X
تبلیغات
رایتل

آب واقعا شیرین است

یکشنبه 6 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 16:01


پریروز ها که یکی از دوستانم یک سری عکس از سد کرج نشانمان داد که شبیه ردی از جویبار شده بود، تازه فهمیدم بحران آب خیلی نزدیک تر از چیزی است که خیالش را میکنیم و در عجبم از این حجم اندک اطلاع رسانی و  تبلیغات هشدار دهنده حداقل برای صرفه جویی

تازه همین مقدارش را هم در ایمیل ها و پیام هایی که دست به دست گشته به گوشمان رسیده والا که رسانه ملی گویا سر و گوشش جای دیگری می جنبد

برای درست مصرف کردن آب

آبی که شیرین است! 

آبی که محدود است! 

آب که قابل نوشیدن باشد و کمتر از پنج درصد از کل آب های دنیا را شامل می شود!


در این راستا می خواستم چند تا توصیه ی کاملا شخصی را با شما به اشتراک بگذارم:


1- با ته مانده ی چای قوری میشود گلدان ها را سیراب کرد!

2- اگر هنگام شستن میوه با آب زیر سینک یک ظرف بزرگ بگذاریم میشود دست آخر ظرف پر از آب را ریخت پای گلدان ها یا باغچه

3- حیاط و باغچه را وسط ظهر آب ندهید! کلی اش تبخیر می شود

4- برای مصرف روزانه تان یک  آب معدنی بزرگ بخرید! این روش صرفا به این دلیل توصیه شده که هر بار آب کردن و آب زدن و شستن لیوان مورد نیاز نیست!

...


تازه یک فکری هم که خیلی وقت است ذهنم را درگیر کرده و نمی دانم بشود که عملی بشود یا نه این است که مثلا آبی که در سینک ظرفشویی مورد استفاده قرار گرفته و درصد آلودگی اش بالا نیست یعنی مایع ظرفشویی و روغن ظرف ها  و . . . همراهش نیست را در یک مسیر مجزا هدایت کنیم توی باغچه برای آبیاری! مثل دستگاه های تسویه آب که با فشردن یک اهرم آب از مسیر دیگری طی می شود، با داشتن یک همچین مسیری آبی که شیرین و سالم و قابل استفاده است را به گیاه ها بدهیم!



قطره چکان

شنبه 14 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 12:45


نمیدانم از کی تا کی به مناسبت ماه رمضان یک جشنواره ای در برج میلاد و چند جای دیگر شهر در جریان است، مردم جمع می شوند و خانواده ها می آیند که تا ساعتی پس از نیمه شب غلغله و هیاهو بر پاست

شهر ها و ملیت های مختلف و چند کشور هم غرفه اکی دارند برای عرضه ی چند قلم محصول ناقابل و قومیت های مختلف در جای جای محوطه سکنا گزیده اند و آش و نان محلی و دوغ و یک سری خنزر پنزر دیگر به مردم می فروشند

اوج برنامه سالنی است که گروه های موسیقی مختلف از شهر های گوناگون با برنامه می آیند و اجرا میکنند 

عرب ها با شمشیر می رقصند و گیلانی ها رعنا را می خوانند و آذری ها کلاه های پشمینه به سر دارند و مردان خراسانی با دستار و رقص چوب  و . . .

مردم با شور و اشتیاق روی صندلی ها نشسته اند و کف می زنند و سوت می کشند و ازدحام آنقدری هست که خیلی جمعیت سر پا هستند و ایستاده اند و برنامه ها را می بینند

از آن جلو یکی اس تیری سفیدی را بالا برده و تا مموری اش پر نشده به فیلم گرفتن ادامه میدهد

یکی هم با خانواده اش عکس میگیرد

مجری یکریز نمک میریزد و برای شور و هیجان برنامه چند زوج را روی سن می برد تا خانوم ها همسرانشان را با دستمال تبدیل به مومیایی کنند

قبلش هم پسرهای جوان را برده بود روی سن تا مسابقه ی سوال و جواب بی ربط کند

مجری اجرای زنده ی فولان گروه را اعلام میکند،موسیقی ای که پخش میشود طرب انگیز و نشاط آور و تند است

چند جای سالن چند نفر وول میزنند و موج مکزیکی و حرکات ریزپوستی درست میکنند

حراست و انتظامات همه جای محوطه را تحت نظر دارد و به محض اینکه کسی بیشتر از تکان دادن صندلی کاری کند مورد اخطار قرار میگیرد و اگر توجه نکند لابد باید فضا را ترک کند

ردیف جلویی زنی کنار دخترش نشسته و دست های هم گرفته اند و تو هوا چپ و راست می کنند

یاد صبح های پارک ملت می افتم

محوطه ای که مخصوص ورزش صبحگاهی همگانی است و غالبا زن و مرد های مسن با لباس های سفید ورزش میکنند و موسیقی تندی پخش می شود و مربی با حرکات موزون و نرم نرمش می دهد و سایرین با تقلید از مربی حرکات را تکرار میکنند

آن ها که خجالتی و کم رو تر هستند می روند خارج از میدان گاهی و بین نمیکت ها و درختان حرکات را تقلید میکنند

کنار این جعیت وجود چهار پنج تایی نیروی انتظامی مسلح به اسلحه و باتوم که در فاصله ی چند متری می ایستند همیشه آزارم می دهد و لبخندی که آمده را با همان سرعت می دزدد


حس میکنم بالای سرمان قطره چکانی هست که خیلی اهسته و با احتیاط محتویاتش را قطره قطره و ریز ریز روی سرمان پمپاژ میکند که نکند بیش از حد از ماده ی مذکور مصرف کنیم و اوردوز کنیم خدایی نکرده . . .

حس می کنم آدم های اطرافم حالشان بد است و می خواهند خوب باشند، حس میکنم دلشان می خواهد قاه قاه بخندند و بی مهابا و بی ترس راه بروند 

یا حداقل بی نظارت مستقیم پلیس ورزش کنند

قطره چکان لعنتی اما مجال نمی دهد



 

گزیده نوشت . . .

شنبه 17 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 15:43

آن روز که طوفان اومد من با بهار رفته بودم بازار!

برق ها رفته بود و مردم هم همه کرده بودند و ما وسط بازار جعفری که راسته روسری و شال است فقط دنبال راه خروج می گشتیم و باد ایرانیت های نه چندان محکم سقف را به هر سو می رقصاند و صدای رعب اوری ایجاد میکرد و هیچ دور از تصور نبود که هر آن سقوط هر کدام از ایرانیت ها حادثه بیافریند

خلاصه که سرانجام راه خروجی از دالان های بازار را جستیم و وارد خیابان اصلی شدیم که حداقل احتمال سقوط سقف متحرک در آن نبود و در چنین شرایطی بود که بهار خم شد تا بند کفشش را که مدتی بود زیر پایش بود ببندد که یک خانوم مسنی سراسیمه و خشمگین به سمت ما آمد و با اشاره به بهار رو به من گفت که خانوم به خدا علت این اتفاق همین چیزاست و به چهار تارموی وزکرده و درهم بهار اشاره کرد که از پشت شال بیرون زده بود . . . 

بهار مشغول بستن کفش هایش بود و در جریان گفتگوی ما نبود فقط همین قدری فهمید که وقتی از روی زمین بلند شد خانوم محترم به سینه اش می کوبید و نفرین میکرد که زیر و زبر بشید ایشالله و  . . .

ناگهان ترس همه ی وجودم را در می نوردد

این فضا، این آدم ها . . . نکند همین لحظه چند تا ادم این شکلی به زن نفرین کننده ملحق شوند که موهای بهار طوفان را به راه انداخته!

دست بهار را میگیرم و فقط میدوم تا از زنی که به سینه اش می کوبد دور شویم

از همه فکرهایی که مثل لشکر مورچگان به مغزم هجوم می آوردند

مثل  جاهلیت

مثل ترس

و هنوز نمی دانم، در شرایط مشابه، در جامعه ای که در آن زندگی میکنم موهای بهار بود که طوفان راه انداخته است یا ِان عامل متفاوت جوی دیگر . . .



پ.ن

1- میدان انقلاب است و باد و طوفان با سرعت بالایی در حال وزیدن است و شالم را از گردنم عقب میزند و بازی یقه ام از زیر شال پیدا میشود، مردکی که در صف تاکسی ایستاده تا سیصد و شصت درجه می چرخد تا آنی چیزی را از دست ندهد


2- آقای پیش بینی وضع هوا میگوید کاش ما شبکه ی پیش بینی آب و هوا داشتیم ، من روی مونیتورم داشتم می دیدم که چه طوفانی در راهه! و نشد که اطلاع رسانی انجام بشود. با این اظهارات دل قوی کردیم که پیش بینی ای به کار هست که انشالهه در دفعه های بعدی به کارمان می اید ولی گویا معنی پیش بینی با گزارش لحظه به لحظه تفاوتکی داشته باشد . . . 

سبد کالا

شنبه 19 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 15:41


یادم میاد آخرای تابستون که میشد مردم الو خشکه ها و برگه های زردآلو و البالو خشکه رو میدادن 

جاش برنج می گرفتن

در آستانه یک فاجعه

یکشنبه 24 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 12:32


آبدارچی شرکت بعد از بیست سال بالاخره بچه دار شده و صاحب یک دختر کوچولو که برای مراقب های پزشکی در دستگاه مانده و هنوز  آغوش پدرش را نچشیده، شده است!

نشسته ایم با بچه ها محض خنده سنش را حدس میزنیم و اینکه مشکل مال کی بوده که تا حالا موفق نشده بچه دار شود و اگر خودش مشکل نداشت تا حالا بیست باره زنش را طلاق داده بود و  . . . 

چند تا از  آقای جدی و مهم شرکت آن ورتر و در واقع دم در دسشویی که مکان برگزاری جلسات ثابتشان است دارند درباره نرخ شیر خشک و شیشه  شیر و پوشک و مارک های پنبرز و مای بی بی و آلویز . . . و قیمت های سرسام آورش حرف میزنند، دقیقا مثا ادم های مصیبت زده ای که خبر یک فاجعه را تحلیل میکنند و ابعاد گوگاگون و عصف بار حادثه را میسنجند 

یکی میگوید میدانی یک بسته پوشک چند شده؟ آن یکی میگوید تازه ایرانیش تازه با اون کیفیت . . . یکی میگوید قیمت شیرخشک . . یکی میگوید یه تیکه لباس . . .

یکی میگوید حقوقش چهارو هشتاد هزار تومن است . . . ان یکی میگوید فکر کنم با اضافه حقوق به ششصد برسد

و بحث همین طور در منتها درجات تلخی ممکن ادامه دارد

می مانم . . .

شیرینی تولد نوزاد در کامم تلخ میشود و قرار میشود از بچه های واحد هر کس هرچقدر می تواند برای تولد نوزاد هدیه بدهد . . . هر چند کوچک، هر چقدر هم کم



پ.ن:

برای پوران مهربانم دعا کنید،متاسفانه اتوموبیل آقای خونه رو آقای دزد از دم در خونه به راحتی سرقت کردند! دعا کنید که پیدا بشه! دعا کنید که حس های خوب و لبخند و غش عش خنده را دوباره بچشد،برای اینکه خوب خوب باشد. من هم برای دل شما دعا میکنم! 

سمانه ی گوگولی من

یکشنبه 24 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 10:29


یه همکار کپل و ریزه و با نمک و تو دل برو اینجا دارم که اسمش سمانه است، راهش خیلی دوره و هر روز با کلی مشقت از اون ورترای اسلام شهر تا شرکت که نزدیک پارک ملته میاد. صاف و ساده است و اهل خالی بندی و دروغ و ریا نیست

یه دوست پسری داره که تیریپشون ازدواجه و دارن صحنه چینی میکنن تا مادر پسره رو راضی کنن که بیاد خاستگاری و اون هم از اون ور هی شرط و شروط میزاره و سنگ می ندازه و   . . .

خلاصه


پریروزا تو ناهار خوری نشسته بودیم و سمانه هی از شاهکارای پسره واسه ما رو میکرد که تا بیمه ی ماشینش هم اون پرداخت میکنه!

میگه:هر بار که همو میبینیم برام پسته شور و بادوم هندی میخره میاره، با اینکه خیلی دوست داره من لاغر شم ها . . .

میگم هر دفعه؟!! 

میگه اره دیگه

فکم چسبیده به زمین، میگم آخه امکان نداره!

میگه:آخه میدونی پری . . .

تو تا حالا ادمی که قصدش خیر باشه تو زندگیت نبوده واسه همین باور نمیکنی

بعد کل ماجرای اینا رو واسه خواهرم تعریف کردم، اونم میگه امـــــــــکان نداره!!!

میگم خواهر انگار ادمی که قصد خیر داشته باشه تو زندگی تو هم نبوده ها



پ.ن:

1- خاموش هایی که به حرف اومدن و برای پست قبل برام نوشتن محشر بودن! حس بی نظریه! ممنون

2-خوب من هیچی از شکل زندگیم و شرایطم براشون تعریف نکردم! و قصد ندارم هم که بگم

3- واسه اینا ذوق دارم

این +

و این +


ناظر

پنج‌شنبه 21 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 13:11


خواننده های خاموش ها مثل ناظرهای همیشه حاضر می مانند، می بینند، می خوانند و می دانند  . . .

از مزایای وبلاگی نویسی یکی داشتن  همین ناظرهاست

ناظرهای خاموشی که گه گاه لب به سخن می گشایند 

چند سال پیش، وقتی داشتم جدا میشدم  و اولین اندیشه هایم را برای طلاق جمع بندی میکردم ، با اولین کسی که حرف زدم یکی از همین خاموش ها بود 

کسی که از ابتدا مرا می خواند و همیشه بیمناک بود از ادامه ی زندگی ای که خیلی از لحظه هایش را می نوشتم

گفت می دانستم که به اینجا میرسد

و من متحیر پرسیدم که از کجا! وقتی خودم هم باورم نیمشد

گفت همیشه یک چیزی کم بود، همیشه یک حسی لنگ بود، یک جای قصه بودنتان کمیتش می لنگید و من همیشه بیم داشتم از این زاویه

خیلی وقت هاشده که من هم بشوم ناظر

میخوانم و میترسم

گاهی هم برعکس

می خوانم و شاد میشوم

پشت حرف ها و کلمه ها معانی فراوانی پنهان شده اند که ناخودآگاه ذهن من همان طور که ناخوآگاه ذهن تو آن ها را ننوشته اما لای کلماتش مستتر کرده ، ناخوآگاه میخواند

مثل کلماتی که با قلم نامریی نوشته شود و تو هم یکی از آن قلم ها که نور بنفش دارد و وقتی روی صفحه می اندازی کلمه های قابل رویت میشنود را داری

بزرگترین لذت وبلاگ نویسی به نظرم همراه داشتن این جماعت ناظر است

سوم شخص

ادم هایی که دوستت دارند و حواسشان بهت هست و خیلی وقت ها یادت می اندازند، خیلی وقت ها به واسطه ی فاصله شان خیلی چیز ها را می بینند، مثل ادم های بیرون گود . . .


Instagram