X
تبلیغات
رایتل

زندگی هنوز خوشگلیاشو داره

سه‌شنبه 5 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 10:28


دیروز رفته بودم دفتر فیلان شرکت که  گرافیکش پروژه ای بر عهده ی من است .

خانوم خ! خیلی خوش مشرب و مهربان. الان هم پا به ماه است و عنقریب توله اش(بعد از اینکه دعوام کردن (جوجه اش، کودکش ، نوزادش) ) به دنیا خواهد آمد، خلاصه دیدم روی میزن خانوم خ یک سبد گل بی ادعا اما بسیار زیبا جا خوش کرده، یک طوری که خوب دیده شود و خانوم خ هم خوب ببیندش نه مراجعه کنندگان آن ور میز! سبد قهوه ای که کاملا هوشیارانه به رنگ میز انتخاب شده بود(رنگی شبیه شرابی، عنابی) و گل های داخلش رز  و میخک سفید و صورتی بودند و یک طوری ملیح و شیرین جلوه گری می کردند و دل می بردند

خانوم خ که نبود از اقای عین پرسیدم مناسبت گل ها چی میتواند باشد؟

سالگرد ازدواج خانوم خ همین روزهاست و آقای همسر از چند روز پیش گل ها را گرفته و آورده گذاشته روی میز همسرش . . .

خونه خورشید

شنبه 2 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 09:25


خونه خورشیدو پیدا کردم.

یه جایی بود نزدیکای چار راه تلفن خونه! از نشونه هاش جوونه های زنده و رو به رشد و حیات و زندگی بود که موج می زد و فوران می کرد و غل می زد از هر گوشه کناری

یه جای پشت پنجره اما نه . . . یه جایی تویه خونه

حتا تو تر

خونه خورشید تو قلب اونا بود! تو قلب جفتشون

یه خورشید که می درخشید و نور و گرما و حرارت می داد و من خیالم راحت شد از وقتی خورشیدشونو دیدم. فکر میکنم روزای سرد زمستونی و عصرای سرد پاییزی بشه رفت کنارشونو دستاتو بگیری رو خورشید دلشون و ها کنی و گرم گرم بشی! 

خورشید پیدا کنید الهی


برچسب‌ها: دوست نوشت

خانوم کفش اسمش میشا ست

سه‌شنبه 29 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 10:27


خوب خنده دار است اما من همیشه رابطه ی خاصی با کفش هایم دارم. رابطه ای مملو از قدر شناسی و مهربانی و در بعضی مواقع حس انتقام جویی و نفرت. کفش به عنوان یک نفربر بی زره همان چیزی است که نجاتت می دهد از کوفتگی و خستگی و اگر یار باشد و بار نشود پیاده روی شیرین و دلنشین می شود! اصلا پیاده روی چرا؟ کلا راه رفتن خوب است! تکان خوردن! زندگی کردن!

یکبار هم یادم هست چیزکی برای کفش های قهوه ای نوشته بودم، کفش های فوق العاده راحتی که مادر گلنار هبه داده بود به اینجانب و یک طوری پوشیدمش که تقریبا با سطح خیابان یکی شد و بعدش هم که ساناز مامان پست نامبرده را خوانده بود وقتی آمده بود ایران با هم رفتیم مرکز خرید ونک و برایم کفش خرید! کفش های مشکی و خوش ترکیبی که تا همین چند وقت پیش داشتمشان.

قصه ی من و کفش ها چیزی ورای این هاست. 

این را از سر خانوم کفش پشت پاپیونی فهمیدم. کفش های فوق العاده گرانی بود و خیلی هم با مزده بودند که از آقایی که همه کتانی هایم را ازش می خرم، خریده بودم. بر خلاف خیلی کفش های لوس و گران دیگر، خیلی بساز و خاکی بود. راحت می رفت تو ماشین لباسشویی و تمیز می آمد بیرون! پشتش هم روبان می خودر و یک پاپیون نمکی مشکی داشت! با همه نمک و ملاهتش سنگین و باوقار بود، قسمت جادویی اش که فکر کنم به همه ادم های ممکن نشان داده بودم همان تکه خزی بود که پشت پاشنه اش داشت تا یکهو خدایی نکرده پا را نزند!

یکبار با میل و اشتیاق داشتم از همین خانوم کفش برای همکارم حرف می زدم که چقدر ناراحتم که حالا کهنه شده و چند جایی اش هم پوسیده و یکهو خواستم خز پشتش را نشانش بدهم که دیدم می خواهد بزندم و بعدش فهمیدم که برایش گفته ام قبلا! خوب بعدش هم کلی خندیدم و آن وقت ها بود که اشراف بیشتری به شدت اسکولیتم در باب ایجاد رابطه ی خاص با کفش ها پیدا کردم.به هر حال!

کفش ها یک طوری مهربانند! برای آدم یک کاری انجام میدهند، یک خدماتی ارایه میدهند مهربانانه. البته آن قسم کفش های نالایق که کارشان غیر از زدن پای ادم نیست در این جرگه نمی گنجد. آن ها انتخاب خوبی برایتان نیستند! کلا با هم نمی سازید و کنار هم خوشحال و خوشبخت نمی شوید که هیچ هی دهن هم را سرویس می کنید و بهتر است هرچه زودتر بی خیال هم بشوید و راهتان را از هم جدا کنید.

تازه اخیرا در آخرین شاهکارم که دو تا جوراب ترمز دار خریده بودم و کلی با هم خوش بودیم و از مشخصاتشان یکی این بود که جوراب های عروسکی ای بودند که هر کاری می کردی از پایت در نمی امدند و دست تقدیر نگذاشت به حیاتشان ادامه دهند و از هر جفت یکی شان سولاخ شد و به دیار باقی پیوست. من هم هر کدام از لنگه ها را با آن یکی لنگه ی آن یکی جفت آشنا کردم و از قضا از هم خوششان آمد. کمی با هم تفاوت دارند اما مهم این است که خوب می دانند که برای هم یگانه اند و می خواهند با هم باشند و همه تلاششان را هم می کنند که با هم بمانند!

یکی شان کرم است و آن یکی آبی خیلی کم رنگ! دقت که کنی معلوم می شود یک رنگ نیستند اما با یک شور و حرارتی کنار هم باقی مانده اند و نه گم می شوند و نه قایم می شوند و نه حتا سولاخ!  شبیه این زوج هایی که هر دوشان ازدواج دومشان باشد. هر دو یک تجربه ی سخت را از سر گذرانده اند و حالا قدر هم را خوب می دانند.

حالا هر جا که می روم در معیت این زوج خوشبخت هستم و گاهی هم نشان دوستانم می دهمشان! آن وقت ها کلی ذوق م یکنند و گل از گلشان می شکفد!

بالاخره  امروز خاموم کفش پاپیونی را گذاشتم کنار!

و خدا می داند چه فکر ها که در سرم نگذشته از همین اتفاق برای اینکه دارم عادت دیرینه ام را برای پوشیدنشان کنار می گذارم! این اواخر وابستگی بینمان آنقدر افزایش پیدا کرده بود که همه لباس ها و ست ها را بر اساس پوشیدنش می چیدم.

و حالا امروز صبح بعد از هزار سال اولین روزی است که در جا کفشی را باز کرده ام و نگاهی خریدارانه به سر تا بالای اعضای کنفدراسیون انداخته ام و بعدش هم باز یک چیزی که یک ربطی به ساناز مامان داشت  انتخاب کردم

یک کفش کالج سفید کرم!


کالبد شکافی یک لحظه!

شنبه 12 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 16:21


1- هشت صبح، در حال آماده شدن و رفتن سرکاری. مثل همیشه دیر شده و داری خیلی ملو راه می افتی بروی سرکار. قهوه ی سرد  شده را سر می کشی و وقتی مزمزه اش می کنی با خودت میگویی خوردنش مثل دارو تلخ و بی لذت شده است، انگار که واجب باشد. بعدش هم یاد آشغالی می افتی که  اشغال ها را ببری  یا نبری که تنبلی غالب می شود و می گویی فردا فردا فردا. بعدش هم دم رفتن خودت را با تیپ تابستاتی ات در آیینه ی قدی دم در که دیروز خریدی و مرد آیینه بر، آمد و نصب کرد و بهار تتمه ی حسابش را کادوی خانه گردن گرفت ورانداز می کنی و می گویی خدارا شکر که لباس ها یک طوری است که آدم چاقی هایش را قایم می کند و کفش هایت را می پوشی و می آیی که در پاگرد بچرخی به سمت پله ها و بیایی که  . . . همان لحظه یادت کی آید کلید را در جا کلیدی خانه جا گذاشته ای و در را بسته ای.  قفل در را چند بار می چرخانی و باورت نمی شود در کسری از ثانیه چه شاهکاری را رقم زده ای! نه ! در قفل است! و هیچ وجه هم باز نمی شود و بلافاصله یاد حرف صاحب خانه می افتی که اگر در  قفل شود هیچ کاری نمیشود کرد و حرف هایی درباره شکستن در زده بود حتا!

این لحظه به شدت سرد و قابض و یخ کننانده بود

تا همه چیر را اسکن کنم و تصمیم بگیرم و یادم بیاید که یک کلید زاپاس با خواهر هست و لازم نیست اتفاقی بیفتد(فقط همین قدری است که باید یا کلید را بگیری یا خواهر را راضی کنی بیاید خانه ات که شکر خدا دومی جاری شد) رسما انگار اب یخ ریخته باشند روی سرم! یک لحظه ی سنگین و سرد و مهیب و جبران ناپذیر


2- شما تصور کن دلت درد می کند و یک شلوار راحتی و شیکی داری که دیروزش هم جلو مهمان ها تنت بوده و خوشحال بوده ای از سبکی و خنکی اش. بعد یکهو تصمیم می گیری همان را تن کنی و بروی سرکار. خوب تا اینجا مشکل ندارد.

لحظه ای را تصور کن که رفته ای قضای حاجت و کارت تمام شده و داری شلوارت را می کشی بالا و متوجه یک سوراخ پت و پهن یک جایی دقیقا وسط خشتک شلوار ملعون می شوی. این قدر دردنلاک است که هی پلک می زنی و باورت نمی شود بعد لمسش می کنی تا ببینی کابوس نیست!

نعععع

این لعنتی واقعا جر خورده! آخه کی؟ بعد هم سکانس به سکانس مهمانی دیروز را که آدم های نازنین و محترمی بوده اند را تصور می کنی و خودت را با آن شلواررر و آن فاجعه ی حادث شده تصور می کنی و آن قدر یخ می کنی که دلت می خواهد زمین دهن باز کند و بروی آن ته مه ها قایم بشوی! و متاسفانه هیچ مفری نیست از اتفاقی که حادث شده . خوب بعدش انگار که سنگ قورت داده باشی می روی دم نرم و نازکت را می پیچی دور خودت و قایم میشوی و بعدش یواش یواش در چندین قطعه مکالمه ی منقطع و نفس بریده بعد از تصور کردن خودت با آن خصوصیت منحصر به فرد سر سفره  ی شام و رو مبل و در حال حرف زدن و نشستن روی تاب و قص علی هذا

خلاصه در مکاملات تلگرامی با یکی از مهمان ها و بعدش هم با خواهن متوجه می شوی این شکاف عمیق! به هر دلیل همین امروز به وجود آمده . تقابل این لحظه با آن لحظه یک چیزی مثل تقابل سپاه خیر و سپاه شر و برتری سپاه خیر بر ملعونان و بدخوانان است و همان قدر شور انگیر و طرب آور و شاد کننده است. تو گویی به دامن خوانواده بازگشته باشی! بعداز عمری دوری


3-لحظه ی سوم اما شرحش فرق دارد. این دو تا بالایی ها راه مفری داشت اما این یکی راه چاره اش را هنوز نیافته ام. اما چون لحظه ی خاصی است می نویسم.

شما تصور کن خوشحال و شنگولی و به خودت هم رسیده ای و در یک مهمانی کوچولو مشغول قر آمدن و خول بازی هستی. یعد یک مهمانی هم در بین سایرین هست که چشم دیدنت را ندارد و کلا  از ریختت بیزار است. خوب در چنین موقعیتی خیلی منطقی است که آسته بروی و آسته بیایی تا گربه شاخت نزند و کمترین کنش و واکنش ممکن حاصل شود. بعد یک جایی که رسما داری خول خولی در می آوری و کودک درونت را ول داده ای بیرون هر غلطی می خواهد بکند وهر جفتکی خواست بزند یکهو چشمت به همان عامل نا مهربان می افتد که دارد از سر تا به پایت را ورانداز می کند و پوزخند می زدند.

بعد یک طوری مثل جارو برقی به همان شدت و حدت اور و اداها و کودک درون و بیروم و هر کار زشت و ناشایست دیگری را می کشی تو  و دکمه ی خاموش را میزنی.  این لحظه هم یک طوری سرد و ترس آور است، اینکه وقتی همه لایه های بیرونی ات را گذاشته ای کنار و داری مثل لاکپشتی که لاکش را زمین گذاشته لخت و عور بالا پایین می پری اما ناگهان با یک عامل کاملا خارجی که فقط باید با لاک با آن روبرو شد تصادف کنی . خوب باز هم تجربه ی سطل آب یخ تکرار می شود


4-شما هم  شرح لحظه های یخ شدنتان را به اشتراک بگذارید

 

لابد بعدش هم پرسیده یعنی باب اسفنجی نمی بینی؟

سه‌شنبه 8 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 08:41


دیروز خواهرم با فیلان رفیق شیک و با کلاسش رفته بودند همبرگری نردیکی های خانه مان که برای خودش اسمی در کرده است.

بعد که همبرگر هایشان را گرفته اند خواهن یک نگاهی انداخته به رستوران مورد نظر و خیلی عمیق بیانات در کرده که اینجا من را یاد "رستوران خرچنگ" می اندازد!

بعد رفیقش با فهم و کمالات تمام در باب رستوران شیک شناسی خواهرم حرف زده  و پرسیده حالا  رستوران خرچنگگگگ کجاست؟!

جواب داده اند: رستوران آقای خرچنگ تو باب اسفنجی

 

امور یومیه

سه‌شنبه 1 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 08:53

1-  این که یک روز عصر مثل خیلی عصرهای  دیگر که کارت تمام می شود، (آن هم چه کاری شرحش را می نویسم) نخواهی که همه چیز را فراموش کنی یا لااقل بتوانی همه آن چیزی که هست را بپذیری و زندگی کنی و نخواهی که ازشان در بروی اتفاق خوبی است که آدم را خوشحال می کند.

اینجا تو این شرکتی که به واسطه ی دوری راهش قبلا  از چشمش افتاده است یک آبدارچی داریم که سوژه ی خیلی وقت هایمان است برای غیبت کردن و حرص خوردن و خندیدن. بعد از آنجا که ستون هم پنجم است و کلا دوربین و میکروفن سیار به حساب می آید کارش فضولی و سرکشی در امور سایرین است و اگر چیزی را مشاهده کند بی واسطه گزارش می کند و دو تا هم رویش نگذارد نهایت لطف و بزرگواری است.

خلاصه که در یک همچین فضایی آقای آبدارچی در راستای خود مهم کردن و چیزی در حد مدیریت آفتابه قانونی وضع و به تایید مدیرش رسانده مبتنی بر اینکه هر کس حق استفاده از یک بسته دستمال کاغذی در ماه را دارد.در شرایطی که دستشویی ها عاری از هرگونه دستمال است قاعدتا سرانه ی مصرف دستمال کاغذی افزایش می یابد و یک بسته پاسخگو نیست.

اما آقای فیلان مسرانه با هر روشی که بلد است قانون خود را در پیش گرفته و جلو می برد و هر چقدر شما بگویید دستمال تمام شده جواب های صد من یه غاز تحویل شما می دهد و مشاهده شده که حتا بگوید دستمال تامام شده (لهجه هم دارد) و اصلا در ساختمان یه دانه هم  نداریم!

بعدش بلافاصله وقتی همین آقای فولانی مدیر واحد کوچولوی توسعه بازار دستمال بخواهد آقای آبدارچی سه سوته برایش دستمال می گذارد. 

خوب معلوم است که دستمال کلا دو هزار تومن است نه سه هزار تومن و هیچ ارزش مادی ای ندارد. اما خوب همین دستمال با این مقیاس می تواند بدل شود به معیاری برای سنجیدن میزان احترام و اعتباری که برای یک واحد نیروی انسانی در این شرکت می شود قایل شد!اونم منی که واس دستمال همچین پستی نوشتم !

خلاصه دیروز که حسابی از دست آقای فیلان عصبانی بودم بلند شدم آمدم خانه

در راستای پیشبرد علم (مدیونید اگر فکر دیگری کنید) نشستم به ضبط کردن فایل صوتی کتابی که دلم می خواهد به همه هدیه اش بدهم. بعدش هم رفتم برای خودم و لاله و بهار آن تاپ نخی ای که هم خنک است و هم زیر مانتو خیلی خوشگل است را خریدم.


2- خوب یک چند وقت پیش ، مادر خانمچه یک بازی ای را معرفی کرد من خیلی خوشم آمد. بعدش هم رفتم فرتی نصب کردم و بعدش هم هی راست رفتم چپ رفتم گفتم عجب بازی باحالی است و هی هم تلاش کردم همه را دعوت کنم و از مزایایش برایشان تعریف کنم . بچه که بودم همیشه مادرم می گفت اگر یک چیزی را دوست داری بنشین بازی کن و کاری به سایرین نداشته باش! البته منظور مادرم این بود که اگر هی تبلیغات کنی که فولان چیز خوب است و این ها آن دوستان دیگر هم خواهان این چیزی که حرفش را می زنی می شوند و بعدش هم در گام بعدی لابد می خواهند بیایند از تو بگیرندش و بعدش هم لابد ونگ تو در خواهد آمد!

علی ای الحال اطرافیانی هستند که بعد از معرفی بازی مورد نظر شده اند مخیل آسایش همین خود ما! خوب من دلم نمی خواهد با اقای فولانی که همکارم است بازی کنم! به هیچ دلیل خاصی! دلم نمی خواهد! اینکه بیای کوری بخوانی که هایییی! فولانی ترسید که ببازه که نیومد با من بازی کنه یعنی چی آخه؟

یا آن یکی که بعد از نصب بازی با صدایی که شبیه بلندگو است دانه دانه سوال ها را به صورت اشتراکی پاسخ می دهد و آنقدر سر و صدا به راه می اندازد که نشود دو دقیقه تمرکز کرد به این نتیجه می رسم که خوب اگر چه تمام عمرم با قانون مادرم جنگیده ام و همه چیزهای خوبی را کشف میکنم به همه می گویم را می توانم به صورت محدود تری استفاده کنم! تا حداقل تا جایی که  به مرحله ی لعنت  بر دهانی نرسم!

می شود این دایره را اندکی تنگ تر کرد! درصد خطای کمتری دارد! یا شاید آدم هایی را که اهل همه چیز را پرچم کردن هستند را قلم بگیرید! آدم های شور در بیاوری که باید از گزندشان قایم شد پشت دیوار ، و پناه برد به خدا وقتی زبانت کوتاه است و زبان شان دراز است و بی هیچ سد و مانع و . .  .


3- پریشب رفتم سینما!

اگر مدتی است دلتان فیلم خوب می خواهد "آاااادت نمی کنیم" را دریابید! از آن فیلم هایی است که ادم نشسته یکهو یه چیزیش یادش می افته بعد  میفهمه اون جای فیلم یه اشاره داشته  و کیف می کنه. 

 تازه کوچه بی نام هم آمده در سوپرمارکت! 


4- من یک کلاسی می روم که حال آدم را خوب می کند! یک چیزی تو مایه های یونگ و اسطوره و شخصیت و . . . دوره ی جدیدش از 12 تیر شروع می شود اگر جز آن دست از کسانی هستید که شناخت خودتان و درونیاتتان حالتان را بهتر می کند و مسیر یوسف آباد هم برایتان دور نیست کامنت بزارید اطلاعات جنبی شو برا تون بزارم!


فکر کنم گرافیستا رو می خوره

دوشنبه 24 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 23:53


من تقریبا همیشه آکهی های استخدام رو برای طراح و گرافیست چک میکنم و الان تقریبا هفت هشت ماهه که هر روز اگهی یه شرکت رو می بینم  برای استخدام گرافیست آکهی زده! به نحو جادویی ای هر روز! و من هر روز فکر میکنم آخه چطوری اینا این همه مدت نیرو نگرفتن؟ مگه میشه؟

شرح کاملی از روزهای چروک خوردگی . . .

یکشنبه 23 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 10:28

یک روزهایی هست که وقتی از خواب بیدار می شوم یک طوریم. بک طور بی خودی ای! 

اصولا خیلی وقت ها هم از خواب بیدار می شوم و یک طور خوبی هستم ! یک وقت هایی هم حس خاصی ندارم ! البته فواصل بین این احساسات به این شدت واضح و روشن نیست و نمیشود تفکیکشان کرد  

مثلا یک روزهایی هست که من از خواب بیدار می شوم و انگار در خواب تو مهمونی بوده باشم و شاد و پر انرژی و شنگولم! زندگی مفصل صبحگاهی ای دارم،گلدان ها را سیرآب می کنم  و غذای ماهی ها را می دهم و قهوه ی صبحگاهی را با دارچین و تخم گشنیز دم میکنم و با صدای بلند آواز می خوانم و  . . . 

یک روز هایی با یک درصدی از خواص مزبور . یک روزهایی عاری از احساسات فوق و یک روزهایی مثل امروز انگار لباسی باشم که از دهن گاو درش آورده باشی. انگار تو ماشین لباسشویی شسته شده  ام و یک روز کسی یادش رفته باشد که ماشین را خالی کند و حالا چروک خورده ام مثل سگ!به معنی کلمه  ناهموار!

از قضا امروز از آن روزهای ناهموار است که هیچ حال و حوصله ندارم و دلم می خواهد یک گوشه ای کز کنم و ماست خودم را بخورم. اگر این روزها تلاقی کند با روزهای مهم کاری و سر شلوغی و این قبیل غالبا من ترسیده و رمیده هم هستم.

شما خیال کنید یک موجود ناهموار و چروک خورده که هیچ حوصله ی تنش و کنش و واکنش را نداشه باشد بگذاری پای سیستم و ازش بخواهی یک کار مهم را انجام بدهد. البته انجام می دهد اما همه اش می ترسد نکند گند بزند و غالبا حواسش را هی بیشتر تر جمع می کند که نکند چروک خوردگی چیزی را از تیررس چشمانش دور نگه دارد.

بعدش هم تا سر حد امکان سکوت کند بهتر تر است چون گفتگوهای انجام شده در این مدت را هم دوست نمی دارم و اعتقاد دارم این من چروک خورده نسخه ی چک پرینت نازلی است از من.

خاصیت این روزها موج صدای پایینی است که نه حالت خواب زدگی دارد نه بیماری، یک کیفیت منحصر به فرد و چروک خورده ای است فقط خود نامردش می شناسد چه جور چیزی می تواند باشد. متاسفانه قهوه هم جواب نمی دهد و یک قهوه هر چند غلیظ باز هم ممکن نتواند تاثیر مناسبی بر این ویژگی داشته باشد!  از وقتی  یک جعبه سیگار خیلی ژیگولانس برای یکی از دوستانم خریدم و بعد به بهانه ای دستم ماند و بعد برای پر کردنش یک بسته سیگار خیلی شیک خریدم و خشابش را پر کردم و بعد باز هم پیشم من ماند هی هرز گاهی چند هوس می کنم سیگارکی دود کنم و در نسخه ای که قهوه را راهی به آن نیست گمان می برم که شاید، شایددد این یکی جواب بدهد اما خوب صادقانه اعتراف میکنم ک هنوز امتحانش نکرد ام. اگر جعبه ی سیگار مذکور این همه بامزه و شیک نبود شاید  مفری از این تصمیم وجود داشت ولی حالا  . . .

دلم می خواهد یک طوری بشود که مثل لباس چروک خورده ی جامانده در ته ماشین لباسشویی یکی بکشدم روی میز اتو و چلسسسسس اتوی داغی سر و تهم را بنوازد و همچین صاف و صوفم کند. تازه این وقت ها به شدت هوس تکانده شدن هم دارم.نمیدانم این تکاندن را بلد هستید یا نه اما روش بسیار مناسبی برای اتو نکردن و داشتن لباس های صاف است، به این ترتیب که پیش از پهن کردن لباس ها دو سرش را می گیری و به شدت می تکانی! روش فوق هم خوب جواب میدهد مگر برای بعضی لباس های بدقلقل!

حس می کنم یک چیزی مثل آینه ی جلوی ماشین یک جایی از وجود آدم هست که راننده از آن زاویه همه چیز را رویت م یکند و در روزهای این چنینی انگار که غبار و گردی روی شیشه را پوشانده باشد، فضله ی کبوتری یک جایش جا خوش کرده و رد آب خشکیده پایین برف پاک کن ها رد انداخته اند! 

و خوبی اش این است که به همین راحتی که امده می رود . . .

 


برچسب‌ها: روزنوشت

غمگنانه

یکشنبه 23 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 00:29

اب اکواربوم گوپی ها را عوض کرده ام،  تصفیه آب ساعت ها روشن بود و چندبن بار پشت سرهم فیلترو شستم و آب جدید ریختم  و جلبک ها را پاک کردم و ...

دست اخر امروز که آمدم خانه دیدم ماهی ماده ی بارداری که از تیرگی شکمش میشد حدس زد پا به ماه  بود(خوب اصولا بارداری شان چند هفته است و پا به ماه بودن یعنی عنقریب می زایید)  روی آب بی جان شناور شده بود...

ماهی مرده را از آب گرفتم

غصه دار شدم و از همه ی مراحل تمیزکاری اکواریوم که منجر به چنبن حادثه ای شده بود متنفر شدم!

بعدش هم یاد دخترکی افتادم که نوزادی را از دست داد که هیچ وقت ندید... بعدش هم دلم گرفت و برای دلش دعا کردم . . . 

وقتی غم مرگ یک ماهی میتواند اینقدر درد داشته باشد  . . .

هی وای


بینش عمیق خانومچه به مقوله ی هنر

شنبه 22 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 09:55


خواهرک لاله خانوم این ها داشته به خانومچه توضیح می داده به که دخترم، خاله پروانه هنرمند است و . . .

خانومچه خیلی جدی می پرسد مثل اختاپوس تو باب اسفنجی ؟


رفع کتی!

شنبه 22 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 09:17

1-  یک هفته است که جا به جا شده ام و با یاری خانواده و دوستان اسباب کشی به سرانجام رسید

2- در زوایایی از خانه ی جدید صدای آب می آید و نور می تراود

3- اول صبح ها مسیرم از پارک بغل خانه می آم و از فواره سبقت می گیرم خیس نشم و کفششام گلی نمی کنم!

4- فقط مسیرم برای محل کار سخت شده که آن هم دنبال کار جدید می گردم

5- یک دوست خوب یافیدم، روژان و همسرش از اون  آدمای رفیق بشوی ممکنن! مترصد یه فرصتم برای استحکامش

6- دیروز خبر فوت خواننده ی محبوبم اومد. حبیب رفت پیش شهلا و مادرش  . . . آخ که من چقدر کبود شدم با آن تک آهنگ  مادر . . . خدایا بغلش کن!

7- شنیدن خبر میتینگ دهه هشتادی ها هم بدجور سر شوق آوردتتم، دقیقا یاد شهر موش های دو  می افتم و نسلی که نمی ترسه!

8- پست های نا نوشته ی زیادی را با ثبت عنوان و پردازش کلیات در ذهنم ثبت می کند که نمی دانم چرا به این سرعت می پرد

9-اگر اهل بازی هستید، از کشفیات جذاب و لذید این روزها بازی ایرانی "quiz of kings"  را حتما امتحان کنید. (بگین من دعوتتون کنم :)))) اصلا هم به خاطر سکه های دعوت نامه نیستااا  :))) )

10- حالم خوب است که با وجود همه بهانه های حال خوب نبودن حالم خوب است . . . خدایا دوست دارم که این همه هستی

برچسب‌ها: روز نوشت

این هفته ی سخت

شنبه 8 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 10:21

یه آقای آبدارچی خوش ذوقی تو اینستاگرام یه صفحه داره و از روزانه هاش می نویسه و یه بند سلفی های خوشحال می زاره، تازه ازدواج کرده و  آبدارچی یه شرکت بزرگه و در این اثنا داره درس می خونه تا دیپلم بگیره و این روزام فک کنم روزای امتحانشه.

خوب این آدم برای من دقیقا نمونه یه آدم پر تلاشه و که به نظرم موفق هم میشه، مثل این آدمایی که تو کلاس معلما بهشون می گن شما آینده ت روشنه!

حالا امروز یه پست گذاشته و  تو ازدحام و شلوغی وحشتناک مترو سلفی گرفته و یه لبخند پت و پهنم رو لباش جا خوش کرده، تو کپشنش هم عذر خواهی کرده از جماعتی که بی اجازه عکسشونو گذاشته البته  (بنده خدا به طرز خوشایندی می فهمه) و خلاصه درباره هفته ی سخت پیش روش  نوشنته.

به مقدسات اگر این پست ایشون رو ندیده بودم اصلا یادم نبود که چه هفته   پیش رو دارم.

برنامه های هفته ی پیش رو به این قرار است:

جعبه کردن وسایل خونه روزنامه پیچی و کارتن کردن و جمع و جور

قرار با صاحب خونه برای گرفتن یک سوم پول پیش

کلاس یکشنبه رو که میرم

و اولین جلسه از دوره Art  mba   که با یک هزینه ی گزاف قراره شرکت کنم و بعد از دو جلسه سمینار حالا جلسه ی اولش این هفته برگزار میشه اونم دو روز تا 9 شب!

خونه جدید رو قولنامه کنم و هماهنگی واسه کف و لمینیت وموکت و  اینا

د راین اثنا هر روز سرکارم

و سخت ترین قسمت هفته تسویه کردن با صاحب خونه ی سابقه که دیروز اومده بود خونه و هیچ به نظر شبیه ادمایی که بی دردسر پول ادمو می دن نبود! 

این بود شرح هفته ی پیش رو! و خدا می داند که می نویسم تا استرس و اضطرابم کم بشود از بس که نگرانم 

آخرش هم خودم را مثل دانه قهوه  ول میدهم در شکلات گرمی که به من حس امنیت می دهد و می دانم همه چیز به خوبی و خوشی به پایان می رسد و  توکل می کنم. . . چون کاری غیر این بلد نیستم


پ.ن:

1- کسی یه تخت شکسته ی قابل تعمیر لازم ن داره؟ با عرض 160؟ کاملا هم مجانی! اما باید تعمیر بشه.

2- کسی مقداری کتاب مذهبی طور تو مایه های شهید مطهری به علاوه  یه سری کتاب  دیگه . . . نمی خواد؟ اونم کاملا مجانی!

 3- کسی یه چراغ 206 سالم اما کارکرده لازم نداره؟  کاملا مجانی!

خیلی هم جدی

پنج‌شنبه 6 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 12:22


آیا کمپینی با عنوان لوکوی اینستاگرام را برگردانید وجود نداره من توش عضو شم؟

خونه ی من کجاست؟

یکشنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 20:49

یک وقت هایی شهر یک شکل دیگر می شود، سراپایش را خیره خیره نگاه می کنی و چراغ های چشمک زن و نئون های سرتاسری مغازه ی آجیل فروشی و مانتو فروشی را می بینی. اما نمی بینی. در واقع هیچ چیزی غیر از موجودات آمیب گونه ای که در هم لول می زنند و بالا پایین می شوند را نمی بینی.

دیشب هنوز سر کلاس نشسته بودم، آخرین لحظه هایش دقیقا یک ربع آخری تلفنم زنگ خورد. انقدر غریب بود که اسمش را به سختی خواندم و به یاد آوردم. 

اوه! خدای من صاب خونه!  پاسخ ندادم و بعدش که پیامک داده بودند که پلیز کال می! هم کلاس تمام شده بود و هم من دستشویی ام را هم رفته بودم تا موقعیت مناسبی برای حرف زدن داشته باشم.

در یک دقیقه و سی ثانیه تماس قرار شد قرار داد خانه فسخ شود و من در مدت یک ماه خانه پیدا کنم و بلند شوم و دختر صاحب خانه که ازدواج کند و بیاید مستقر بشود. خوب صاحب خانه ی محترم خیلی هم عجله داشت که یک ماه بیشتر نشود اصلا و بدو برو!

بطری آب معدنی را طوری در دستم گرفته بودم و به سینه می فشردم که انگار تاب دوریش را نداشته باشم و همه جا را می دیدم اما خوب در واقع همه ی افکارم حول اتفاقی بود که در چند دقیقه ی اخیر افتاده بود و مثل شوک زده ها نه توان مدیریتش را داشتم و نه می دانستم باید چکار کنم.

ادم تو این موقعیت ها دلش می خواهد زنگ بزند به یکی و آن یکی هم بگوید دلت قرص باشد و خودم همه کارهایت را می کنم و از خانه پیدا کردن و کارتن کردن وسایل و چیدن خانه ی جدید همه را در کسری از ثانیه تصویر سازی کند و از این قسم قرشمال بازی ها که از اولش هم نبوده و حالا هم نیست و دلیل هم ندارد البته که به جای خالی و فقدان چیزی که نبوده آدم فکر کند. بودن برادر و پدر ر صحنه یا دوست پسر در صحنه یا چه می دانم شوهر خواهر در صحنه حتا!

اینجا که من ایستاده ام همه ی عوامل ذکوری که از آنان انتظار در صحنه بودن می رود خود را به خواب زده اند و قیلوله ی بعدظهرانه می زنند و  تفنگشان هم گلوله ندارد حتا!

خلاصه بعدترش که الان باشد مثل داداش کایکو دستمال قدرتم را از جیبم در آوردم و گره زدم پس سرم (راستی پشت سرش بود یا پشت کتف هاش) و آرام آرام در گوشم زمزمه می کنم که من می تونم. 

نگران نباش

بعدش می روم سراغ خانه. یعنی در واقع می روم سراغ دلتنگی ای که کمتان می کنم بعد از رفتن از این محل در اثر دوری آن آجرهای بهمنی و آن پنجره و گلخانه ی روح اله و عصرای آفتاب گیر و درخت توت دم خانه حاصل می شود. آنجا هم راه چاره ای می گذارم که ببین دخترک! آدم ها بزرگ می شوند و جاها و مکان ها و آدم هایشان زیاد میشوند و تو خیلی از جاهای شهر را می شناسی. جاهایی که قبلا خانه ات بوده و یک روزی یک وقتی شاید از در همین خانه رد که می شوی یاد بینهایت خاطره می افتی و یاد پنج سالی که در آن گذشت . . . 

و در انتهای تشنجات و دل راضی کردن ها و  ماست مالی کردن ها یاد یک چیزی می افتم.

که هنوز یک هفته نشده از وقتی این زاویه را حس کردم  که حالا پس از این چند سال چقدر این جا بودن حس امنیت می دهد مثل خانه ی کودکی مثل گوشه ی شخصی !  

بعدش هم بلافاصله به این فکر میکنم که حتما جای بهتری می روم! یک جایی که آفتاب گیر باشد ! پله نخورد! همسایه هایش نیمه شب ها نریزند تو حیاط! صدای حرف زدنت نرود تو خانه مردم! حمام و دستشویی اش جدا باشد . . .

و دلم را قرص می کنم که میشود و تکیه می دهم به بارها اتفاق این چنینی که توکل کرده ام و همه چیز خوب خوب شده

مثل بار اول که این خانه خودش پیدا شد




برچسب‌ها: نگرانی های من

اوضاع وخیم است

یکشنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 14:36


کاتالوگ جنرال مانده روی دوشم. از آن ور بنرهای متحرک خبر آنلاین و از این ور هم پیگیری چاپ فولدر و کوفت و ارسال لوگو با فولان فرمت برای آقای عین

نه اصلا نه موضوع آقای مدیر اجرایی دفتر مجله است که باید برایش پاکن نمادین بزنم

نه سایز کردن فایل منطبق با تیغ ارسالی از فولان چاپ خانه

نه من حالم یک طور خطر ناکی است!

یک طوری انگار در آن سکانس گریه دار قسمت بیست و هفتم جایی بین شهرزاد و فرهاد و قباد گیر رکده ام و آن حال بینهایت خراب مثل قهوه جوش قول می زند و می آید بالا و مثل میکسر هم می خورد می رود پایین و قول قول می زند و طوفان کاترینا می شود و قلبم کنده می شود 

انگار عروسکی باشد که خیاطش جای لب هایش دو تا کوک درشت زده باشد! 

عصری کلاس دارم

کلاس داشتن خوب است

همیشه داشتن جایی که باید به انجا برسی و بروی حالت بهتر شود خوب است. دلم از خودش خجالت می کشد. چه خودخواهانه است . . . 

برای من و دلم دعا کنید . . .

شوره بسته همه ی گوشه هایش

برچسب‌ها: دلشوره
( تعداد کل: 740 )
<<    1       ...       3       4       5       6       7       ...       50    >>
Instagram