X
تبلیغات
رایتل

دنیا جای عجیبی است

شنبه 21 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 10:13


گاهی برای ریخته شدن قطره ای خون از دماغ کسی کمپین و راه پیمایی و هوار هوار و گردهمایی های خود جوش و غیر خودجوش و چه و چه شکل میگیرد که گوش فلک را کر میکند و گاهی به راحتی از کنار دریای خونی که بالایش دایو شیرجه هم نصب شده و کنارش صندلی و روغن آفتاب هم هست می گذریم و انگار نه انگار!

در اصالت خون و درد و رنج و شکنجه که تفاوتی وجود ندارد اما چه می شود که آدم هایی که تا حالا داعیه حقوق بشر و صلح جهانی و امنیت و ارامش برای همه را داشتند ناگهان مثل برق گرفته ها خشکشان زد و زبان را در دهان گزیدند و خفقان گرفتند برای ادامه ی آنچه تا حالا سنگش را به سینه می کوبیدند!


این طور وقت هاست که باورم میشود . . .


باورم می شود که دنیا جای امن و آرامی که سردمدارانش اهل گفتگو و انسان دوستی و صلح هستند، نیست.

باورم می شود که همه آن عکس ها دروغ است، همان عکس هایی که فولان رییس جمهور و وزیر و سفیر و سردرمدار و بهمان بازیگر با لبخند های فرتوت و نازک کودکانی که از بس گرسنگی کشیده اند پوست به استخوانشان چسیبده و نافشان در راستای ستون فقرات قرار می گیرد است گرفته اند و دست به دست همه جا می چرخد

باور میکنم که همه ی این ها دروغ است و همه این نمایش ها برگزار می شود تا کسی باور کند، و لبخندی که قرار است به هر وسیله ای روی لب بچه ها جاری شود چیزی میشود مثل ابزار که قرار است ورد استفاده قرار بگیرد!

و کسی فریاد هورا سر بدهد که هی تو قهرمان مایی!!! همان قهرمان موعود که حق را به حق دار خواهد رساند و حواسش به گرسنگان و درماندگان هست و همانا یگانه رسالتش همین برپایی حق و حیقیت است و هر جای دنیا که باشد سراغ ظالمان خواهد رفت و حقوق اولیه انسانی را جاری خواهد ساخت

و این قهرمان بودن چیزی ورای کلمه و ناجی است و با خود کلمه می توانی اوج بگیری و بری بالای بالای بالا و همان بالا می مانی اگر نمایش های افتخار آمیز ادامه پیدا کند 

و قهرمان می مانی اگر کودکانی که تو در گلویشان آب می چکانی نحیف تر و زار و نزار تر باشند و لبخند روی لب هایشان جاری بشود حتا اگر ان را با میخ روی لب هایشان با چکش بکوبی

دنیا جای غریبی است

جایی که باور داری صد ها سال از زمانی که مردمانی روی سکوهای استادیوم چند هزار نفری می نشستند تا تماشا کنند که چطور شیر گرسنه برده ی یبچاره را می خورد گذشته است اما ناگهان می بینی همین جا در خاورمیانه ی خودمان نمایشی از آتش بازی و خون برقرار است


آن سوترک کسانی برای تماشای بمباران غزه صندلی های سبک تابستانی را تا بالای تپه می برند و با هر انفجاری بالا و پایین می پرند و هر لحظه تهییج می شوند و لذت می برند 


این میان اما دنیا در خواب فوتبال و جام جهانی است یا هنوز خبرش را ندیده و نشنیده و یا اعتقاد دارد که عرب ها حقشان است و یا می گوید تقصیر خودشان است و یا شاید هم دنبال این است که در نزاع سنگ و گلوله ، سنگ اول را چه کسی پرت کرد . . . خدا می داند!

آدم خوفش میگیرد، تصور اینکه  یک همچین فاجعه ای با این وسعت بیخ گوشمان در جریان باشد و همه ی رسانه ها در برابرش سکوت کنند و در این جدال نابرابر بمب و خونپاره در برابر سنگ هم سنجیده میشود و در یک سو کودکان غزه سر می دهند کسی چیزی نی گوید و در یک سو چسب زخمی که روی انگشت سبابه ی کودک اسرائیلی بسته بشود رسانه ای میشود آدم را بد جوری به فکر می اندازد و بلافاصله می ترساند البته . . . 

دنیا جای عجیبی است و گاهی باور کردنش برایم سخت می شود

مگر میشود؟


و با ناامیدانه حالت ممکن می گویم که آری میشود . . . 



برچسب‌ها: درد نوشت، دل نوشته

آن چیز ک انتها ندارد . . .

یکشنبه 11 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 09:20


 دخترک بچه بود . .  زهره اش ترکید . . .



ادامه مطلب ...
برچسب‌ها: درد نوشت

من دلم آتش گرفته . . .

شنبه 23 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 08:51



+

برچسب‌ها: درد نوشت

اقلیت رو به انقراض

چهارشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 11:08


یک روز می بینی مثل گوره خر های دشت مغان شده ای

یک گونه ی رو به انقراض

مثل پلنگ مازندارن و روباه راه راه و شیر دشتستان

که همه همسانانش ور افتاده اند یا کلا تغییر ماهیت داده اند و راه راهشان را پاک کرده اند و اینک در طویله ها کاه و یونجه سق می زنند و شده اند الاق مشتی مندلی!

چیزی  نمانده تا نسلت ور بیفتد و تمام بشوید

همگی با هم

تا کی که روزی نو برسد

تا کی



برچسب‌ها: درد نوشت

طلب من از دنیا

پنج‌شنبه 3 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 11:21


سگ شده ام

پاچه نمیگیرم اما تا مرز فریاد زدن سه ثانیه فاصله دارم

در روح همه مجاوران و محفوظات لنگه دمپایی و هسته ی هلو حواله کرده ام

دوباره سرماخورده ام و وقتی مدیر سابق علت سرماخوردگی های پی در پی ام را خوابیدن تنهایی تشخیص داد هم نفهمیدم چه تیکه ی تمیزی انداخته و درست همان وقت دیگر سگ نبودم و مثل بز اخفش به ادامه ی بیاناتش گوش دادم

نقطه ی رسیدن به جوش از صفر تا صدم رسیده از صفر تا سه

دیروز سر راننده ی تاکسی ای که به زور مسافران را پیاده کرد داد کشیدم

دلم می خواهد همین شکلی با همین درصد خشم بروم سراغ مادر دوست پسر سابق سمانه و حسابی سر و تنش را بشورم

زنک بی مروت بعد از کلی اصرار پسرش آخرش هم که راضی شد برود خاستگاری سمانه، رفت تا دهن پسرش را ببندد و همه جد و آبا و اجداد دختر را قهوه ای کرد و نشست سرجایش و رای صادر کرد که بمیری هم نمی گذاریم بگیری اش!

بعدش هم زنگ زده به مادر بنده خدای دختر و گفته ما دختر شما را نمی خواهیم به دخترتان بگویید به پسر ما زنگ نزدند

دلم می خواهد کمی نشانش بدهم که دارد چطور اعتقاد و باور و عشق یک ادم دیگر را می کشد


حتا املت گوجه و قارچ صبح های پنج شنبه ی شرکت که دقیقا در ظرفی به مساحت یک لگن درست می شود هم نتوانست کاری برایم بکند و منتها کاری که کردم همین بود که یک لقمه ی نخودچی از بهار گرفتم که آن هم از شدت اصرار اساتید بود و الا که جد کرده بودم بق کنم و مثل بت ابوالهل بنشینم پشت میزم و آنتیریک این صفحه و آن صفحه ی بلاگستان بشوم

 

از دیشب که چیله و مادرش آمده بودند خانه مان و من وقتی چیله تو بغلم بود خوابم برد و بعد نهایت سعیم را کردم که با رفتنشان خوابم بپرد و  خواب شیرینم را ادامه بدهم اما همان وقت هی درو در تلفنم زنگ می خورد و دست آخر وقتی چیله با گریه رفت من هم در خواب زده ترین موقعیت ممکن تا نیمه های شب مشغول چال کردن بودم و تا حالا حالم یک طوری است

انگار پوست پوست شده باشم

مثل نوک دماغم که در سرما یخ میکند و پوست پوست میشود

شاید هم مثل رنده

شاید هم اره

حتا تماس مدیر مجله ی محترم که امروز صبح بالاخره خبر از واریز وجه معوقه ی هشت ماه پیش هم نتوانست تکانی به روان خلوده ام بدهد

همه چیز باید برگردد به عقب

چیله با گرم ترین آغوش دنیا بیاید تو بغلم و روی دستم خوابش ببرد و خودش را سفت بچسباند به من و من نیمه خواب و نیمه بیدار ببینم مادرش دارد از من و چیله تو خواب عکس دوتایی می گیرد و باز خوابم ببرد و باز آغوشم پرباشد از حضورش و یک گرمای دل پذیری موج بزند از موجودی که دقیقا قدر آغوش من است و باز بخوابم و وسط های خوابم نوازشش کنم و هی هی تند تند ماچش کنم و او با دست پسم بزند و صبح بشود و من زودتر بیدار شوم و بالای سرش نگاهش کنم و بوسه هایی که روی گونه هایش روییده را بچینم و بعد همه چیز دنیا خوب خوب میشود

قول میدهم دیگر اره ام را زمین بگذارم

رنده ام را

دیگر پوست پوست نشوم

کز نخورم

وز نکنم


برچسب‌ها: درد نوشت، مادر نوشت، چیله

آنها که نمی گنجند

شنبه 16 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 09:39


دنیا و زندگی یک سری قانون دارد که باید برای ورود به آن و متعاقبا زندگی این بایدها و نباید را بپیذیری، مثل رانندگی می ماند، اگر قواعدش را نپذیری نمیشود، نباید به راندن ادامه بدهی، اصلا افسر می آید گوشت را میگیرد و می پیچاند و جریمه میکند تا حالت جا بیاید

زندگی هم همین است، به قولی ، زندگی بلدی می خواهد، بازی است و وقتی داخلش میشوی باید قانون و قاعده اش را یاد بگیری و در اکشن هایش ری اکشن تحویل بدهی! وقتی پاس میدهد شوت کنی و وقتی حواسش نییست گل بزنی

خیلی وقت ها نباید جدی اش بگیری چون لیگ حذفی نیست و خیلی وقت ها باید همه تلاشت را کنی از بس نیمه نهایی قهرمانی است

واقعا هم که زندگی بلدی می خواهد!

و بهترین بازیکنان موفق ترین ادم ها هستند

آن ها که می دانند وقتش کجاست و کی


میدانی . . .


خیال میکنم میشود برای یکی از این مصیبت هایی که رندوم در زندگی هر ادمی سرش می آید، میشود مرد و برای همیشه جان سپرد، وقتی که در آن متوقف شوی و همانجا روی همان نقطه نقطه یخ بزنی . . .

میشود درتکیه ی زیرگذر، از خیل سینه زنان و ظهر عاشورا  در میان اندوه و اشک مرد

میشود از حجم اندوه پیرزن بغلی که یکدانه پسرش در تصادف مرده، جان داد

میشود در قطعه ی دویست و سی ، روی سنگ قبر برزیلی، بالای سر مهربان ترینم، آنقدر گریه کرد و هق هق کرد که دیگر هیچ وقت نفست بالا نیاید!

میشود از اندوه مردی که برای نپذیرفتن مسئولیت یک زندگی با بازی هایش مجبورم کرد تا روی همه عشقم خط بطلان بکشم و برای همیشه تنهایی را برگزینم، مرد

میشود در نگاه تکیده ی مردی که دلم نمی خواهد پدرم باشد، مرد

میشود از اندوه خانه ای که روزی خانه ام بود و اینک هیچ چیزش مال من نیست مرد

میشود از نبودن تکیه گاه هایی که برای ماندن نیازمندشان بود ولی هیچ وقت نبودند مرد

میشود برای اندوه رفتن پدر لاله و دوماه و بیست و هفت روز بعدش که مادرش رفت مرد

میشود سر هر سفره ی هفت سین که برای آن جاهای خالی مرد

میشود برای تنهایی مونا مرد وقتی بعد از رفتن مادرش همه نوک پیکان قاتل را به سمت آنها گرفتند 

میشود برای بغض کودک همیسایه و کفش های دهان باز کرده اش مرد

میشود برای بی کسی، زن شوهر مرده ای که با یک چرخ خیاطی شیرنشان فکسنی دو طفلش را از آب و گل درآورد،مرد

میشود برای حسرت کبرا، زنی که چهارده سال است بچه می خواهد و شوهرش پول کاشتنش را ندارد مرد

میشود برای دخترهای بزرگ حاجی که برای در امان ماندن از انگ ترشیدگی ربه ر دعای کمیل میگرفتند و دست آخر شوهر کردند، مرد

میشود برای سمانه، دختر کیهان که همسنم بود و وقتی من قایم باشک بازی میکردم از سرطان جان سپرد، مرد

میشود از غم سرانگشتان ترک زده کودکانی که فرستاده میشوند تا برای پول بیشتر گوشه خیابان مشق بنویسند، مرد

برای پیرمردی که دست زنش را میگیرد و هر روز زار و نزار یک گوشه ی میدان ونک سرپا می ایستد مرد

میشود از اندوه تابلوی اعلانات که برای پوشش و حجاب خانم ها هشدار داده، مرد

میشود از بینهایت ظلم و جور و ستمگری مرد

از ستمگری راننده و بقال و چقال تا سفیر کبیر و فرماندار و آخرین مکالمات مجلس شورا

بینهایت درد و بی نهایت نادیده انگاشته شدن

میشود حتا از درک قانون ناجوانمردانه زندگی مرد که حق با آنی است که زورش بییشتر است 

که آنی که بهتر است، همیشه کمتر دیده میشود و آن که بیشتر سر و صدا میکند پسندیده تر است

میشود برای درک زندگی مرد، زندگی ای که وقتی ادم ها همدیگر را دوست ندارند، برای هم جهنم می سازند وقتی که به همان راحتی میشد زندگی را برای همدیگر بهشت کنند


خلاصه!

برای خیلی از این ها و خیلی های دیگر میشود مرد، اگر در همان نقطه متوقف شوی و یخ بزنی . . .

اما ما نمی میریم و رد میشویم و همه چیز میگذرد 

بازی یعنی همین

ادم از مهلکه هایی جان سالم به در میبرد که بعدا ها خودش هم باورش نمیشود، که چطور همچین مصیبتی را هضم کرده و هسته اش را هم تف کرده

باید رد بشی

از کنار بچه های کار رد بشی

از کنار پیرمرد و زنش رد بشی

از کنار ون های گشت ارشاد ارام و بی سر و صدا رد بشی

و از خیلی جاهای دیگه هم رد بشی

گوش هایت در باشد و دروازه

از این یکی بشنوی و از آن یکی برود رد کارش

زندگی خیلی بازی ها دارد

خیلی ها مثل من، مثل ما، بازیش را بلند نیستند. قاعده اش را نمی تابند، در قالبش نمی گنجند، آن گام ها که باید بر می داشتند را برنداشتند و بر نمی دارند و مانده اند و هر روز می میرند . . .

ادم هایی که دیر یاد میگیرند

دیر همراه میشوند

دیر

شاید خیلی دیر




پ.ن:

پروانه به زودی یه پست خوشحال مینویسه . . .

برچسب‌ها: درد نوشت

مرغ عشق

چهارشنبه 13 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 15:13


سالهاست که بازنشسته شده و خانه نشین، از صبح تا شب مینشیند جلو پنجره و سیگار روی سیگار روشن میکند

روزی دو بسته، بیشتر حتا

شصت و هشت را پر نکرده هشتاد ساله می زند، مادرم که بود نمیگذاشت که این همه سیگار دود کند

سیگار روی سیگار

سیگار روی سیگار

به ضرب دعوا و جنجال هم که بود روزی چند نخ بیشتر نمیشد

حالا اما . . . 

معذوریتی ندارد، هیچ گونه منعی هم نیست

حرف از ترک سیگار که میزنیم حاج خانوم میگوید سن که بالا باشد این کارها خطرناک است

برای سرگرم شدن و دل دادنش به زندگی برایشان گل و گلدان بردیم آب ندادند خشک شد

بازی های سرگرم کننده گرفتم گذاشتند در کمد

ادرس خانه بچه ها و آژانس را گذاشتم دم دستش که سر بزند محل نداد

هروقت عکس هایش را میبینم انگار کسی ته قلبم خراش میکشد

چنگ انداخته و میکند

و بی نهایت درد از رد ناخن هایش به جانم میریزد، از بس که زهوارش در رفته و نابود شده این سال های آخر

متاسفانه پدر من از آن دست آدم هاست که هر کاری را با اجبار میکند و اگر منعی نباشد به هیچ محدودیتی رضایت نمیدهد و همسر محترمه اش هم هیچ دنبال سلامتی اش نیست که بخواهد منعی در مصرف سیگار و غذاهای چرب و پرکالری ایجاد کند

لبنیات سنتی و پرچرب

ماست وی آی پی چکیده

خورشت چرب

شام خوردن های دیروقت

امتناع از مصرف هرگونه کاهو و سبزیجات در وعده های غذایی

پرخوری های بیموقع

و این فداکاری نخ نمای لامصب!!! که نمیگذارد پدر گرامی از در خانه در بیاید و به جایش میرود حتا شده پاکت سیگار لعنتی را هم می خرد!

آه

آن پدری که زمانی حس می کردم بزرگترین و نیرومندترین مرد دنیاست، زمانی گمان میکردم از همه دنیا قوی تر است و تا وقتی که باشد مثل کوه پشتمان است

همان پدر نازنین

دیدن این روزها سخت است

خیلی سخت

پدری که پیشنهادم را برای اینکه با هم زندگی کنیم قبول نکرد و دلیل آورد که حاج خانوم نمی تواند و  . . .

که دیگر جز برای درست کردن پریز و اسپید دیالینگ گوشی همراهش شماره ام را نمی گیرد!

حالا شده همسر زنی که هیچ با ما مهربان نیست

همیشه گارد دارد و لحظه ای سپر فولادینش را زمین نمی گذارد

البته که خوشحالم که همدیگر را دارند و کنار هم خوشند اما . . . اما

آخرین تمهدیدی که برای سرگرمی اش اندیشیدم تا کمی سرگرم شود و حتا شده سیگارش را آنی خاموش کند، تهیه یک جفت مرغ عشق بود که می دانستم از همیشه دوست داشت داشته باشد

زنگ میزنم که بگویم،گوشی را حاج خانوم برمیدارد

میگویم برای بابا پرنده گرفته ام که سرگرم شود اما حاج خانوم بر عکس من که خیلی تلاش میکنم ملایم باشم بی پرده میگوید که نه نه نه! برای ما از این چیز ها نیاری ها! این چیزا به درد ما نمیخورد

من من میکنم و تنفر شدیدی در قلبم زبانه می کشد

حاج آقا همیشه پرنده دوست داشته و دارد اما خوب میدانم مخالفت همسرش یعنی نع! حق نداری که داشته باشی

گوشی را میگیرد و میگویم بابا برایت یک جفت مرغ عشق گرفته ام 

میگوید  . . .  حالا یه روز بیارشون ببینم میشه نگهشون دارم؟

بعد قلبم آتش میگیرد

میدانم که آنجا، آن ور خط یک نگاه ملتمسانه ی حقیر تحویل زنش داده و خوب میدانم از همین الان که پرونده ی مرغ عشق های طفلکی مختومه است

وقتی پتوس زیبای گلدانی در یک ماه خشکید پرنده که پرنده است . . .

در خیالم هم بابا پسر تازه بالغی است که مدرسه اش تمام شده و حالا تعطیلات تابستانی اش را سپری میکند اما گیر یک مادر سخت گیر است که نمی گذارد هیچ جایی برود و هیچ حیوانی نگه دارد و  . . . عوضش پشت سرهم برایش غذاهای چرب و چیلی میپزد، و پسرک قصه ی من هر روز پربار تر و بی انگیزه تر میشود

برای اینکه از در خانه بیرون برود

برای اینکه قبول کند هنوز می تواند

و تماشای این روند منحوس که ببینی هر سال که از ولایت می آید چند برابر سال قبل تکیده شده عجیب دردناک است

برچسب‌ها: درد نوشت

بره

یکشنبه 10 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 15:05


همه عمر بره بودم ام، بره ای که شاخ نمی زند و ناخن هایش چنگ ندارد، دنبال کارهای بد نمی رود، نان حرام نمی خورد، زحمت می کشد  . . . 

و همه عمر با گرگ هایی روبرو بوده ام که تا پوست نمیکندند مجال گذر ندادند . . .

خدایا کجای قصه اشتباه است

وقتی نمی توانم که گرگ باشم

نمیتوانم!

نمیتوانم . . . و بره بودن یعنی اینکه پوستت را بکنند، هرروز و هر روز و هر روز


یاد حسن کچل می افتم. آنجا که حسن کچل ار دیو قصه می پرسد :

حسن کچل: چی شد که تو دیو شدی؟

دیو :‌من اولش گرگ بودم.

حسن کچل : چی شد که تو گرگ شدی؟

دیو:من اولش میش بودم.

حسن کچل:پس چرا میش نموندی؟

دیو: گرگ، میشا رو با شاخش ،‌سوراخ سوراخشون می‌کرد،‌ لقمه خامشون می‌کرد ،‌پوستین گرگ مرده رو پوشیدم روپوست میشا.

حسن کچل:که گرگا شاخت نزنن؟

دیو: که گرگا شاخم نزنن.

حسن کچل: بعد چی چی شد؟

دیو: شاخ می‌زدم به میشا.

حسن کچل: چرا چرا؟

دیو: من نبودم دستم بود ،‌تقصیر آستینم بود.

حسن کچل: چرا آستینو نکندی؟

دیو: آستین دیگه دستم شد.

حسن کچل: چرا دستتو نکندی؟

دیو: دستم دیگه تنم شد.

حسن کچل: چرا تنتو نکندی؟

دیو:تنم مال سرم شد.

حسن کچل:چرا سر تو نکندی؟

دیو: چرا سرمو نکندم؟ سرچی چیه،‌ کله کدو، کله تو ،‌تویی دیگه ،  کله من،‌ منم دیگه، ‌من نمی‌ذاشت،‌ سرنمی‌ذاشت ،‌من نمی‌ذاشت ،‌من نبودم دستم بود،‌تقصیر‌آستینم بود...»

برچسب‌ها: درد نوشت

ترس

یکشنبه 10 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 09:43


تمام حس امنیت و ارامش خاطری که در این خانه داشتم به خاطر همسایه هایم بودند که تا الان و احتمال زیاد پس از این هم گمان میکردم که آدم های خوبی هستند و مهربانند و  . . .

اما دیشب  . . . ساعت ها در تختخواب وول زده ام و با هر صدایی یک متر پریده ام بالا 

ماجرا از این قرار بود که چند ماه پیش لامپ داخل راهرو ، همان که بالای در خانه بود سوخت. از آنجا که در صورت خاموش بودن لامپ احتمال پیدا کردن مسیر راه پله ها در تاریکی هم غیر ممکن است چه برسد به کلید انداختن و باز کردن در که به مدیر ساختمان که همین طبقه بالایی ها باشند اطلاع دادم  چون اصولا باید چراغ راه پله با هزینه شارژ تعوویض شود که پس از یادآوری اینجانب هم نتیجه ای حاصل نشد!

این شد که من برای حل مشکل یکی از چراغ های خانه را باز کردم و بعد از یک ساعت آویزان بودن در راه پله و کلنجار رفتن با پیچ و مهره چراغ سقفی سرانجام فاتحانه موفق شدم روشنایی را به پاگرد متروک خانه بازگردانم!

گذشت تا پریشب ها که با خواهن خانوم و همسر محترمه و دینا چیله آمدیم خانه، دیدم باز پله ها تاریک است و با چراغ قوه گوشی در را باز کردم.

در نهایت تعجب متوجه شدم که لامپی که با هزار بدبختی نصب کرده بودم از سرپیچ در آورده شده و فی الواقع جا تر است و خبری از بچه نیست و البته فردای آن روز همان لامپ در سر در پارکینگ برایم بای بای میکرد!

شوهر خواهر محترم هم که در جریان بود رفت و یکی از چراغ های موتور خانه را باز کرد و جای لامپ خالی بالای در نصب کرد و من مجددا روشن شدم 

دیشب باز از پشت در خانه ام صدای پچ پچ می آمد که وقتی چک کردم دیدم بازم هم لامپ بالای در را از سرپیچ در آورده اند . . . 

یکهو بند دلم ریخت

این کارها چه معنی ای می توانست داشته باشد، در ذهنم هی تصویر آدمی که با پوتین لگد میزند به در و چهار چوب زپرتی در که به فوتی بند است از جا کنده میشود و . . .

این تصویر تا وقتی که خوابم ببرد بیش از صد بار از ذهنم گذشت و متعاقبا اینکه کجا قایم بشم

با چی از خودم دفاع کنم

چاقو دست بگیرم

چوب هم که ندارم

و هی تیریک تیریک لرزیده ام و اشک بی اختیار گونه هایم را سوزانده 

همان وقت به خانوم همسایه زنگ میزنم که چرا هی لامپ بالای در خانه ام را باز میکنید؟ اظهار بی اطلاعی میکند و میگوید به پسرش می گوید که یک لامپ جدید در سرپیچ نصب خواهند کرد

لامپ و نور و سرپیچ و  . . . به درک

آخه من یا این همه حس عدم امنیت چه کنم؟

برچسب‌ها: اجاره نشینی، درد نوشت

مای فیوریت

دوشنبه 4 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 21:08


در کلیه ی افعال اجباری یک فقره منزل که چرخش هم بچرخد، چند تا دانه کار، بیشتر نبود که اصرار اکید داشتم انجامشان ندهم!یکی خرد کردن گوشت و مرغ، یکی خالی کردن سطل توالت،یکی هم خرید کردن تنهایی از تره بار

مدت هاست هر سه تاشان پیه شان را به تنم سابانده اند یعنی هم تنهایی تره بار میروم هم... 

حالا خانه که هیچی

کلهم یکسری کار بود که کهیر میزدیم انجام بدهیم

کعنهو زاییدن است تو خیال کن

سر خطشان همین است که غریبه ای داخل خانه را ببیند و پا ب خانه بگذارد

امروز یک خانواده سه نفره و مرد بنگاهی در حالی که سه تایی کله کشیده اند و داخل اتاق خواب را نگاه میکردند درباره متراژ حیاط میپرسیدند! و من انگار آمپول بی حسی زده باشم

میدانم،ولی هیچ حسی ندارم

فعل دیگر بنگاه رفتن بود، و چانه زدن با جماعت دلال و واسطه ای که هرچقدر داشته باشی باز میگویند گیر نمی آید

جایتان خالی

چند تا بنگاه هم سرزدم امروز

سعی کردم فکر کنم دارم میرم کافی شاپ

خلاصه که هر چی قرار بود نبینیم که دیدیم که!!!

آهای خدا

با توام ها

برچسب‌ها: درد نوشت
Instagram