X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

آنی تولدت مبارک!

دوشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 11:18

پانزده، شانرده سال قبل وقتی تازه پا به عوالم وبلاگ نویسی گذاشته بودم، بلاگفا چند تا شاخ داشت که عاشقانه نوشته هایشان را پیگیری می کردم و حتا کامنت هایشان را هم با حلاوت می خواندم. یکی از این ابر بلاگر ها آنی دالتون (یادداشت های یک دختر ترشیده) بود! نویسنده ی بی مثال و نکته بین و طنازی که برایم مثل خدا بود! یادم می آید در یکی از جشن های وبلاگ نویسی که برای انتخاب وبلاگ های برتر با انتخاب بازدید کننده ها بود و من هم مقام ماستونکی ای تویش آورده بودم ( چیزی در حد پانزده وبلاگ برتر و جایزه اش یک اکانت پنجاه هزار تومنی ، ADSl بود که هیچ وقت هم استفاده اش نکردم  و البته یک تقدیرنامه ی خنده دار) چشم گرداندم و آنی را آن پشت مشت ها تو ردیف آخر دیدم! خیلی مسلط و دست نیافتنی بود، همراه با کسی که حس می کردم خواهرش باشد.

بعدتر ها فهمیدم که آنی شاعر است و چه شاعر خوبی هم هست و با قلمش خیلی وقت ها کار می کند و اسمش ارمغان است و تو چه روزنامه ها و مجلاتی کار کرده و  . . . 

خیلی ها  در این کسادی اوضاع وبلاگستان زدند بغل و اول دیر به دیر و بعدش غیب شدند و وبلاگستان تاریک و خلوت و سوت و کور ماند خیلی از آن بلاگر ها هم در افق محو شدند ،آنی اما هنوز هست خداروشکد اگر چه رقیق!

دیروز ها که اواسط مرداد ماه گذشت یادم آمد که تولدش بوده و رفتم برایش تولدت مبارک بنویسم! صفحه اش را باز کردم و دیدم یکی از سه تا لینکش منم! همیشه تعداد محدودی لینک داشت و حالا هم همین است

خلاصه در دلم قند آب شد و به خودم بالیدم! و از آنجا که برای هیچ بنی بشری نمی توان توضیح داد و تعریف کرد که الان سبب خوشحالی من از آن روست که در وبلاگی که یک روزی آمار بازدید روزانه اش بالای ده هزار نفر بود و برایم اوج آمال و آرزو بود لینکانده شده ام! این جور این شعف بلاگستانی و شریف را که تنها شماها می دانید به چه معنیست باز گفتم

اولا که تولدش مبارک! 

دوما که سرش سلامت و قلمش مانا باشد برایمان تا همیشه!



برچسب‌ها: تولد نوشت، آنی دالتون

مانیفستی در باب زنانگی

دوشنبه 8 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 17:10

تقریبا دو هفته مانده تا سی و چهار ساله شوم و مادرم در سی و پنج سالگی من را که آخرین فرزندش بودم به دنیا آورد، این جمله، یکی از تاثیر گذارترین مفاهیم زندگی من بوده چون تصور می کردم تا قبل از سی و پنج سالگی حتما باید به خیلی از فضاهای آشنایی که کسی مثل مادرم ساخته بود دسترسی پیدا کرده باشم.

اما من، اینجا در این لحظه به یقین می دانم که نمی خواهم هیچ وقت بچه دار بشوم، می دانم  تنها زندگی کنم و می دانم می خواهم کار کنم و نقاشی کنم و رویای کودکی ام را بسازم. اینجا در آستانه ی میانسالی و کله ای که، کسری از موهایش سفید شده است می دانم این زندگی لعنتی را می خواهم! با همه بالا و پایین هایش و میخواهم گسترده شوم مثل چادر شب که کشیده می شود روی شهر، روی دنیا . . .  همه جا!  می خواهم مثل اقیانوس پخش بشوم روی زمین . می خواهم همه چیز را تجربه کنم. خوب و بدش را . . . پایین و بالایش را . . .  می خواهم خودم بشوم، می خواهم هیچ چیز بشوم، همه چیز بشوم . . .

وقتی به مادرم فکر میکنم که در تابستانی که تولدش بود، با شکم برآمده همراه با شوهرش می رود بیمارستان شهدای تجریش و آنجا طی یک زایمان نه چندان دشوار آخرین فرزندش را به دنیا می آورد، تصور می کنم پرستار مرا در آغوش گرفته و پای چپم را می زند در استامپ آبی و مهر می کند روی کارت ولادت و دور سر و قد نوزادی را که من باشم اندازه می گیرد و می نویسد و کارت را می گذارد کنار زن زائو و می رود و مادر با پستان های پر شیرش مثل ماده شیری که توله اش را می لیسد و تیمار می کند، این آخرین تجربه ی زایمانش را زندگی می کند.

آن وقت به احتمال خیلی زیاد، خاطرش اندکی مکدر بوده است از این لحاظ که بچه دختر شده است و حساب کتاب هایش با شوهرش به هم ریخته است، دلشان یک جفت می خواست، مثل گله بانی که دلش دو تا میش و دو تا بزغاله بخواهد لابد . . . اما من از ابتدا با حساب کتاب هایشان کنار نیامدم و شدم دخترک انقلابی خانه! 

هفت سالم هم نبود شاید کمتر که یک تابستان که با اهل و عیال کل تابستان را کوچ کرده بودیم ییلاقات الموت، پدرم که مرخصی نداشت و غالبا ما را می گذاشت و می رفت تهران سر کار و می آمد در یکی از این رفتن ها مادرم را هم با خودش برد و ما را که چهار تا بچه ی شر و شیطان بودیم به مادربزرگ مادری ام سپرد و برای اضافه کردن توصیه هایش رو به برادرم نگاهی انداخت و به مادربزرگ گفت که مراقب بچه ها باشین من همین یک بچه را دارم. هنوز کلامش منعقد نشده بود که پریدم که پس ما از زیر بوته عمل آمده ایم؟ بعدش پدرم شروع کرد به ماست مالی که منظورش این بوده همین یک پسر را دارد و تا جایی رسید که عذرخواهی کرد!

آن وقت برای اینکه این جور به بابای عزیز و مهربانم پریده بودم خیلی شرم زده شدم که باعث شرمندگی اش شده بودم و تا میشد سعی می کردم زبان به کام بگیرم و باعث رنجش های این چنینی اش نشوم اما خوب باز هم پیش می آمد . . .

دبیرستانی شدم. با سری پر از شور نقاشی  و رنگ و دیوانه بازی برای ساختن مجسمه های ضایعاتی  و تشنه! تشنه ی توجه و نوازش و تایید والدین و اطرافیان و جامعه! این جور بود که به جای رفتن به هنرستان و پیدا کردن راه شخصی، وقتی دیدم پسر عمویم که ریاضی خوانده و چپ و راست مورد تایید و تشویق همه فامیل است و همه بچه های فامیل می روند پیشش ریاضی و فیزیک یاد می گیرند و پدرم که می خواهد نامش را ببرد یک علی می گوید و سیصد و شصت تا علی از لب و لوچه اش می ریزد، کوتاهی نکردم و وقتی در تست های ورودی رشته های پذیرش دبیرستان، ریاضی اولین انتخاب بود بی درنگ گفتم که می خواهم ریاضی بخوانم! ریاضی خواندم و حتا شاگرد اول کلاس شدم و از طرف مدرسه برای تشوق و تمجید و جشنواره ی منطقه ای یک جایی شبیه فرهنگ سرای بهمن برایمان جشن آن چونانی گرفتند و کادو و کیف و  فولان . . .  اما من سیراب نمی شدم. نمی دانم آن جور که باید مورد تایید والدین قرار نمی گرفتم یا این چیزی که می گرفتم سیرابم نمی کرد . . .

تشنه ماندم آخر از آن چشمه ی گوارا . . .

سال اول که کنکور ریاضی دادم مثل این بود که به خودم قول داده باشم بیا این قرص بد مزه را بخور و جایش همه این آبنبات ها مال تو! خیلی غم انگیز بود که بخواهم مثلا مهندسی صنایع بخوانم یا  هر چیز این شکلی دیگری

 پدرم مخالف تغییر رشته بود و برای این هدف مبلغی را هم پرداخت نمی کرد و من نمی توانسنم بدون داشتن کتاب هنر بخوانم! امداد غیبی از راه رسید! نقاشی هایی که وقت و بی وقت برای مهدکودکی که خواهرم آنجا کار می کرد می کشیدم چشم مدیر را گرفته بود و پیشنهاد داده بود که خواهرت بیاید و دیوارهای مهد را نقاشی کند و خدا می داند چه شادی زایدالوصفی داشتم از شنیدن این پیشنهاد! کلی رنگ و قلم مو خریدم و رفتم دیوارهای مهد را یک تنه مثل کسی که خیلی بلد است و اصلا کارش این بوده اتود زدم و نقاشی کردم و رنگ زدم و خلاصه با سی و دو هزار تومنی که حقوق گرفتم،( سال 81 ) کتاب های کنکور هنر را خریدم

خوب راستش  هنوز هم برایم عجیب است که چرا به جای نقاشی گرافیک را انتخاب کردم. اما خوب می شد . . . من انگار از طفولیت غم نان داشته ام! برای رشته ای که انتخاب کردم هم فضای آینده ی شغلی مهم تر از خود چیزی بود که دلم می خواست  و این جور شد که تا حدودی نزدیک شدم به جایی که دوست داشتم

این مشنگ بودن کافی برای اینکه ول کن غم فردا را و برو هر غلطی که می خواهی بکن را هیچ وقت نداشته ام! الان در این سن می دانم که اگر می رفتم سراغ نقاشی هم یک جوری میشد و بالاخره می توانستم راهم را پیدا کنم و از گرسنگی هم نمی مردم به یقین! 

همین فازی که انگار مسئول کل ترکمون های دنیا تویی و باید یک طوری باشی و یک طوری حواست باشد که اگر هیچ بنی بشری هم حواسش نباشد تو آن موجود با ذکاوتی باشی که سوتی ندهی! (ها ها ها البته این حس درونیم بوده والا یکسره و بی وقفه و با شدت و حدت فراوان در حال گاف دادن در زندکی بوده و هستم  تا کنون . . .)

بماند ...

اینک در آستانه ی سی و چهار سالگی و رسیدن به سنی که شاید نصف راه را رفته ای، هیچ کجای زندگی ام شبیه مادرم نیست! نه شوهری دارم که خرج زندگی ام را بدهد، نه بچه هایی که دورم ونگ بزنند و از صبح تا شب درگیر ناهار و شام و صبحانه و رخت عید و لباس چرک و دندان های شیری شان که می افتد باشم! نه مهمانی های فامیلی و نه حتا پدر و مادری که نگرانشان باشم و برایشان برنج ایرانی و روغن بگیرم و خیال کنم فرزند خلفشان هستم! مادرم به سن من که بود خیاطی می کرد و بچه شیر می داد و شوهر داری می کرد و اگر هر روز غذا می پخت حتما زن خوب و مورد ستایشی هم بود! با روسری هایی که هر سال برای مادر خودش و مادر شوهرش و یکی برای عمه و یکی برای خاله می خرید و روسری های خوبی هم می خرید و میشد زن خوب!  اگر پیراهن زن همسایه و چادر گلناز خانم را بی نقص می دوخت می شد زن خوب ! و اگر این آخری، جای دختری که محاسبات مردش را به هم ریخت پسری می زایید که اسمش را هم انتخاب کرده بودند ، دختری که بی اسم بود و از بی اسمی خواهر بزرگترش اسمش را پروانه گذاشت تا وقتی بزرگ میشود سوارش بشود و پرواز کند، می زایید، میشد زن خوب! اگر تمکین می کرد و کمتر اعتراض می کرد زن خوبی بود! اگر زود عذر خواهی مردش را می پذیرفت و دعوا را کشش نمی داد زن خوبی بود!  اگر پا به پای  مردش  بود، زن خوبی بود! اگر بچه ها را قانع بار می آورد زن خوبی بود! . . . 

اینجا اما من با هیچ کدام از این معیارها و خط کش ها زن خوبی نمی شوم! نیستم!  

اگر کیسه ی پلاستیک فریزر را که لایش نان جو و پنیر لاکتیکی لقمه کرده ام تا وقتی دارم  زبان می خوانم ، صبحانه بخورم را دور نیندازم و فردا هم از همان استفاده کنم و اگر سه روز از همان کیسه استفاده کنم آن وقت احساس می کنم زن خوبی هستم. اگر هر روز صبح به جای ماندن در رختخواب، صبح زودتر بیدار بشوم و یم ساعتی را صرف ورزش کنم و بعدش دوش بگیرم و وقتی می خواهم صورتم را بشورم هم حتما از صابونی که دکتر برای پوستم که بینهایت چرب است تجویز کرده استفاده کنم و بعدش هم ضد آفتابی که خیلی گران تومنی است را برای خارج شدن از خانه بزنم حس می کنم خیلی زن خوبی هستم. اگر وقتی حقوق می گیرم، همان مبلغ ناچیز را به حساب فولان فامیل دوری که شوهرش مجنون و تریاکی است و دو تا بچه دارد بریزم حس می کنم زن خوبی هستم. اگر فولان برنامه و اپلیکیشن کاربردی که برای ورزش کردن یا زبان خواندن یا تنظیم پریود است را به کسی که به یک همچین چیزی نیاز دارد معرفی کنم حس می کنم زن خوبی هستم و حتا وقتی با بهار می روم پیش دوستش و با خودکار نقش دو تا پروانه که دارند پرواز می کنند را روی دستم با خودکار می کشم و همین نقش می شود تتوی روی دستم و هربار که میبینمش حس می کنم این کاری است که برای خودم کرده ام اگر چه کسی بگوید چقدر کار مسخره ای است یا زشت است و یا  هر چیز دیگری از خودم خوشم می آید و حس می کنم زن خوبی هستم!  وقتی فضای تاریک درون کسی را می بینم و وقتی یک گام به سمت نور می آید و یادش می آورم که چقدر روشن شده حس می کنم زن خوبی هستم! اگر بیشتر وقت بگذارم و زباله ها را تفکیک کنم! اگر بیشتر زبان بخوانم! بیشتر کتاب بخوانم! بیشتر غذایم را به اشتراک بگذارم! بیشتر کسی را شاد کنم و بیشتر از فضا های عصبی و تاریک فاصله بگیرم . . . 

پست طولانی اش شد ، یک مانیفست زنانه . . .

خواستم بگویم ادم خوبی بودن لذت بخش تر است تا زن خوبی بودن

حالا سی و چهار، سی پنج! چهل! هر کجا و هر عددی که باشد

برچسب‌ها: زن، تولد نوشت

26 مرداد 1363

سه‌شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 12:41


بر خلاف سال های پیش امسال، پروانه برای خودش کادوی مختص تولد گران تومنی نخرید. 

به طرز عجیبی اما امسال تولدش لذیذ ترین و شادترین تولد عمرش بود.

 از نگهبانی شرکت تا همکارانم تا دوست هایم تا بقیه همه تبریک گفتند و مشت مشت عشق ریختند به کامم. 

آنقدر موج این احساسات این چنینی متنوع و جذاب بود که وقتی صبح داشتم می آمدم شرکت اگر زیر پل سیدخندان برایم پرچم زده بودند که هی فولانی تولدت مبارک هم تعجب نمی کردم! مثلا از جانب صنف تاکسی دارانی که هر روز صبح می رسانندت سر کار!

دیشب دوازده که گذشت و 26 مرداد شروع شد در خواب یا در بیداری کسی آمد دم خانه و دستم را گرفت و رفتیم تا جاهای خیلی دور و من هی می خندیدم . . .

گمان نمی کردم تولد بدون کادوی گران قیمت هم بتواند این قدر خوشحال کننده باشد

خانم منشی مان هم بغلم کرد 

حتا آن یکی خانم پ که مدیر فروش است 

و حتا آن یکی خانوم که خیلی جدی و مهم هم هست

همه این آدم ها  و تبریک ها امروز را آنقدر برایم پر انرژی کرده اند که حس می کنم می توانم تا خیلی بالا ها جست بزنم

از قنادی که بر می گشتم یکهو وسوسه شدم در جعبه ی بزرگ شیرینی را باز کنم و به همه تعارف کنم که بفرمایید ! بعد خودم را کنترل کردم و آدم واری آمدم شرکت و کریم شیرینی را پخش کرد

شب قرار است روژان بیاید دنبالم و برویم کنسرت همای! و من از الان ذوقش را دارم

فردا خواهن و خواهر و آقای برادر می آیند

پس فردا بهار

آخ خدا

دوستت دارم

چقدر زندگی می چسبد

سی و یک ساله شدم!

دوشنبه 26 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 14:11


قشنگ در وضعیتی هستم که زنگ بزنم به ملت براشون آهنگ تولد تولد تولدت مبارک بخونم و جیغ بزنم آخه امروز  تولدمهههههه

برچسب‌ها: تولد نوشت

26 مرداد

یکشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 14:34


فردا روز تولدم است. سی و یک ساله میشوم! خوشحالم! می خندم! زندگی را دوست دارم!

:)

برچسب‌ها: تولد نوشت

سفید سفید . . .

دوشنبه 20 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 12:18


از یک دو روز پیش زمزه ی جمع شدن دوستان همکار و بنیان گذاری صندوق کوچولویی برای قرض الحسنه زمزمه میشد تا اینکه یکهو همه ی اعضا جد کردند و دیدم که اسم ها توی کاغذ نوشته شده و کم مانده قرعه کشی شروع بشود

من که با هزار اکراه قبول کرده بودم در این صندوق شرکت کنم و هنوز هم مردد بودم که این ماه که اصلا پول ندارم و فولان و بهمان و  . . .

در این اثنا بهار از میان کاغذهای تاخورده ی سفید یکی را بیرون کشید و من آنقدر هول و هراس داشتم که تو هوا کاغذ را از دست هایش قاپیدم و با عجله شروع کردم به باز کردنش و با اضراب عدد رویش را با لکنت  خواندم

هــــ  ه     هـــــــــــــــفت  هفت

روی کاغذ دیگری مقابل هر اسمی عددی نوشته شده بود و یکی خواند... عدد هفـــــــــــــــــــــــــت: پروانه . . .

و پوف!!!

من همچون موشک های سریع السیر تا خود خود عرش را در کمتر از ثانیه ای پیمودم و  رفتم و شخص خدا را در آغوش فشردم و برگشتم سر جایم نشستم 

کمتر از بیست و چهار ساعت یک میلیون تومنی که به ازای ده نفر شرکت کننده و از قضای نفری صد هزار تومن به حسابم واریز شد و با عدم پرداخت یک دو تا از قسط ها و جفت و جور کردن مبلغ مناسب دست افشان و پای کوبان روانه بازار و راسته ی طلا فروشان شدم

و در یک پروسه ی خرید یک فقره زنجیر ورساچه ی سفید به مبلغ تقریبی یک میلیون و خورده ای خرداری نموده و خوش خوشان از همان وقت تا حالا انداخته ام گردنم و هی هی تو آیینه تماشایش میکنم و ذوق میکنم

تازه دیروز که یکی از دوستان در چهره ام دقیق شد که چه تغییری کردی!؟ دنبال دلیل می گشت بلادرنگ گفتم آها! زنجیر خریدم!






شاید خنده دار باشد اما داشتن این زنجیر برایم به آرزویی بدل شده بود که تصمیم گرفته بودم به خودم هدیه اش بدهم برای سی ساله شدن

و سالها بود که چشمم دنبالش بود 

از همان وقتی که برای هدر ندادن تتمه ی پس انداز نیت کردم چیزکی بخم و زنجیر را خریدم و در از مغازه که بیرون رفتم فکر اینکه لابد باید زنجیر را برای پول پیش خانه بفروشم و خرید سکه چقدر منطقی تر است و رفتم زنجیر بیچاره را پس دادم و جایش سکه ای را خریدم که هنوز هم جای داغش مانده روی دلم از بس افت قیمت کرد! و من نه تنها ضرر کردم و سکه را با قیمت کادب خریدم بلکه چیزی که دلم خواسته بود را هم از دست داده بودم

تازه خیلی راسخ اعتقاد داشتم که گوش نیست که بی گوشواره نمی شود و این گردن است که بی زنجیر نمی شود و دور گردن هر کسی بی اختیار دنبال زنجیری اعم از ریز و درش میگشتم و به نظرم بسیار زیبا می نمود!

آنقدری که نداشتنش مثل ظلم می مانست

زنجیری که در یکی از فانتزی های ذهنم زمانی می توانست مثل حلقه باشد برای گره خوردن و همیشه یاد کسی را برایت زنده کند،می توانست مال کسی باشد، عشقی باشد، حرفی داشته باشد، همراهت باشد . . . 

والا خود زنجیر به خودی خود نمی توانست اینقدرارزشمند و خواستنی باشد، مثل روایتی با یک تصویر بود، مثل جلد کتابی که خیلی داستان ها دارد اما فقط همین یک تصویر پیش رویت تجسم یافته و باقیس را خودت می دانی

حالا من زنجیر ورساچه ی ارزشمندی دارم 

که قد چند سال خواستن می ارزد

قد جور شدن جادویی یک وام 

قد سی سالگی

و قد خدایی که حواسش به دلم هست


پ.ن: عکس تزیینیه! زنجیر من خوشگل تره :)


نسیم بهاری

شنبه 17 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 10:04



خرمن گیسو، موج موج

با چشم هاب بزرگ و شفاف

با لبخندی شیرین و خواستنی . . .

تولدت مبارک بهاری ترین نسیم دنیا


 
ادامه مطلب ...

برچسب‌ها: تولد نوشت

آن روز که بیایی دنبالم با هم بریم سینما . . .

سه‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 14:14


آن روز که به دنیا آمدی و رفتی خانه مامان جون اینا برایت یک خرس گنده آوردم که آن موقه ها از خودت گنده تر بود و به روش سزارین مثل خودت از کادو آمد بیرون و اسمش را گذاشتیم سروش 

آن گونه های سرخ و آن پوست سفید را خوب یادم هست

و مادرجون که از دست مادر و خاله ات حرص میخورد که چی یاد این بچه می دهید و منتظر بود تا بزرگ شوی و دست از پا خطا کنی تا پوست جفتشان را بکند

ماده ماد ماد . . . این یک قسمت از شعر اختصاصی خودت بود که مادرت ساخته بود و من عاشق اجرا کردنش بودم و از یادآوریش هم لبخندم می گیرد و وقتی مادر و خاله ات می افتادند رویت و با دست ها و پاهایت شعر اختصاصی ات را با روش خودشان اجرا می کردند دلم غنج میزد!

این روز ها که آهنگ های اختصاصی مهشی خانوم ها توسط مادرش اجرا می رود یاد آهنگ های تو می افتم که بعد از طوفان های بلا از ترس و کدورت دیگر هیچ وقت اجرا نشد

کارت تولدت را من طراحی کردم

آن کله ی کچل و آن چشم های باز که باعث افتخار مادرت بود که مردم نگن بچه هنوز چشماشو باز نکرده

میدانستی تو بهترین دوست منی؟ صاف ترین و شیرین ترین

تو مهربان ترین بچه ای هستی که تا حالا دیده ام

البته اگر بعضی وقت ها برایت قصه نمیگویم و یا با هم بازی نمیکنم و کارتن نمی بینیم به خاطر بدجنسی نیست به خاطر حجم کارهایی است که ریخته سرم و هی نمیگذارد با هم برویم تو اطاقت و من برایت از خودم قصه ببافم و وقتی خوابم برد تو باز هم تقاضی قصه ی تازه کنی

قصه ی فرانک و آدم فضایی ها و پسرکی که از تخم مرغ شانسی در آمد و . . .

شیرینی لبخند تو قلبم را به لرزه در می آورد

و ادراک شیرین و ژرفناکت که باورنکردنی و جادویی است

آنقدری که می شود از همه چیز و همه دردهای دنیا برایت گفت و اگر هیچ کجایش را نفهمی سکوت میکنی و اخرش سعی میکنی دلداری ام بدهی یا مهربانی ات را به سویم روانه کنی

وقتی روی سن آمفی تئاتر داشتی به فرانسه آواز می خواندی و من برایت دست تکان دادم و تو همانجا برایم لبخند زدی و دست تکان دادی من احساس فخر کردم

حس کردم تو مال من هم هستی

وقتی ذهینت خلاق و قشنگت را می بینم که چقدر بی سد و مرز فکر میکنی احساس فخر میکنم

وقتی برای مادرت با آب گرم شیر روشویی رختشورخانه دم نوش گیاهی درست میکنی احساس فخر میکنم

وقتی با دراژه سوپ درست میکنی و برایمان می آوری

وقتی کاغذهای جلوی تلویزون را جمع میکنی

وقتی با هم از مادرت حرف می زنیم و تو بهانه می آوری برای شیطنت

دیروز بیست و ششم اسفند ماه بود و حالا شش سال است که تو پاهای کوچکت را گذاشتی در دنیا و صدای خنده ات شد دلنوازترین موسیقی ها که وقتی نواخته میشود از انتهای شادی، لبخند می زنم

پسرکوچولوی شیرینم

ممنون برای بودنت

برای نقاشی هایت

برای نامه ها

برای برچسب ها

و برای خنده هایت

تولد مبارک اژدها کوچولوی شیرینم . . . 



پ.ن:

هی وای من

برچسب‌ها: من و پسرک، تولد نوشت
Instagram