X
تبلیغات
رایتل

26 مرداد 1363

سه‌شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 12:41


بر خلاف سال های پیش امسال، پروانه برای خودش کادوی مختص تولد گران تومنی نخرید. 

به طرز عجیبی اما امسال تولدش لذیذ ترین و شادترین تولد عمرش بود.

 از نگهبانی شرکت تا همکارانم تا دوست هایم تا بقیه همه تبریک گفتند و مشت مشت عشق ریختند به کامم. 

آنقدر موج این احساسات این چنینی متنوع و جذاب بود که وقتی صبح داشتم می آمدم شرکت اگر زیر پل سیدخندان برایم پرچم زده بودند که هی فولانی تولدت مبارک هم تعجب نمی کردم! مثلا از جانب صنف تاکسی دارانی که هر روز صبح می رسانندت سر کار!

دیشب دوازده که گذشت و 26 مرداد شروع شد در خواب یا در بیداری کسی آمد دم خانه و دستم را گرفت و رفتیم تا جاهای خیلی دور و من هی می خندیدم . . .

گمان نمی کردم تولد بدون کادوی گران قیمت هم بتواند این قدر خوشحال کننده باشد

خانم منشی مان هم بغلم کرد 

حتا آن یکی خانم پ که مدیر فروش است 

و حتا آن یکی خانوم که خیلی جدی و مهم هم هست

همه این آدم ها  و تبریک ها امروز را آنقدر برایم پر انرژی کرده اند که حس می کنم می توانم تا خیلی بالا ها جست بزنم

از قنادی که بر می گشتم یکهو وسوسه شدم در جعبه ی بزرگ شیرینی را باز کنم و به همه تعارف کنم که بفرمایید ! بعد خودم را کنترل کردم و آدم واری آمدم شرکت و کریم شیرینی را پخش کرد

شب قرار است روژان بیاید دنبالم و برویم کنسرت همای! و من از الان ذوقش را دارم

فردا خواهن و خواهر و آقای برادر می آیند

پس فردا بهار

آخ خدا

دوستت دارم

چقدر زندگی می چسبد

سی و یک ساله شدم!

دوشنبه 26 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 14:11


قشنگ در وضعیتی هستم که زنگ بزنم به ملت براشون آهنگ تولد تولد تولدت مبارک بخونم و جیغ بزنم آخه امروز  تولدمهههههه

برچسب‌ها: تولد نوشت

26 مرداد

یکشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 14:34


فردا روز تولدم است. سی و یک ساله میشوم! خوشحالم! می خندم! زندگی را دوست دارم!

:)

برچسب‌ها: تولد نوشت

سفید سفید . . .

دوشنبه 20 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 12:18


از یک دو روز پیش زمزه ی جمع شدن دوستان همکار و بنیان گذاری صندوق کوچولویی برای قرض الحسنه زمزمه میشد تا اینکه یکهو همه ی اعضا جد کردند و دیدم که اسم ها توی کاغذ نوشته شده و کم مانده قرعه کشی شروع بشود

من که با هزار اکراه قبول کرده بودم در این صندوق شرکت کنم و هنوز هم مردد بودم که این ماه که اصلا پول ندارم و فولان و بهمان و  . . .

در این اثنا بهار از میان کاغذهای تاخورده ی سفید یکی را بیرون کشید و من آنقدر هول و هراس داشتم که تو هوا کاغذ را از دست هایش قاپیدم و با عجله شروع کردم به باز کردنش و با اضراب عدد رویش را با لکنت  خواندم

هــــ  ه     هـــــــــــــــفت  هفت

روی کاغذ دیگری مقابل هر اسمی عددی نوشته شده بود و یکی خواند... عدد هفـــــــــــــــــــــــــت: پروانه . . .

و پوف!!!

من همچون موشک های سریع السیر تا خود خود عرش را در کمتر از ثانیه ای پیمودم و  رفتم و شخص خدا را در آغوش فشردم و برگشتم سر جایم نشستم 

کمتر از بیست و چهار ساعت یک میلیون تومنی که به ازای ده نفر شرکت کننده و از قضای نفری صد هزار تومن به حسابم واریز شد و با عدم پرداخت یک دو تا از قسط ها و جفت و جور کردن مبلغ مناسب دست افشان و پای کوبان روانه بازار و راسته ی طلا فروشان شدم

و در یک پروسه ی خرید یک فقره زنجیر ورساچه ی سفید به مبلغ تقریبی یک میلیون و خورده ای خرداری نموده و خوش خوشان از همان وقت تا حالا انداخته ام گردنم و هی هی تو آیینه تماشایش میکنم و ذوق میکنم

تازه دیروز که یکی از دوستان در چهره ام دقیق شد که چه تغییری کردی!؟ دنبال دلیل می گشت بلادرنگ گفتم آها! زنجیر خریدم!






شاید خنده دار باشد اما داشتن این زنجیر برایم به آرزویی بدل شده بود که تصمیم گرفته بودم به خودم هدیه اش بدهم برای سی ساله شدن

و سالها بود که چشمم دنبالش بود 

از همان وقتی که برای هدر ندادن تتمه ی پس انداز نیت کردم چیزکی بخم و زنجیر را خریدم و در از مغازه که بیرون رفتم فکر اینکه لابد باید زنجیر را برای پول پیش خانه بفروشم و خرید سکه چقدر منطقی تر است و رفتم زنجیر بیچاره را پس دادم و جایش سکه ای را خریدم که هنوز هم جای داغش مانده روی دلم از بس افت قیمت کرد! و من نه تنها ضرر کردم و سکه را با قیمت کادب خریدم بلکه چیزی که دلم خواسته بود را هم از دست داده بودم

تازه خیلی راسخ اعتقاد داشتم که گوش نیست که بی گوشواره نمی شود و این گردن است که بی زنجیر نمی شود و دور گردن هر کسی بی اختیار دنبال زنجیری اعم از ریز و درش میگشتم و به نظرم بسیار زیبا می نمود!

آنقدری که نداشتنش مثل ظلم می مانست

زنجیری که در یکی از فانتزی های ذهنم زمانی می توانست مثل حلقه باشد برای گره خوردن و همیشه یاد کسی را برایت زنده کند،می توانست مال کسی باشد، عشقی باشد، حرفی داشته باشد، همراهت باشد . . . 

والا خود زنجیر به خودی خود نمی توانست اینقدرارزشمند و خواستنی باشد، مثل روایتی با یک تصویر بود، مثل جلد کتابی که خیلی داستان ها دارد اما فقط همین یک تصویر پیش رویت تجسم یافته و باقیس را خودت می دانی

حالا من زنجیر ورساچه ی ارزشمندی دارم 

که قد چند سال خواستن می ارزد

قد جور شدن جادویی یک وام 

قد سی سالگی

و قد خدایی که حواسش به دلم هست


پ.ن: عکس تزیینیه! زنجیر من خوشگل تره :)


نسیم بهاری

شنبه 17 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 10:04



خرمن گیسو، موج موج

با چشم هاب بزرگ و شفاف

با لبخندی شیرین و خواستنی . . .

تولدت مبارک بهاری ترین نسیم دنیا


 
ادامه مطلب ...

برچسب‌ها: تولد نوشت

آن روز که بیایی دنبالم با هم بریم سینما . . .

سه‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 14:14


آن روز که به دنیا آمدی و رفتی خانه مامان جون اینا برایت یک خرس گنده آوردم که آن موقه ها از خودت گنده تر بود و به روش سزارین مثل خودت از کادو آمد بیرون و اسمش را گذاشتیم سروش 

آن گونه های سرخ و آن پوست سفید را خوب یادم هست

و مادرجون که از دست مادر و خاله ات حرص میخورد که چی یاد این بچه می دهید و منتظر بود تا بزرگ شوی و دست از پا خطا کنی تا پوست جفتشان را بکند

ماده ماد ماد . . . این یک قسمت از شعر اختصاصی خودت بود که مادرت ساخته بود و من عاشق اجرا کردنش بودم و از یادآوریش هم لبخندم می گیرد و وقتی مادر و خاله ات می افتادند رویت و با دست ها و پاهایت شعر اختصاصی ات را با روش خودشان اجرا می کردند دلم غنج میزد!

این روز ها که آهنگ های اختصاصی مهشی خانوم ها توسط مادرش اجرا می رود یاد آهنگ های تو می افتم که بعد از طوفان های بلا از ترس و کدورت دیگر هیچ وقت اجرا نشد

کارت تولدت را من طراحی کردم

آن کله ی کچل و آن چشم های باز که باعث افتخار مادرت بود که مردم نگن بچه هنوز چشماشو باز نکرده

میدانستی تو بهترین دوست منی؟ صاف ترین و شیرین ترین

تو مهربان ترین بچه ای هستی که تا حالا دیده ام

البته اگر بعضی وقت ها برایت قصه نمیگویم و یا با هم بازی نمیکنم و کارتن نمی بینیم به خاطر بدجنسی نیست به خاطر حجم کارهایی است که ریخته سرم و هی نمیگذارد با هم برویم تو اطاقت و من برایت از خودم قصه ببافم و وقتی خوابم برد تو باز هم تقاضی قصه ی تازه کنی

قصه ی فرانک و آدم فضایی ها و پسرکی که از تخم مرغ شانسی در آمد و . . .

شیرینی لبخند تو قلبم را به لرزه در می آورد

و ادراک شیرین و ژرفناکت که باورنکردنی و جادویی است

آنقدری که می شود از همه چیز و همه دردهای دنیا برایت گفت و اگر هیچ کجایش را نفهمی سکوت میکنی و اخرش سعی میکنی دلداری ام بدهی یا مهربانی ات را به سویم روانه کنی

وقتی روی سن آمفی تئاتر داشتی به فرانسه آواز می خواندی و من برایت دست تکان دادم و تو همانجا برایم لبخند زدی و دست تکان دادی من احساس فخر کردم

حس کردم تو مال من هم هستی

وقتی ذهینت خلاق و قشنگت را می بینم که چقدر بی سد و مرز فکر میکنی احساس فخر میکنم

وقتی برای مادرت با آب گرم شیر روشویی رختشورخانه دم نوش گیاهی درست میکنی احساس فخر میکنم

وقتی با دراژه سوپ درست میکنی و برایمان می آوری

وقتی کاغذهای جلوی تلویزون را جمع میکنی

وقتی با هم از مادرت حرف می زنیم و تو بهانه می آوری برای شیطنت

دیروز بیست و ششم اسفند ماه بود و حالا شش سال است که تو پاهای کوچکت را گذاشتی در دنیا و صدای خنده ات شد دلنوازترین موسیقی ها که وقتی نواخته میشود از انتهای شادی، لبخند می زنم

پسرکوچولوی شیرینم

ممنون برای بودنت

برای نقاشی هایت

برای نامه ها

برای برچسب ها

و برای خنده هایت

تولد مبارک اژدها کوچولوی شیرینم . . . 



پ.ن:

هی وای من

برچسب‌ها: من و پسرک، تولد نوشت
Instagram