X
تبلیغات
رایتل

قهرمان زندگی خودت باش

شنبه 3 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 13:24


برای نوشتن این پست اول باید یک مفهوم را توضیح بدهم به این عنوان: "مانترا"

مانترا ذکر  یا وردی است که برای مراقبه به کار می رود و تکرارش در زهن آدم تمرکز ایجاد میکند. موراکامی هم در کتابش جایی نوشته  در مسابقه ی دو ماراتن ، که از شرکت کنندگان پرسیده می شود که آیا برای به پایان رساندن مسیر مانترا یا ذکری داشته اند که تکرارش برایشان ایجاد انگیزه کند که طول مسیر را به پایان برسانند؟ یکی از دوندگان از مانترایی یاد کرده بود که از برادرش آموخته بود به این عنوان: "درد اجباری است اما رنج اختیاری است" و تکرار این عنوان به دونده یادآوری می کرد که اگر چه دودیدن یک رنج است اما  ادمه ی آن منوط به اختیار خودش است!


چند وقتی پیش تر ها بود که این مطلب را خواندم و جایی از ذهنم درگیرش مانده بود تا چند روز پیش که دیدم یک جمله دارم که دارد خیلی جاها نجاتم می دهد و خیلی جاها مسیرم را عوض می کند و نمی گذارد خیلی کارها را انجام بدهم یا ندهم!

مانترا من به این صورت بود: "قهرمان زندگی خودت باش!"

لازم نیست زیر لباست یک تیشرت قرمز با یک آرم بزرگ S  بپوشی یا شاید دو تا بال داشته باشی و یک شمشیر کوچک! به گمانم هیچ کدام از این ها اینقدر دل آدم را گرم نمی کنند تا زمانی که واقعا حس کنی قهرمان زندگی خودت هستی!

وقتی زندگی عرصه ی قهرمانی های ماست و موقعیت های مختلف مثل جنگ هایی می ماند که قهرمان سپر و زره و شمشیرش را بر می دارد و می رود به جنگ اژدها! 

می رود به جنگ دشواری ها و  ناتوانی و تنبلی و  بی پولی و تنهایی و . . .

وقتی قرار است قهرمان زندگی کس دیگری باشیم خیلی راحت تر می توانیم قهرمان بازی در بیاوریم اما واقعیت این است که قهرمان زندگی خود بودن دشوار تر است! مثلا قهرمان زندگی دخترت باشی یا خواهر زاده ات یا هر کس دیگری، می شود با مقداری  سرهم بندی نتیجه ی تقریبا خوبی گرفت اما وقتی خودت قرار است قضاوت کنی نمیشود! هیچ راه فراری نیست! باید یک قهرمان تمام عیار باشی بی کم و کاست!

شاید قهرمان بیست و چهار ساعته بودن سخت باشد اما حداقل  در بزنگاه های زندگی قهرمان بازی کردن حال خوشی می دهد! 

همان طوری که از قهرمانت انتظار داشتی 



من به نوشتن و وبلاگ اعتقاد دارم اما بدم نیامد از این پیشنهاد ساختن کانالی که مطالب اینجا را آنجا هم بگذارم این هم لینکش :  +

برچسب‌ها: مانترا، مفهوم، روزنگاری

هدف شما در زندگی چیست؟

سه‌شنبه 21 دی‌ماه سال 1395 ساعت 13:11


1- یک هفته و دو سه روز است که جارو برقی ام سوخته است. البته قبل از اینکه از هستی ساقط بشود هم شلنگ خرطومی اش پاره شده بود  و هم از سر تماس با زمین و هم از سمت تماس با دستگاه جارو برقی! این پاره شدگی را به مدت چندین ماه تاب آوردم و وقتی دیدم نتوانستم جایی را پیدا کنم که تعمیرش کنند با همان نقص عضو کنار آمدم و علاوه بر نکشییدن شلنگ  بدنه اش را هم برای جارو کردن نقاط مختلف با دست جا به جا می کردم.

تا همین یک هفته و اندی پیش که زد و ناگهانی جاروبرقی بیچاره پت پتی کرد و بوی گند سوختن یک وسیله برقی همه جا را پر کرد و بعدش دیگر روشن نشد که نشد.

این چند وقت با جارو دستی و طی مرطوب مشکلات زندگی را تا حدودی جل نموده ام اما داغ فراق یک جارو برقی در خانه به شدت ملموس است و جان کاه!

طوری که از دو سه روز پیش در سیبل هدف زندگی خرید یک جارو برقی را تیک زده ام! 

یک اصراری هم دارم که یکی جدیدش را بخرم و این یکی را دوباره نسپرم به تعمیرگاه! اصلا تعمیر بشود هم انگار قبول نیست! 

پول که دستم می آید یه دو صورت دسته بندی می شود یا کمتر از یک ملیون است که مسقیما به خرید جارو برقی می اندیشم و اگر بیشتر باشد مستقیما به پرداخت یه قسط معوقه و یا حتا بدهی خانم بهار که هر کار کردم سریه قبل نگرفت!

هدف با مزه ای هم هست!

خرید یک جاروی برقی خفن که همه خاک و گرد و موهای پریشان خانه را بخورد!


2- هدف بعدی هم البته خریدن یک عدد سشوار است. سشوار قبلی رمق ندارد انگار! البته رسیدن به این هدف دور نیست، قدر هدف اول ! این هدف بعد از آزمودن سشوار خفن خواهرم جدی شد! چون بعد از آن وقت ها بود که من دانستم چقدر تفاوت می تواند وجود داشته باشد بین هم نوعان این موجود شریف! حالا یکی از اهداف کوتاه مدت این روزها هم یکی خریدن همین سشوار است! خوش قریحه و خوش استیل!


3- هدف بعدی هم البته خریدن یک باب منزل مسکونی می باشد! یک خانه ی نقلی کوچولو موچولوی پنجاه متری که ترجیها سمت غرب شهر باشد. 

البته خنده دارد که خرید خانه در اولیوت سوم می گنجد اما ماجرا اینجاست که من سشوار خر بهتری هستم تا خانه خر بهتری!

ماجرای خانه از آنجا شروع شد که پارسال همین وقت ها سعیده گیر سه پیچ داد که برای وام بانک مسکن سپرده گذاری کنم ، من هم ماجرای خرید ماشین را بیخیال شده بودم  و جایش وام را ثبت نام کردم و حالا همین روزها سررسید یک ساله ی وام به سر می اید و باید بروم یک جایی را بیابم ! یک طوری استرس دارد این هدف سومی! مخصوصا که اطلاعات من در باب خانه ی خوب قدر اطلاعاتم در باب نحوه کشیدن نمودار لوله ای است ! هی از بقیه می پرسم و تازگی ها فهمیده ام شمالی و جنوبی فرق دارد و جنوبی بهتر است و انباری عیب ندارد نباشد اما بی پارکینگ نمی شود! و بعدش هم پایلوت و طبقه اول چه فرقی دارد و طبقه اول سرد تر است و طبقه دوم بهترین قصه ی ممکن است و آسانسور باشد و نور در طبقات بالایی بهتر تر است و  . . .راستش از فکر این ها هم استرسم می گیرد و نمی دانم چه باید کنم اما خوب آنقدری نیست که سر جایم خشکم بزند . . .



پ.ن:

1- شایان ذکر است اهداف نامبرده به صورت مقطعی بوده  و تا برآورده شدنشان در حیطه هدف هستند و درست در لحظه ای که دسترسی شان ممکن گردید، هدف دیگری جای شان را میگیرد! 

همچنین این را هم خودم می دانم که آدم خیلی باید سخیف و به در نخور باشد که هدفش در زندگی این چیز ها باشد ! خوب من که داجه به همه هدف هایم حرف نزدم ها؟

2- بعدا ها برای یاد آوری سالی که آقای هاشمی مرد، خواهم گفت تقریبا سه ماه بعد از بابا

3-  هدیه ی تولد آقای روانشناسی تحلیل مان، یک نقاشی بود که من کشده بودمش . . . 

Instagram