده و یا بالعکس وقتی اشتیاقی در سینه ام جوانه می زدند!

زندگی را دست جمعی دوست دارم و هر چقدر شلوغ تر باشد، بیشتر کیف می کنم، مهمانی و دور همی و جمع های دوستانه ای که واقعا دوستانم باشند را بسیار دوست می دارم و لذت می برم و انرژی می گیرم!

به همان نسبت از تنهایی و تاریکی می ترسم. وقتی وارد جایی می شوم که نور کافی ندارد انگار فیتیله ی جان من را کشیده باشند پایین و با یک چیز فرضی ای درگیرم.

هدفم از نوشتن چنین پیش درآمدی البته طرح مساله بود، 

در واقع طرح مشکل.

یک جای زندگی ام ناگهان  تلنگر جانانه  ای خودرم  که پس کجا هستند دوستانت؟ 

انگار کسی دست گذاشته باشد روی دیواری که پشتش خالی است  و  تکیه زده باشد، دیوار ناگهان فرو می ریزد و آن وقت است که می فهمی حاشیه ی امنی که برای خودت ساخته ای چقدر کاذب است. چقدر مستعمل و چقدر به در نخور!

دایره ی وسیع آشنایانی که هر کدامشان چند وقت یکبار یادت می  کنند و می آیند و می روند ، مانند اقیانوسی که از هر سو بنگری وسیع و چشم نواز است اما عمقش به بیشتر از ده سانتی متر نمی رسد و قدری است که تا مچ پاهایت را تر کند، نه کمتر و نه بیشتر! نه آب تنی دارد و نه جانت را خنک میکند!

مثل کسی که وقتی می گویی چند تا دوست خوب داری ده تا انگشتش را می شمارد اما وقتی می گویی قرار است صدهزار تومن قرض کنی و از کدامشان می توانی بگیری هیچ گزینه ای برای شمردنموجود نباشد.

دفترچه ی تلفنم را باز می کنم و بینهایت اسم می بینم که سال به سال هیچ کاری با هیچ کدامشان ندارم! آدم هایی که شاید یک وقتی یک باری کاری برای هم کرده باشیم و یا حرفی زده باشیم و بعدش هم همه چیز تمام شده است اما همچنان اسمشان با من است. 

همه اسم های این چنینی را مثل یک ورد رهایی بخش دانه دانه  باز می کنم و در ادیت شماره ها را پاک می کنم و حس می کنم  مثل خاکستری به هوا می روند و برای همیشه  تمام می شوند! (یک موقعیت هایی در زندگی آدم ها هست که هیچ وقت تکرار نمیشود، مثلا وقتی طرف دارد ازدواج می کند، خانه می خرد، پدرش فوت کرده و یا  . . . دوستانی را که در هیچ کدام از این موقعیت ها نبوده اند هم می شود رفت و دور ریخت! نبودنی که در حد اینکه حتا یک تماس تلفنی هم از سمت شان دریافت نکرده باشی) 

حس آدم متقلبی را داشتم که می خواهد با روش های جبرانی و البته ناخودآگاه نتیجه ای را حاصل کند که با روشی غیر از این مقدور است

این که اینقدر من آدم فیک و خاکستری در زندگیم زیاد دارم که مثل ستاره هالی سالی یک بار ظهور می کنند و بعدش هم بلافاصله وارد دوره غیبت می شوند تا هزار سال بعدی  . . .  این است که  کلافه می کند. مثل همان دیواری که ادم رویش تکیه بزند و دیوار فرو بریزد.

دیروز همه ی این ادم ها را پاک کردم! بعضی هایشان که تیک و تاک طوری هم بودند و با هر بار که عکس پروفایلتو عوض می کنی سرو کله شون پیدا میش که چه خوب شدی و فولان و بهمان! این دسته را خیلی سخت گیرانه نه تنها پاک کردم که بلاکشان هم کردم و از کرده خود دلشادم! این ها آدم های خطر ناکی هستند! 

جان آدم را می گیردند

بقیه شماره ها را هم پاک کردم که دود بشوند رو هوا و تمام شوند و در بهترین شرایط اگرررر اگررر روزی روزگاری شماره ی ناشناسی زنگ زد بپرسی شما؟!

سبک شده ام

می خواهم آن قسمت از وجودم را که دلش می خواهد تنها نباشد حتا شده با وجود آدم های نخاله حرث کنم .شاخه های اضافه اش را بزنم و مرتبش کنم! می خواهم بیشترین حرف ها را با رفیق ترین آدم های زندگیم بزنم! 




برچسب‌ها: دوست نوشت، روز نوشت

یأسی از جنس عصر جمعه

پنج‌شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 15:25

وقتی پیدا کردن یک آدم  که بزرگترین وزنه ی بودنش آدمیت باشد، برای اینکه بشود بغلش کرد و از آن روی سگش نترسید.... اینقدر سخت است! چطور میشود امیدوار بود به پیدا کردن یک باب منزل مسکونی ، پنجاه متری، شش دنگ ، با اسانسور و پارکینگ و فولان و بهمان و ...

برچسب‌ها: خرید خونه، حیرانی

در گل ماندگی

دوشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 09:18

سخت ترین کار دنیا همان نا آشنا ترین شان است!

آن قسمت که همیشه از کنارش سریع رد شده ای که به من که ربطی نداره! 


یک هفته وقت دارین عاشق بشین

سه‌شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 14:19


در راستای کلاس های فولان و بهمان مان

آقای اوستا فرمان داده که یک هفته وقت دارید عاشق بشوید . . .

چون در پایان هفته اتفاقی می افتد که فقط در صورت عاشق بودن  می توانید به کنه مطلب پی ببرید

حالا یک طوری دنبال کیس می گردم انگار که ماهی  دنبال آب بگردد . . .

از ننوشتن

سه‌شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 09:16


یکی از عمده دلایل ننوشتن، حرف زدن است!

 یعنی گوش  هایی حرفه ای و کار آمد به شنیدن و بعدش ادای کامنت هایی از کلیه جنبه های خاموش و روشن قصه! 

چند وقتی است که بحث های خون چکان و مفرحی در بین دوستان روی می دهد و آدم آنقدر خالی می شود که کن لم یکن  پستی آپ کرده باشد!

حالا که وبلاگ های زیادی می بینم که به گل نشسته اند، حداقل دوست دارم خیال کنم که در چنین موقعیتی هستند . . .

برچسب‌ها: روزنوشت

وقتی هیچ محاسبه ای جواب گو نیست

چهارشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 16:55


انگار که همه سفید ها تا ابد سفید می مانند و سیاه ها تاریک و سرخ ها هوس آلود و سیب در تمنای وسوسه 

انگار که دیوار ها فاصله می مانند و کلمه ها حرف فروخورده و کتاب ها دنیای کشف نشده 

آدم ها رهگذرانی پیاده و سواره که با رعایت فاصله از کنار یکدیگر می گذرند و چشم ها در نهان خانه ی شک و تردید و تزویر و امید دو دو می زنند

زمین همچنان استوار است و می شود هر روز صبح پرده را کنار کشید و گلدان گندمی را ورانداز کرد

انگار همه معادلات و محاسبات هر روزه با همان درصد از کسر و اعشار و سینوس و کتانژانت و دهم درصد در جریان است

 تا وقتی که مهربانی همچون رودی در رگ های خشکیده ی آدم جاری شود

انگار که باران رحمتی باشد بر همه بیهودگی ها و تاریکی ها . . . 

معجزه جاری میشود و شعله ای در میان سینه ات روشن می شود 

سفیدها می درخشند و سیب ها را می شود به دندان کشید و دیوار ها را پیمود و کتاب را را خواند و پنجره را زیست

انگار جزر و منها و ضرب می رود در سایه



پ.ن:

1- مریم از تو مسیح می بارد . . . مریمی . . . 

2- هر چیزی که خودتو خوشحال می کنه هدیه بده!

برچسب‌ها: هدیه، مهربانی، عشق نوشت

این کوچه . . .

سه‌شنبه 28 دی‌ماه سال 1395 ساعت 12:11

این سو خانه ی چوبی پیرمرد تکیده و زوار در رفته ای است که با گونه های آویزان و دهان باز به روبرو خیره شده است ، مدت هاست صورتش را اصلاح نکرده و گلوله های توپی پشمی ریز و درشت گله گله ،روی صورتش روییده اند. کلاه نمد مال کرمی  رنگی که یک گوشه اش پاره شده و سوراخی به غایت یک کف دست گوشه ی سرش پیداست که طاسی سرش را که بی مهابا می درخشد و کله صورتی رنگش را به نمایش می گذارد عیان کرده است.ابروهای بلندش از روی مژه ها روییده اند و تا جایی پایین تر از پلک، ادامه پیدا می کنند ، انگار کن که برای چشم ها، سایبانی از حریری نه چندان اعلا بافته باشند و متعاقبا دید ضعیف پیرمرد را به چیزی حدود صفر رسانده اند، چشم های قی کرده و سرخی دارد، تخم چشم ها انگار آب مرواری داشته باشند کم نور و بی فروق و متمایل به  طوسی شده اند و هاله ی خاکستری رنگی اطرافش دیده می شود، همین ماده ی سفید جمع شده دور چشم ها مژه های پیرمرد را به هم چسبانده. موهای بلند بینی از سوراخ های تقریبا متقارن بیرون زده اند و سرخی دماغ و سیبیل های پرپشت پیرمرد را از هم جداکرده اند. داخل دهان باز مانده پیرمرد خبری از دندان نیست، فقط یک دندان ناقص همچون نور شمعی بی رونق در دهان تابیده و پوسیدگی های فراوانش خبر از خاموشی عنقریبش دارد.

مرد پلیور قهوه ای چرک مرده و کت بلند طوسی ای به تن دارد که لکه های چربی، جا به جایش رد انداخته و غبار و خاک رویشان را با یک لایه ی غلیظ از هر گونه خطر پالودگی ناگهانی ،نجات می دهند. پاچه های کوتاه شلوار تا اندکی پایین تر از زانو را پوشانده و ساق های برهنه و پشم آلود پیرمرد با آن حالت زار و لندوک که به شدت رقت آور و ترحم برانگیز مینمایاند، هویدا شده است.گالش های پلاستیکی مرد که آستری قرمزش از پشت پا پیداست و دو سه شماره ای از پایش بزرگ تر است، خیس و براق است.

دست ها را حمایل تکه چوب بی قواره ای کرده است که شاخه های کوچک و ریزی دارد و از ظاهر زمختش پیداست توت است که این چنین پوست نخراشیده ای دارد. پیرمرد رو کتل چوبی کوتاهی که زیر پاهایش پیداست، نشسته و با جدیت به روبرو می نگرد، انگار دنبال چیزی یا کسی می گردد که ظنش برده همان طرف هاست. پشت سرش خانه در تاریکی دود فرو رفته، دودی که ماحصل آتش زدن هیمه های ریز و درشت و سرخ شدن زغال و آماده شدن تنور برای چسباندن نان است.

در چوبی این خانه دو لته است که دست ساز است و البته ناشیانه ساخته شده، بالای در قفل کوچک سبز رنگی در هوا تاب می خورد که باز مانده و کلیدش احتمالا لای کلید های دیگر با آن کش قیتونی سفید و قرمز  گردن پیرمرد است. روی یک لت از در با خش های عمیق و نامنظم و احتمالا با چاقو، حک شده است، آی لاوی ویو و پایین ترش اسم دخترانه ای کنده شده ،چیزی شبیه فریبا، شاید هم ثریا. چندا تا قلب سالم و تیرخورده هم دور سر این فریبا خانم در حال بال بال زدن هستند که از یکی دوتایشان مایعی می چکد که احتمالا خون باشد!

سبیل های زرد و نارنجی و ته سیگارهای پخش و پلای جلوی حکایت از بهمن پنجاه و هفتی دارد که در یکی از جیب ها ی عظیم پیرمرد لمیده است و لابد کبریت شش ستاره ی توکلی هم ضمیمه اش هست که حکایت چوب های ریز و نیم سوز زیر پا مانده است.بیرون خانه چند ردیف الوار تقریبا منظم حایل کوچه را ساخته اند که بالای آن پارچه ی قرمزی به دو سوی ستون ها میخ شده تا دید کوچه کاملا بسته شود و فقط الوارها و ستون های سیاه و دود خورده سقف خانه پیداست.

آن سو خانه ای دیگر است که دیوارهایش با کاه گل اندود شده است و انتهای الوار های داخل ساختمان از دیوار بیرون زده اند و کودکی خرد سال با دمپایی های زرد و کون لخت از نرده ها آویزان است و هر دستش را به یکی از الوار ها گرفته و احتمالا دارد تاب می خورد. زیر پایش آفتابه ی قرمز رنگ پلاستیکی با لوله ی بریده و لبه های آفتاب خورده و رد جوی باریک و خیس ریز پا حکایتی دیگری دارد اما!

کودک گونه های آفتاب سوخته و موهای اخرایی کوتاهی دارد که خط صاف قیچی کردن موها هنوز بر پیشانی اش پیداست و شادی غیر قابل وصفی از این بازی نا به هنگام را می توان در تمام وجودش باز شناخت و تنها چیزی که نشان از جنسیت کودک دارد آلت برهنه اش در هوا تاب می خورد.

آن طرف تر و به موازات ردیف خانه های دیگر این کوچه، جوی آبی روان است که سر منشا اش چشمه ای است با دو تا لوله و یک حوض کوچک که دو سه تا گربه ی زرد و سفید دور تا دورش زیر آفتاب لمیده اند و حمام آفتاب می گیرند. جوی آب انباشته از سنگ های ریز و درشت است که به هر کدامشان چیزی اویزان است و در جریان نه چندان تند آب در حال جنبیدن است، از یکی پوست خیاری که بسیار محتاتانه و نازک گرفته شده است، یکی  جلبک های کنده شده از سنگ های دیگر و از یکی دمب سبز گیلاس و یکی هم محتویاتن حلقوم دردناک و متعفن کسی که حتما به شدت سرما خورده که اینک این چنین کولی وار در آب جوب می رقصد و می جنبد.

تا آخر این کوچه دیوارها کاهگل است و الوارهای سنوبر نیمه و دایره کامل از سقف ها و دیوارها زده بیرون و جای مناسب برای لانه گزیدن گنجشگ را فراهم آورده است. از پشت حلبی های روغن نباتی که زنگ زده و به رنگ قهوه ای متمایل به زرشکی در آمده شاخه های چند درخت آلبالوی جوان در افق پیداشت که متعلق به باغ بالای حوض سنگی است که چشمه از لای سنگ های پرچین آن جوشیده است که برای مهار کردن آب لوله پولیکا های طوسی رنگ را در سرچشمه در پرچینها فرو کرده اند و حلبی های روغن نباتی را بالای سرش علم شده تا جلوی هر گونه آلودگی احتمالی آب چشمه گرفته شود.

پشت پنجره ی خانه بالایی که روبروی خانه پیرمرد است، پرده ای در حال باد خوردن است، از گوشه ی بالا رفته پرده توری که در هوا باد می خورد، چهره ی دختری پیداست که دارد خودش را تو آیینه درست می کند، موهای سیاه و بلندش را شانه زده و گیس کرده و بافته و انداخته پشت سرش، پیراهن سفید گل دار با حاشیه قرمز به تن دارد و یک ماتیک قرمز به دست دارد که میتوان ردش را پشت پلک ها، روی گونه ها و البته روی لب جست. دختری که می تواند فریبا باشد، یا ثریا و شاید هم پریا!




پ.ن:

نمی دانم این یاداشت را اینجا گذاشته بودم یا نه اما حتا اگر تکراری . . . دوست دارم باز بخوانمش

هدف شما در زندگی چیست؟

سه‌شنبه 21 دی‌ماه سال 1395 ساعت 13:11


1- یک هفته و دو سه روز است که جارو برقی ام سوخته است. البته قبل از اینکه از هستی ساقط بشود هم شلنگ خرطومی اش پاره شده بود  و هم از سر تماس با زمین و هم از سمت تماس با دستگاه جارو برقی! این پاره شدگی را به مدت چندین ماه تاب آوردم و وقتی دیدم نتوانستم جایی را پیدا کنم که تعمیرش کنند با همان نقص عضو کنار آمدم و علاوه بر نکشییدن شلنگ  بدنه اش را هم برای جارو کردن نقاط مختلف با دست جا به جا می کردم.

تا همین یک هفته و اندی پیش که زد و ناگهانی جاروبرقی بیچاره پت پتی کرد و بوی گند سوختن یک وسیله برقی همه جا را پر کرد و بعدش دیگر روشن نشد که نشد.

این چند وقت با جارو دستی و طی مرطوب مشکلات زندگی را تا حدودی جل نموده ام اما داغ فراق یک جارو برقی در خانه به شدت ملموس است و جان کاه!

طوری که از دو سه روز پیش در سیبل هدف زندگی خرید یک جارو برقی را تیک زده ام! 

یک اصراری هم دارم که یکی جدیدش را بخرم و این یکی را دوباره نسپرم به تعمیرگاه! اصلا تعمیر بشود هم انگار قبول نیست! 

پول که دستم می آید یه دو صورت دسته بندی می شود یا کمتر از یک ملیون است که مسقیما به خرید جارو برقی می اندیشم و اگر بیشتر باشد مستقیما به پرداخت یه قسط معوقه و یا حتا بدهی خانم بهار که هر کار کردم سریه قبل نگرفت!

هدف با مزه ای هم هست!

خرید یک جاروی برقی خفن که همه خاک و گرد و موهای پریشان خانه را بخورد!


2- هدف بعدی هم البته خریدن یک عدد سشوار است. سشوار قبلی رمق ندارد انگار! البته رسیدن به این هدف دور نیست، قدر هدف اول ! این هدف بعد از آزمودن سشوار خفن خواهرم جدی شد! چون بعد از آن وقت ها بود که من دانستم چقدر تفاوت می تواند وجود داشته باشد بین هم نوعان این موجود شریف! حالا یکی از اهداف کوتاه مدت این روزها هم یکی خریدن همین سشوار است! خوش قریحه و خوش استیل!


3- هدف بعدی هم البته خریدن یک باب منزل مسکونی می باشد! یک خانه ی نقلی کوچولو موچولوی پنجاه متری که ترجیها سمت غرب شهر باشد. 

البته خنده دارد که خرید خانه در اولیوت سوم می گنجد اما ماجرا اینجاست که من سشوار خر بهتری هستم تا خانه خر بهتری!

ماجرای خانه از آنجا شروع شد که پارسال همین وقت ها سعیده گیر سه پیچ داد که برای وام بانک مسکن سپرده گذاری کنم ، من هم ماجرای خرید ماشین را بیخیال شده بودم  و جایش وام را ثبت نام کردم و حالا همین روزها سررسید یک ساله ی وام به سر می اید و باید بروم یک جایی را بیابم ! یک طوری استرس دارد این هدف سومی! مخصوصا که اطلاعات من در باب خانه ی خوب قدر اطلاعاتم در باب نحوه کشیدن نمودار لوله ای است ! هی از بقیه می پرسم و تازگی ها فهمیده ام شمالی و جنوبی فرق دارد و جنوبی بهتر است و انباری عیب ندارد نباشد اما بی پارکینگ نمی شود! و بعدش هم پایلوت و طبقه اول چه فرقی دارد و طبقه اول سرد تر است و طبقه دوم بهترین قصه ی ممکن است و آسانسور باشد و نور در طبقات بالایی بهتر تر است و  . . .راستش از فکر این ها هم استرسم می گیرد و نمی دانم چه باید کنم اما خوب آنقدری نیست که سر جایم خشکم بزند . . .



پ.ن:

1- شایان ذکر است اهداف نامبرده به صورت مقطعی بوده  و تا برآورده شدنشان در حیطه هدف هستند و درست در لحظه ای که دسترسی شان ممکن گردید، هدف دیگری جای شان را میگیرد! 

همچنین این را هم خودم می دانم که آدم خیلی باید سخیف و به در نخور باشد که هدفش در زندگی این چیز ها باشد ! خوب من که داجه به همه هدف هایم حرف نزدم ها؟

2- بعدا ها برای یاد آوری سالی که آقای هاشمی مرد، خواهم گفت تقریبا سه ماه بعد از بابا

3-  هدیه ی تولد آقای روانشناسی تحلیل مان، یک نقاشی بود که من کشده بودمش . . . 

14 دی 1395

سه‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1395 ساعت 09:31

بچه که بودم وقتی ماجرایی منتهی به قهر و گریه میشد و بعدش هم موفق میشدم امتیاز مورد نظر را با گریه کسب کنم به این فکر میکردم که خیلی ضایع است که یکهو دست بردارم و ناگهان!!! استاپ! و دیگر اشک نریزم این بود که غالبا چند دقیقه بعدش هم ضر میزدم و یک صدایی شبیه وز وز زنبور از خود در می آوردم و بعدش خیلی لایت به سکوت هدایتش می کردم و چند ثانیه بعدش نیشم تا بنا گوشم باز بود و داشتم با امتیازی که گرفته بودم حال می کردم و جفتک چار پشت می انداختم و متعاقبا سر و صدایم هم هوا بود.

الان ها فکر میکنم عجب بچه ی گهی بودم ها! چرا همان وقت که مادرم عروسکی که را که بردارم به زور گرفته بود را به آغوش من باز می گرداند همان لحظه درست همان لحظه تمامش نمی کردم و آب دماغم را که روان شده بود را جمع کنم و عروسکم را بگیرم و هورا کشان  بپرم بروم! 

حالا بعضی وقت ها که می بینم چیله هم همین شکلی است حرصم در می آید و می خواهم  خودم را جر بدهم و التماس کنم خاله! تورو خدا کاری که من  می کردم را با خودم نکن! بعدش البته تمهیداتی هم بر این حاشیه اندیشیده ام که بسیار مسکن طور حول و حوش ماجرا باعث التیام اشک های چیله بشود و غالب اوقات در پنج ثانیه ی اول بعد از فاجعه چیله دارد می خندد! و من این شکلیم که اوه یسسسسس!!!

خلاصه

آمدم وبلاگم را دیدم که غبار زده و کبره بسته گوشه هایش و پرنده هم پر نمی زند در گوشه کنارش عنکبوت تار بسته!

بعدش هم وبلاگ های لینک شده را باز کردم و دیدم ای بابا! این ها که از من هم بدترند و دلم خواست که کاش نوشته بودند. کاش مثل قبل که همه تند تند می نوشتند و هفته ای دو سه تا پست آپ می کردند همه چیز زنده تر بود.

این شد که برای اعلام اعتراضم به ننوشتن بلاگر های محبوبم تصمیم گرفتم مشت محکم طور یک پست بنویسم.

اما خوب غالب نوشتن ها وقتی اتفاق می افتد که آدم پر باشد از کلمات و بیاید یک جایی یک جوی باریکی از کلمه روان کند و بشود منشا اثر محتوایی که در دلش حسی شبیه درد ایجاد کرده بود

اما من امروز ها خالی از دل درد نامبرده ام و به شدت مثل اسب عصاری (اثاری، عساری، عثاری )  مشغول رفتخ و فتخ امورات شب عید و سرسید و کارت تبریک و نقاشی و  . . . این ها هستم و راستش همین  الان که اینجا  نشسته ام و دارم می نویسم از قرار عکاسی کارخانه نیکنام پیچانده ام و هنوز نرفته ام از آبدار چی طبقه بالا که آتلیه عکاسی در آنجاست دوربین  خفن تومنی ای مان را تحویل بگیرم و بروم آژانسی،  اسنپی چیری بگیرم که بروم که نه و نیم آقای مدیرعاملشان می آید دفتر و . . .

خلاصه آمدم بنویسم که موهایم را رنگ کردم  (قهوه ای طور) و موهای سفیدم را که درصد شایان ذکری شده اند برای خودشان را رنگ آمیزی نموده و تازه بعدش هم سشوار جانانه ای نموده ام

لباس هایم دیگر سیاه نیست 

آشتی ام

و می خندد لبم

برچسب‌ها: روزنوشت

شکایت نامه

دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 17:10

آقای خدای محترم

باشما هستم ها! بله! بیایین لطفا تکلیف من را روشن کنید! 

تکلیب من و دو تا خواهر هایم را و تکلیف برادرم را و تکلیف چیله را

و تکلیف دو قلوها را

و تکلف جوجه رژی مان را

ما این شب یلدا خودمان را کجا ببریم؟

خودمان را به دوش بکشیم و انار دان کنیم و برویم در خانه ی کی را بزنیم؟ هان؟ 

چرا مسئولیت کارهایی را که میکنی را قبول نمی کنید؟ چرا قصه ی آدم ها را یه جایی مثل کیسه ی سیاه زباله ناگهان برمیدارید و گره می زنید و پرت می کنید یک وری که این ور نیست. و می ماند سطل خالی و سفیدی که یک روزییی تویش کیسه بوده و البته آشغال

اوقاتم آنقدر تلخ هست که به این فکر نکنم که چقدر مثال نازینایی زده ام

اما اوقاتم تلخ است و طاقتم تنگ است و می ترسم از فردا که یلدا برسد. می ترسم که فردا شب بشود و ادم ها و  خنده ها و عکس ها و سفره هایی را ببینم که امسال نیست. تمام شده است انگار

می خواهم فردا را سر شب اصلا  از نه شب بروم تو رختخواب و بخوابم !

 لعنت به یلدای بی تو بابا . . . 

52 روز گذشت

دوشنبه 22 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 09:03


لاله برایم یک مانتوی گرم پالتو طوری خریده، سورمه ای رنگ است و روی حاشیه هایش بافت رنگارنگ گلدوزی شکلی دارد و یک طرفش جیب گل و گشادی که خوراک موبایل و کلید و ماتیک است خریده. از عزا ذر آوردنی است اما من فقط یک بار که پنج شنبه بود و قرار بود کم بیرون باشم توانستم بپوشمش اگر چه با تن کردنش حس می کنم سپر حمایتی و مهربانی لاله در اغوشش می گیردم.

دیروز هم بچه های کلاس یک شال صورتی کالباسی که خیلی نرم و نوازش طوری است برایم گرفته بودند و یک کیف چرمی قرمز قهوه ای طوری که خیلی گران تومنی به نظر می رسد، آنتراک کلاس بود و نشسته بودیم ساشه ی کاکائو را با دندان باز می کردم که بریزم روی لیوان کاپوچینو که شادی آمد و دست انداخت زیر بغلم که بیا.  خواستم لیوانم را بردارم که گفت لازم نیست.

هیچ خیالش را نکردم که چرا و چطور و بعدش به کجا ممکن است برسد، بیرون کلاس که آمدیم فهمیدم چه خبر است ، بچه های کلاس حلقه زده بودند و شادی مرا برد وسط حلقه و بعد یکی شان آمد جلو و گفت ما زودتر باید می آمدیم خانه ات. قرار خانه ی من را قرار بود جمعه بیایند را من کنسل کرده بودم چون از صبح قرار مفصلی برای صبحانه داشتیم و به دعوت عسل (تعریف میکنم حالا) رفته بودیم کافه گالری و آنقدر هوای شمیران خوب و ناز بود که من ترکیدم از کیف. برف تنکی روی شاخه ها بود و با هر تلنگر باد،  قسمتی از آن رقصان روی زمینی که از برف دیشب خیس بود می ریخت و بعدش یک گرمای بسیار لذیذی روی حیاط با سیستم گرمایشی در جریان بود و تنها بدی ماجرا همین بود که بشقاب هایی که از خوراکی های بهشتی پر کرده بودی به سرعت یخ می کرد.

خلاصه جمعه به آن سبب نشده بود بچه های کلاس بیایند خانه ام و بعد که یک شنبه شد و کلاس داشتیم با شال صورتی و کیف زرشکی هیجان زده ام کردند.

همه شان را در آغوش گرفتم و بوسیدمشان

عشق از نگاهشان تراوش می کرد و سعی کردم تا جایی که می توانم کاسه ام را از حس خوشایند مهربانی شان لبریز کنم

شال سیاه را از سرم برداشتند و شال صورتی را روی سرم گذاشتم وبعد از آنتراک که رهبر کلاس آمد شوخ و شنگ ابراز کردم که بچه ها سیاهم را در آوردند و آقای لیدر هم مراتب خرسندی اش را ابراز کرد و برقی در چشم هایش چشمک زد، همچین یک چیزی شبیه مادر پدرهایی که بچه هایشان کار پسندیده ای می کنند و پزش را میدهند ! یک همچین حسی داد.

هنوز سه ثانیه نگذشته بود که لیوان کاپوچینو را که هنوز به نیمه هم نرسیده بود چپ کردم روی خودم و شلوار و کفشم و البته موزیک های کف  کاملا  خیس و متعاقبا کر و کثیف شد و بعدش هم آقای لیدر شماتت کرد که آبدار چی بدبخت اینجا چه گناهی کرده که شما بلد نیستین یک لیوان را در دستتان نگه دارید؟ 

و من یاد اول دبستانم افتادم وقتی در شلوارم روی نیمکت کلاس شاشیده بودم و خانوم آب روشن هزار بار پرسیده بود که کار کیست و من مثل اینکه سنگ شده باشم از ترس صدایم در نمی آمد و فقط می خواستم بگویم چرا اجازه ندادی بروم دستشویی من که گفته بودم! بعد هم دانه دانه همکلاسی هایم را از نیمکت های چهارتایی مان  بیرون آورد و پشتشان را چک کرد که کدامشان خیس است و بعدش هم دست آخر رسید به من!

و آنقدر بد و بیراه گفت که حلقومش جر خورد و دقیقا به یاد می آورم محور همه ی بیاناتش این بود که خانوم حسینی (آ بدارچی مدرسه) چه گناهی کرده؟

خلاصه چند تا قطره کاپوچبنو هم نصیب شال صورتی شد اما خوب لک مصیبت طوری باقی نماند 

شال صورتی تا پایان کلاس روی سرم باقی ماند و بعدش هم رفتیم کافه نشستیم و من سوپ قارچ خوردم با نان تست شده اما وقتی رسیدم خانه حس کردم هنور زمان مناسبی برای پوشیدن شال صورتی یا پالتوی بنفش نیست

هنوز هم دلم می خواهد سرتا پا سیاه بپوشم و موهایم را رنگ نکنم و موهای سفیدی که شقیقه هایم را پوشانده عیان کنم و هیچ نترسم که اکر خوب به نظر نرسم چه؟

همین دیروز بود که برنامه ی خریدن رنگ بلوند و روشن را در ذهنم چیده بودم که می شود برای عید و بهار یک حالی به موهایم بدهم که محیا آمد و خیلی حسرت به دل طوری سفید هایم را نوازش کرد که چقدر خوب شده اند و مثل خال یک جا در می آیند و یاد موهای سفید خودش افتاد.

هنوز هم چیزی شبیه حس پرتاب شدن، کسی ، چیزی، ثانیه ای هست که هولت میدهد و ناگهان دوباره مثل بادکنک سفیدی که به خیلی بلندی ها رفته ناگهان در سیم های برق گیر م یکند و جرواجر می شود و تنها نخی و ردی از هویتش باقی می ماند . . . یک جایی که خیلی دور است ناگهان مثل چرخ ماشینی که از روی خورده شیشه های تصادف قبلی رد شده باشد فس می شوی و ماشین لک و لک می کند و بهتر این است که خاموشش کنی

به نفعت است که بزنی بقل و بروی !

کافه ی دیروزی خیلی قشنگ بود، در شیشه های کوچک سس فلفل گلوریا ، داودی های ریز و زردی گذاشته بود و دورش را با پارچه ای شبیه سرامیک روی میز یک نوار کوچولو چسبانده بود. گارسونش هم با همه شوخی داشت و شغلش را هم دوست می داشت و کیف کرده بود که برای علی سوپی را آورد که همان چیزی بود که می خواست و اگر چه در منو نامی از سوپ قرمز ورمیشل طوری نبود!

ته ذهنم یک جایی یک برنامه ای چیده ام که بروم و یک پلیور صورتی کالباسی بخرم و با آن پالتوی بادمجانی بنفش و شلوار جین و بوت های مشکی و همین شال صورتی ستش کنم

یک جایی که نمی دانم کی زمانش می شود

زمانی که صبح ها برای پوشیدن لباسی که عین دیروز ها و دیروز ها نباشد زحمتی به خودم بدهم

مثل نقاحت می ماند . . .



رنج نامه 2

پنج‌شنبه 11 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 11:36


انگار کن کنارت همین چند قدمی ات فاجعه ای رخ داده است

حقی از تو خورده شده باشد و تو از حقت دفاع نکرده باشی

گنج ارزشمندی را از خانه ات به یغما برده اند و همه می دانند که مورد دستبرد قرار گرفته ای و برای بازگرداندنش هیچ کاری نمی شود کرد

معصومیتی جان داده

گلی خشکیده، زیباترین گلی که در زیباترین گلدان ممکن متصور باشی 

آتشی به راه افتاده است و بی مهابا و بی وقفه می سوزاند و پیش می رود

انگار کن که یک فیلم خیلی خاص از فایل های خصوصی ات لو رفته و وارد دنیای مجازی شده و حالا با سرعتی فزاینده دست به دست می چرخد و پخش می شود و تو هیچ کاری از دستت بر نمی آید

همه این لحظه ها شاید قدری شباهت داشته باشد با حالی ک دارم

خانه ام دارد می سوزد اما نگاهم را بر نمی گردانم و نگاهش نمی کنم وقتی هیچ کاری از دستم بر نی آید

معصومیتی جان سپرده و من تنها می توانم سرم را پیش پایم خم کنم و سکوت کنم و خیره شوم به افقی که خیلی دور است 

چاره ای جز این نداری که باور کنی هیچ کاری از دستت بر نمی آید و این سیلی مرگ است که در گوشت نواخته شده است. این تجربه ای بی مثال و تکرار نشدنی است که جای آزمون و خطا داشته باشد و بشود با پاکن ، نه پاکن جوهری، نه لاک غلط گیر پاکش کنی و درستش کنی یا نه حتا کاغذت را پاره کنی و یک بار دیگر از اول بنویسی اش

مرگ آن قسمت از زندگی ست که دیگر شوخی ندارد! 

دیگر بازگشتی ندارد و همان جاست که چیزی شبیه گیوتین ناگهان از آسمان فرود می آید و خهمه چیز را برای همیشه تمام می کند. مثل دستگاه هایی که برای قسمت کردن و بسته بندی مواد غذایی طراحی شده اند و در زمان مشخصی فرود می آیند و بیست و پنج سانت مربع از گوشت چرخ کرده را از بیست و پنج سانتی متر مربع بعدی جدا میکند.

حال خرابی  است، عجیب و نحس

باید روی صندلی راحتی بنشینی و کنارت باغ پنبه در آتش می سوزد و بعد ترش کنار باغ پنبه ی سوخته ای می نشینی که دیگر قرار نیست هیچ وقت دیگر گل بدهد مانند یک سوت ابدی که تا خیلی دورها کش پیدا می کند و ادامه می یابد می نوازد

مثل یک دل به هم ریختگی می ماند که سرت را به نوسان بیندازد، مرگ حق است و همه ما روزی خواهیم مرد،حتا درک همین حقیقت هم خالی از مشقت نیست

بهترین کاری که میشود کرد سرگرم شدن است، پرت شدن حواس، درگیر چیزی شدن، گرفتار کاری بودن، در این موقعیت ها آدم شش دنگ حواسش می رود سراغ کار دیگری و  زمان می گذرد . اگر چه با گذر هر چند روز باز هم قصه ، قصه ی روز اول است اما می گذرد.

انگار که کوره راهی باریک و نازک بیابی از کنار زمین که آکنده از زغال سرخ است. هر آن که سر بر می گردانی می افتی روی  زغال  و تا نگاهت را آن طرف نیندازی همچنان رنج ادامه دارد . . . 

بعد تر از نوشتن و قبل ترش خیلی از این نگاه فکر می کنم که چرا می نویسم. چرا این جهم را به اشتراک می گذارم

و بعدش هم قاطعانه جواب می دهم که این حال من است و من جز نوشتن چاره ای ندارم برای التیام یافتن اگر چه جهنم باشد . . .


اینجا خاطراه موج می زند . . .

چهارشنبه 3 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 16:58


رادیوی ترانزیستوری

سماوری که همواره قل می زند و استکان های چای پشت هم  پر و خالی میشود

نیمکت چوبی کهنه و زهوار در رفته ای که همیشه یک گوشه است

آدم هایی که خیلی سال است دوستشان داری

و پیرمرد مو سفیدی که یک گوشه کز کرده و چرت می زند . . .


برچسب‌ها: دفتر مجله

رنج نامه

شنبه 29 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 12:50

در مرگ  عزیزان حواستان به این لحظه ها باشد که آتشش خانمان سوز است


وقتی  نوار مشکی گوشه عکس می چسبانند

وقتی اسمش را می بینی روی اعلامیه ترحیم و عکسش را و فامیلی اش که با تو یکی است و اسمش را هر در هزاران فرم جای نام پدر پر کرده ای

وقتی یادت می آید کدام  عکس است که شد عکس آخری که روی اعلامیه چاپ شده

وقتی در میان ازدحام و هم همه رویش را می بینی که در خاک خوابیده 

وقتی آخرین سنگ لحد  را می گذارند، این لحظه چنان مهیب است که ممکن است که ممکن است جانتان از نوک دماغتان در بیاید و برود مثل انبوهی از سنگ می ماند که ناگهان یک کامیونت باری بارش را بلند کرده باشد و بعد درش را باز کرده باشد و همه ی بار سنگ را ریخته باشد رویت!  و تو همچون طعمه ای که هیچ دفاعی ندارد چروکیده میشوی و در خود فرو می روی و بار فرو تر می روی و بعدش با خودت می گویی این همان بود که قهرمان کودکی هایم بود، روزی که قهرمانت مثل سرو می افتد همان روز لعنتی ای است که بی قهرمان شده ای . . . ان لحظه خیلی مهیب است خیلی . . .

وقتی می آیی خانه و جای خالی اش را می بینی. . . پدر من همیشه پشت یک میز چوبی روشن می نشت که از یک سر به پنجره و حیاط و از یک سر به دیوار اتاق بود، همیشه می نشست آنجا و پاکت سیگارش را می گذاشت کنار دستش و یک زیر سیگاری که غالبا زیر سیگاری های خاصی هم بودند هم کنار دستش بود، حاج خانوم تقریبا ساعت به ساعت برایش چای تازه دم می آورد. چای در استکان های کمر باریک را بیشتر دوست می داشت و ایمان راسخی به نعلبکی داشت و گاهی چای را تا لبریز شدن در نعلبکی خالی می کرد و خیلی وقت ها در آن یکی دستش هم تسبیح یشم اصلش را که بسیار دوست می داشت می گرفت.

این تسیبح بود و آن یکی که عقیق بود یکی دیگر که با ظرافت و دقت بسیار تمیز داده بود که شاه مقصود اصل است و گمانم با یک یشم دیگر با یکی از همکارهایش تاخت زده بود و هبار دستش می گرفت با دقت نگاهش می کرد و داستانش را از اول تعریف می کرد 

دست هایش خشن و زبر و  بزرگ بود و  ساعت هااین دست ها را می نگریستم که معصوم بودند و نشانه ی سال های سال کار بسیار دشوار! بسیار دشوار

بابا مرد قابل افتخاری است برایم و مثل ستاره می درخشد و تلالو دارد! مردی که مرد بود

وقتی می آیی خانه و می بینی آن صندلی چوبی خالی است دلت می گیرد و انگار دوباره بابا می میرد. همیشه آنجا یک طوری به عقب برمیگشت و نگاهت می کرد که از راه رسیده ای و نگاهت می کرد و نگاهش  . . . امان از آن نگاه

وقتی دم در خانه سیاه می زنی و روی سیاهی آگهی ترحیم را سنجاق م یکنی روی دیوار

وقتی کفش هایش را در جا کفشی می بینی که گرد رویشان نشسته و نه برقی دارد و نه گمان می رود کسی آنها را به پا می کرده است

وقتی بعد از مراسم سوم و هفت سنگ تراش عکسی را خودت انتخاب کرده ای روی سنگ حک می کند و یک روز که می روی سر خاک می بینی روی سیاهی سنگ عکسی که قبل تر ها فقط تو کیف پول خواهرت می دیدی حالا نقش بسته روی سنگی که انگار سرد سرد می گوید همین که هست و هیچ کاری برایت نمی کند نه حرفی نه سخنی نه کلامی! انگار دری باشد که بسته است

این لحظه ها و خیلی لحظه های دیگر این چنینی ، لحظه ی مرگ هستند و آدم در این لحظه ها می میرد و نه نفس می کشد و نه پلک میزند و نه قلبش می زند! این لحظه ها آدم می میرد اما زنده می ماند و یک جایی یک تکه از قلبش مثل برگ خزانی زرد می شود و می افتد و جان می دهد! آنقدر می میری و باز می میری که دیگر یادت می رود و اینکه یادت برود خوب است چون می توانی نفس تازه کنی تا جان داشته باشی برای اینکه دوباره با یکی از این اولین لحظه های ناجوانمرد جانت در برود

آدم ها وقتی پیر می شوند پیر و فرتوت می شوند و آدم یک طور حس عجیبی بهشان دارد، از سویی می داند این آدم همان بود که سالیان پیش قوی و محکم  و . . . بود و حالا همه ی آن قوا را همچون آبی که از ظرف بریزد از کف داده است و از سویی یک طوری مهصومانه و ضعیف می شوند، یک طوری شبیه این جوجه های ماشینی یک روزه که می گذاری شان کنار بخاری و بعد تیرک تیریک می لرزند و یک صدایی بین جیک جیک و ناله از خودشان سر می دهند.

حس بی دفاعی این چنینی  یک نوع غبن می کند از زندگی که  آدم ها را به اینجا می رساند

در رفتن جان از بدن گویند بسیاری سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

....


ادامه دارد


برچسب‌ها: پدر نوشت

سایه ها

شنبه 29 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 10:42

چقدر راه هست تا جهان سایه ای؟

تا جایی که ادم ها و اشک ها و بابا ها می روند

چقدر راه هست تا جایی که کسی در خواب خیلی عمیق می رود

خوابی که هیچ وقت بیدار نشود

چقدر راه است تا برایش یک جعبه سیگار پین بلند ببرم . . . 

بابا سختش می شود بدون سیگار


برچسب‌ها: پدر نوشت
( تعداد کل: 740 )
<<    1       2       3       4       5       ...       50    >>
Instagram