X
تبلیغات
رایتل

دایره یی آشنایان

شنبه 23 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 12:37


تا جایی که خودم را می شناسم ، آدم اجتماعی و برون گرایی هستم! دایره احساساتم را همین طور که در این چند ساله می بینید بی واسطه و بی کم و کاست  میریزم روی دایره و روی صفحه ای می نویسم که هزار و یک نفر آشنا و غریبه و دوست و دشمن ، قابلیت خواندن آن را دارند و به سهولت میتوانند در کم و کاست امورات یومیه و مابقی دل مشغولی ها و غیره ام  قرار بگیرند و با زدن دکمه ای از احوالاتم خبر بگیرند. نه اینکه خیال کنم سلبریتی طور جماعتی علاقمند اند که این بنده ی کمترین چه می کند یا نه ها! منظورم این است که چیزی را پنهان نمی کنم و بابت چیزی ک هستم خجالت نمی کشم! بالعکس همین ملغمه را دیکته وار زندکی میکنم       

حتا اطلاعاتی از اینکه  الان کجای زندگی ایستاده ام و دارم دنبال خانه می گردم و یا می خواهم کیس استادی طور دوست پسر بیابم و یا  . . .  ارایه می دهم که باکی از آن ندارم کسی بداند و یا نداند. شرم نمی کنم از مشکلات پی ام اسم بنویسم و  یا از حس نفرتی که از رهگذری در دلم چنگ زده و یا بالعکس وقتی اشتیاقی در سینه ام جوانه می زدند!

زندگی را دست جمعی دوست دارم و هر چقدر شلوغ تر باشد، بیشتر کیف می کنم، مهمانی و دور همی و جمع های دوستانه ای که واقعا دوستانم باشند را بسیار دوست می دارم و لذت می برم و انرژی می گیرم!

به همان نسبت از تنهایی و تاریکی می ترسم. وقتی وارد جایی می شوم که نور کافی ندارد انگار فیتیله ی جان من را کشیده باشند پایین و با یک چیز فرضی ای درگیرم.

هدفم از نوشتن چنین پیش درآمدی البته طرح مساله بود، 

در واقع طرح مشکل.

یک جای زندگی ام ناگهان  تلنگر جانانه  ای خودرم  که پس کجا هستند دوستانت؟ 

انگار کسی دست گذاشته باشد روی دیواری که پشتش خالی است  و  تکیه زده باشد، دیوار ناگهان فرو می ریزد و آن وقت است که می فهمی حاشیه ی امنی که برای خودت ساخته ای چقدر کاذب است. چقدر مستعمل و چقدر به در نخور!

دایره ی وسیع آشنایانی که هر کدامشان چند وقت یکبار یادت می  کنند و می آیند و می روند ، مانند اقیانوسی که از هر سو بنگری وسیع و چشم نواز است اما عمقش به بیشتر از ده سانتی متر نمی رسد و قدری است که تا مچ پاهایت را تر کند، نه کمتر و نه بیشتر! نه آب تنی دارد و نه جانت را خنک میکند!

مثل کسی که وقتی می گویی چند تا دوست خوب داری ده تا انگشتش را می شمارد اما وقتی می گویی قرار است صدهزار تومن قرض کنی و از کدامشان می توانی بگیری هیچ گزینه ای برای شمردنموجود نباشد.

دفترچه ی تلفنم را باز می کنم و بینهایت اسم می بینم که سال به سال هیچ کاری با هیچ کدامشان ندارم! آدم هایی که شاید یک وقتی یک باری کاری برای هم کرده باشیم و یا حرفی زده باشیم و بعدش هم همه چیز تمام شده است اما همچنان اسمشان با من است. 

همه اسم های این چنینی را مثل یک ورد رهایی بخش دانه دانه  باز می کنم و در ادیت شماره ها را پاک می کنم و حس می کنم  مثل خاکستری به هوا می روند و برای همیشه  تمام می شوند! (یک موقعیت هایی در زندگی آدم ها هست که هیچ وقت تکرار نمیشود، مثلا وقتی طرف دارد ازدواج می کند، خانه می خرد، پدرش فوت کرده و یا  . . . دوستانی را که در هیچ کدام از این موقعیت ها نبوده اند هم می شود رفت و دور ریخت! نبودنی که در حد اینکه حتا یک تماس تلفنی هم از سمت شان دریافت نکرده باشی) 

حس آدم متقلبی را داشتم که می خواهد با روش های جبرانی و البته ناخودآگاه نتیجه ای را حاصل کند که با روشی غیر از این مقدور است

این که اینقدر من آدم فیک و خاکستری در زندگیم زیاد دارم که مثل ستاره هالی سالی یک بار ظهور می کنند و بعدش هم بلافاصله وارد دوره غیبت می شوند تا هزار سال بعدی  . . .  این است که  کلافه می کند. مثل همان دیواری که ادم رویش تکیه بزند و دیوار فرو بریزد.

دیروز همه ی این ادم ها را پاک کردم! بعضی هایشان که تیک و تاک طوری هم بودند و با هر بار که عکس پروفایلتو عوض می کنی سرو کله شون پیدا میش که چه خوب شدی و فولان و بهمان! این دسته را خیلی سخت گیرانه نه تنها پاک کردم که بلاکشان هم کردم و از کرده خود دلشادم! این ها آدم های خطر ناکی هستند! 

جان آدم را می گیردند

بقیه شماره ها را هم پاک کردم که دود بشوند رو هوا و تمام شوند و در بهترین شرایط اگرررر اگررر روزی روزگاری شماره ی ناشناسی زنگ زد بپرسی شما؟!

سبک شده ام

می خواهم آن قسمت از وجودم را که دلش می خواهد تنها نباشد حتا شده با وجود آدم های نخاله حرث کنم .شاخه های اضافه اش را بزنم و مرتبش کنم! می خواهم بیشترین حرف ها را با رفیق ترین آدم های زندگیم بزنم! 




برچسب‌ها: دوست نوشت، روز نوشت

خونه خورشید

شنبه 2 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 09:25


خونه خورشیدو پیدا کردم.

یه جایی بود نزدیکای چار راه تلفن خونه! از نشونه هاش جوونه های زنده و رو به رشد و حیات و زندگی بود که موج می زد و فوران می کرد و غل می زد از هر گوشه کناری

یه جای پشت پنجره اما نه . . . یه جایی تویه خونه

حتا تو تر

خونه خورشید تو قلب اونا بود! تو قلب جفتشون

یه خورشید که می درخشید و نور و گرما و حرارت می داد و من خیالم راحت شد از وقتی خورشیدشونو دیدم. فکر میکنم روزای سرد زمستونی و عصرای سرد پاییزی بشه رفت کنارشونو دستاتو بگیری رو خورشید دلشون و ها کنی و گرم گرم بشی! 

خورشید پیدا کنید الهی


برچسب‌ها: دوست نوشت

با ها ر

دوشنبه 10 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 10:59


امروز در آخرین روزی که اینجا روی یک میز سبز در واحد طرح و توسعه در هلدینگ بزرگ فولان نشسته ام می خواهم از بزرگترین نعمتی که این یک سال مثل آفتاب گرمم کرد بنویسم

با ها ر

خانم بهار

بهار دختری است شیرین و مهربان

اینجا کنار من روی میز بغلی نشسته است و دارد اجرای مجری مورد علاقه اش را که دیروز نشانم داده را می کاود و زیر و رو میکند و بقیه اجرا ها و هر چیز دیگری که مربوط به آن باشد و  . . .

بهار مثل انار می ماند

اناری سرخ و شفاف

در نگاهش هزار ژاله ی روی برگ شبدر می لغزد و هزار دانه ی لوبیا جوانه می زند

شفاف ترین آدمی که ممکن است کسی در آن نگاه کند، آنقدر که گاهی حس میکنم بعید نیست در این شفافیت بشود پشت آیینه را هم دید . . .

و بزرگترین غم من میز سبز و کوچکی است که دیگر فردا کنارم نخواهد بود . . . 

آنقدر که حتا می ترساندم!

بهار قد همه ی گوش های ناشنوا می شنود و قد همه درک کردن درکت میکند و هم دلت می شود و پا به پایت می آید

بهار آنقدر گنج است که گاهی دلم می خواهد قایمش کنم و به هیچ کس نشانش ندهم

همان است که می شود برایش گفت نـــــــــــــو بهــــــــــــــــــــــــــــار دلنشین . . . .

انقدر هست که بتوانم کار جدید را بی خیال بشوم و بنشینم و به هوای همین میز سبز کوچک کنارم دلم خوش باشد 

بعد یک وقت هایی که سر کیف باشد صدایم میکند رفیق! 

آن وقت ها مثل عسل میشود و من دلم یم خواهد ذوب بشوم. اصلا ذوب شدنم می آید . . .

خنده دار است!

بهار را میشود یک طور دیگر دوست داشت!

اصلا دوست داشتنش هم یک هوای دیگری دارد. انگار ادبیات دلت و الفبایش را خوانده است و آن را از بر است . . . یک طوری انفجاری از احساسات و زنانگی و لطافت 

در کیفیت به سان برگ گل است، همانجا که آدم حس میکند مخملی و ابریشم گونه است.

همان قدر مخملی و ظریف

همان قدر می داند

همان قدر می فهمد

و من خوشحالم، خیلی خوشحال! آنقدر که یکی دیگر از آدم های زندگیم را پیدا کرده ام

کسانی را که به ژرفنای زندگی می دانم تا زنده ام دوستی آنها افتخارم خواهد بود . . .

کسانی که گاهی قدر دنیا پرم میکنند و لبریز می شوم و سرریز میکنم و این میشود که می نویسمشان


بهار

رفیق

آدم

دمت گرم!


قد همه ی خوشحالی . . .

یکشنبه 2 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 12:29


بر همگان و اضح و مبرهن است که این بنده ی کمترین ، از دیربازان هلاک کودکان و علی الخصوی نوزادان و شیرین زبانی های این جماعت بوده ام آن چونان که تا  سرحدات غش و ضعف و مرگ پیش می رفته  و به نظرم در این دنیا زیباترین قسم لذت جویی و کام گیری همین دنیای کودکانه است و بس!

و اگر حد و مختصات آن را بخواهید، خدمتتان عارضم که بسیار علاقمند بودم که همچون ابوی گرام چهار راس توله پس بیندازیم و دورمان را با ونگ و وونگشان شلوغ نموده و اسم هایشان را هم برگزیده بویدم. اسم هایی همه شان به معنی خوب بود!

لذا با همه ی این محاسبات و شرایط فعلی و کم و کاست های مورد نیاز برای دست یابی به  آن پلن مثالی، آنقدر پیش رفتیم که بدون پروسه ی ازدواج خواهان داشتن طفلی بودیم که کف پایش بشود قوت غالبمان و از سک زدن انگشت هایش روزگارمان بگذرد

علی ای الحال تصمیماتی اخذ شد مبنی بر اینکه غلط های اضافه نکنیم و حرف موقوف نزنیم چون به یقین مقولاتی که در بالا مطرح شد آن قدر از دهن ما اضافی است که گلوگیری برای کسری از ثانیه اش محسوب می شود

خلاصه پس از سیر در همه عوالم فوق خبر بارداری یکی از دوستانم را خواندم

از همان وقت تا حالا کم مانده دستم را روی شکمم بگذارم تا صدای ضربان قلبش را بشنوم . . .

آنقدر هیجان دارم که کم مانده سرجایم بالا و پایین بپرم

و آنقدر خوشحالم که انگار برای خودم این اتفاق افتاده باشد . . .

حالا هی به همه ی جزییات آمدن و بودن و خواستنش فکر میکنم و دلم قنج میزند و رسما دهنم آب می افتد برای بو کردنش

آنقدر که نمی توانم اشتیاقم را برای نوشتن و تصور کردن و خیالش ندید بگیرم



پ.ن:

بعد از خواهر توت فرنگی روی خامه این دومین خبر بارداری ای است که در وبلاگ می خوانم. خواندن خبر اولش آدم را میگیرد بعد ته دلت به وبلاگ فحش می دهی که چرا این شکلی؟!!! مثل این که یک ادرس در یک وبلاگ بخوانی و تهش هم پی نوشت زده باشند حالا همین آدرس را همین امشب بیایید چون عروسی مان آنجاست . . . 



برچسب‌ها: دوست نوشت

آن بهار دلنشین . . .

دوشنبه 9 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 09:49


دیروز که بهار مرخصی بود کل شرکت را پاییز به تمام قد در نوردید . . .


+

برچسب‌ها: دوست نوشت، دل نوشته

Candy Crush

یکشنبه 18 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 09:35


تقریبا هر روز و گاهی روی چند بار توسط یکی دو نفر از دوستان فی س بو کی دعوت (اینوایت) میشم به یه بازی آن لاین!

من کلا آدم اهل بازی های مجازی نیستم و تا حالا هم تجربه شو ندارم که آن لاین بازی کرده باشم

به دوستم میگم آخی! چقدر این دوستای من نازن! هی می خوان منو بازی بدن، هر روز اینوایتم می کنن کندی کراش! حتما بازی باحالیه!

لبخند مناسبی با احوالات من میزند و میگوید در بعضی از بازی های آن لاین برای اینکه بتوانی بروی مرحله بعدی باید فرندهایت را اینوایت کنی!

بعد نگاهم میکند میگوید: آخــــی!!!

من: :/



برچسب‌ها: دوست نوشت

گردالوچه

شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 09:52


تولدت مبارک گولوچه


این پست میخواست عکس داشته باشد 

یکی نه دو تا

یکی اش طوسی بود

آن یکی اش سورمه اس

یکی نقش پرنده داشته باشد

یکی گل بابونه

لب تاب خاموش شد و انگار که به یکی خواب ابدی رفته باشد دیگر روشن نشد و بعد از دوهفته هنوز تعمیر نشده است!

لبتابی که چون جان عزیز مراقبش بودم و از چهار سال پیش تا حالا خط به جانش نیفتاده بود و فروشنده اش هی سراغش را میگرفت که تو امسال هم نمی خوای ویدوز عوض کنی؟

سوخته و حالا اگر به اطلاعاتش هم دسترسی دااشته باشم باید کلاهم را بندازم هوا

این پست قرار بوده یک عکس بابونه داشته باشد

و یک عکس پرنده ای که بالای بال هایش آبی است

اما شد یک پست با یک عکس که ماحصل دودقیقه سرچ در گوگل می باشد

تولدت مبارک گلوچه

گردالوچه

آلوچه

برچسب‌ها: دوست نوشت
Instagram