X
تبلیغات
رایتل

وقتی می خندد هزار زنگوله در اسمان به صدا در می آیند

دوشنبه 12 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 20:18

فردا صبح تولد چیله است. مادرش برایش تو مهد کودک تولد گرفته

پریروز زنگ زدم مهد و گفتم می خواهم با چیله مشورت کنم و امد پای خط

گفتم شکر جان( ان بار ک سوار چرخ و فلک بود و من ناگهانی دیدمش وقتی امد پایین می گفت اول شنیدم که یکی صدا می کند شکر بعد دنبالم گشته بود و پیدایم کرده بود) گفتم شکر جان چی دوست تر داری؟ 

بعد از مشاوره های مادرش مبنی در عدم خرید باربی (گویا خانه شان دیگر جا ندارد برای باربی های مضاعف) حاضر شد جای باربی انتخاب دیگری کند و بعد هم یک کیف خواسته که رویش "السا" داشته باشد

قبل تر ها دختر رها را در پروفایل تلگرام دیده بودم که به تمام قد شاهزاده خانوم ا بی پوشی شده بود که چوب جادو دارد اما گمان نمی کرد السا این همه مساله ی مهمی می تواند بشود برایم که بروم همه کیف فروشی های بازار تجریش را بجورم و دنبال السا خانوم بر کیف باشم

بعدش هم به مادرش ملاطفت کرده و ارد داده که می خواهم میز تولدم پر از کادو باشد ها

سفارس کرده مادرش هم حتما با فولان لباس بیاید و خدایی نکرده لباس کار تنش نکند

بعد هم سپرده  که حتما روسریت را هم کج ببند!

فردا تولد چیله است و من از همه این لخظه هایی که یک سرش اوست در کیفم و ذوق می کنم و دلم می رود برای شیرینی هایش

روبی از همه قسمت هایش باحال تر است

یکشنبه 10 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 00:45

اکثر روزهای شنبه و  دوشنبه که خواهر خانم کلاس دارد چیله را من از مهد می گیرم

بعد از یک روز که خوشحال نبود و قرار شد هر کاری که دلش میخواهد انجام بدهیم تا حالش بهتر شود، حالا تقریبا روال شده که بعداز ظهرها را باید صرف فعل خوش گذرانی کنیم.

خوش گذرانی یعنی پرسه زدن در پارک ملت

دادن نان به مرغابی ها و گوزن ها و گاهی بزعاله ها

خوردن سیب زمینی سرخ شده

غذا دادن به گربه های پارک

استفاده از همه لوازم ورزشی پارک

تاب سواری

حل کردن خانه ی پازلی

خریدن یک چیزی مثل تخم مرغ شانسی

خودرن ذرت

دویدن در پارک و گاهی  بر عکس راه رفتن

تارگی ها هم با روباه کوچوکی آشنا شده ایم که خانه اش در یکی از کنج های پارک که منتهی به پارکیبنگ نیایش می شود زندگی می کند و سیب زمینی سرخ شده را فقط بدون سس دوست دارد و وقتی برایش غذا می ریزی برای بچه هایش هم غذا می برد. من و چیله خودمان بچه ها را ندیده ایم اما آقایی که قبل تر از ما به روبی غذا می داد گفت که روبی (اسمش را هم همان آقا بهمان گفت) پنج تا بچه دارد و برای همان هاست ک یکسره می رود و می  آید و غذا می برد

حالا دیدن روبی هم هر بار قسمتی از خوش گذرانی هر باره مان شده است.

حس خوبی دارد وقتی تلاشم را می کنم که دخترک خوشحال باشد و هر بار که می بینمش مثل کک بالا و پایین بپرد و بگوید امروز کجا می رویم خاله؟ خوش گذرانی تعریف مشخص و واضحی برایش دارد  و جالب است که جدی جدی هم خوش می گذرد . . .



برچسب‌ها: چیله

چشم های شیشه ای

یکشنبه 3 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 10:01


دیشب خانه ی خواهر بودم. چیله سخت درگیر اسباب بازی جدیدش بود که چیزی بود به اسم ماشین دیوانه که واقعا هم مثل دیوانه ها یکبند دور خودش می چرخید و هیچ حرکت قابل پیش بینی ای هم نداشت.

آن وسط های کشف و شهود هایش قسمتی از ماشین را شکست و بعد هم قسمت دیگری را. اولش حواسش نبود اما وقتی یادش آمد مادرش هم برایش خانه ی چادری خریده و هم ماشین دیوانه را و قرار بوده ازشان مراقبت کند یهو پقی زد زیر گربه.

آمدم دلداریش بدهم می گویم چیله جان نگران نباش من به مادرت می گویم خودم ماشین را شکسته ام

اشک هایش بند آمد و به فکر فرو رفت

کمی گذشت باز دیدم کز کرده یک گوشه  و دارد غصه می خورد می گویم باز چرا گریه می کنی من که گفتم به مادرت می گویم

دردمندانه و معقول نگاهم می کند و میگوید: آخه نمیشه خاله!

مامانم قبل از اینکه تو بگی از تو چشام می خونه که من ماشینو شکستم

چشم هایش را که مثل چشمه خیس بود بوسیدم و گفتم خیالت راحت تا مادرت بیاید می گویم من ماشین را شکسته ام و می خواهم یکی دیگر برایت بخرم

باز دردمندانه نگاهم کرد و گفت پس قرمزشو بگیر


حالا عذاب وجدان  دارم . می ترسم در ایمانش خدشه ای وارد کرده باشم . . .


پ.ن: اعتراف کردم..... :)))

برچسب‌ها: چیله

وقتی از میون غذا فقط سیب زمینی ها رو سوا میکنه!

سه‌شنبه 6 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 20:56


میگم یکم از گوشت های غذات هم بخور 

با تحکم میگه شما گوشت خوار هستید خاله!

میگم مگه تو گیاه خواری؟

میگه نه! من  سیب زمینی خوارم!




+ اینو خیلی دوست دارمممم

برچسب‌ها: چیله

جوون که بودم

شنبه 26 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 16:26


از آنجا که ضبط پنا همان سیستم فابریک خود ماشین است و فقط ترک موسیقی اودیو اجرا میکند و من هم هیچ سی دی ای با این مشخصات ندارم،جز یکی دو تا، در گوش دادن آهنگ اصلا موفق نیستم

از این رو مدت هاست که آلبوم نه فرشته ام نه شیطانه همایون را گوش میدهم!

دیروز خواهن را که می بردم داشنگاه یک سی دی جینگول گیر آورده بعد از مدت ها 

چیله با آهنگ می خواند:

حامله حامله 

منظورش همان آمنه آمنه ی  اندی است البته

بعد وقتی برمیگشتیم با کلی کش و قوس آمدن می پرسد، خاله؟

تو از این آهنگا که جوونا گوش میدن هم گوش میدی؟

برچسب‌ها: روز نگاری، چیله

چیله هم آره

یکشنبه 18 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 09:21


صبح دارم  چیله و مادرش را میبرم سرکار که از ترافیک صبحگاهی نیایش غر غر میکنم

بچه ام گنگ و خوابالود است است میگوید:

خاله ، مثه تد کوشیچه الوم باش و از لانندگی لدت بیبر!

خواهن ترجمه میکند که بچه ام دیشب تو باب اسفنجی دیده میگه 

خاله مثل تدکوچیکه آروم باش و از رانندگی لذت ببر!*

؛)



* تد کوچیکه یکی از شخصیت های باب اسفنجی است که تبحر خاصی در رانندگی دارد!


من عاشق این شدم

برچسب‌ها: چیله

از خویشان سببی!

چهارشنبه 7 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 11:20


چیله قدیم ترها یکبار بی احتیاطی کرده بود و دستش با قرمه سبزی سوخته بود، حالا مادرش دیشب نشسته بود داشت برای من شال اتو می کرد، و چیله هی دورو برش می پلکید که مامانش بهش میگه برو کنار می سوزی ها!

بچه م یکم فکر میکنه در حالی که انگشتشو با حیرت گذاشته رو لبش میگه مامان؟!

اتو و قرمه سبزی داداشن؟



اون شاله که خواهن داشت اتو می کرد

برچسب‌ها: چیله

موش کوچولوی من

چهارشنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 21:51


چیله ساعت مادرشو تو اسباب بازی هاش گم کرده حالا هرچی مامانش میگه ساعت منو چه کار کردی میگه:

گذاشتم کنار، بزرگ شدی بهت بدم

برچسب‌ها: چیله

شیرین ترین

دوشنبه 21 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 10:27

 


این دخترک در خانه ام می چرخد و یه هر جه دلش بخواهد هم دست میزند

شیشه های رنگ و قلم موهای نازک را وارسی میکند، شمع های تزیینی را روشن میکند و برای خودش تولد می گیرد، شمعدان های بلوری را بر میدارد. روی آستری کتاب های نفیس نقاشی میکشد، مداد رنگی های پلی کرم و حرفه ای ام را که به جانم بندند بر میدارد و نقاشی میکشد. حتا روان نویس های نک نمدی هم از تیرس نگاهش در امان نیست و عاشق این است که مادرش برایش با انها باب اسفنجی شلوار مکعبی را بکشد و او رنگش کند

و هیچ نیرویی در من یارای مقاومت و ممانعت در برابرش نیست وقتی که می گوید خاله جووووون اجازه میدی؟


ببینید:  کفش های دینا 


برچسب‌ها: چیله

چیله

شنبه 19 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 15:14


به چیله میگم میای پیش خاله؟ خاله تنها نباشـــــــم!

رو به مامانش میکنه میگه:

مامان! باید برم سوپر مارکت یه دونه شوهر برای خاله بخرم! 

من: :/


برچسب‌ها: چیله

طلب من از دنیا

پنج‌شنبه 3 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 11:21


سگ شده ام

پاچه نمیگیرم اما تا مرز فریاد زدن سه ثانیه فاصله دارم

در روح همه مجاوران و محفوظات لنگه دمپایی و هسته ی هلو حواله کرده ام

دوباره سرماخورده ام و وقتی مدیر سابق علت سرماخوردگی های پی در پی ام را خوابیدن تنهایی تشخیص داد هم نفهمیدم چه تیکه ی تمیزی انداخته و درست همان وقت دیگر سگ نبودم و مثل بز اخفش به ادامه ی بیاناتش گوش دادم

نقطه ی رسیدن به جوش از صفر تا صدم رسیده از صفر تا سه

دیروز سر راننده ی تاکسی ای که به زور مسافران را پیاده کرد داد کشیدم

دلم می خواهد همین شکلی با همین درصد خشم بروم سراغ مادر دوست پسر سابق سمانه و حسابی سر و تنش را بشورم

زنک بی مروت بعد از کلی اصرار پسرش آخرش هم که راضی شد برود خاستگاری سمانه، رفت تا دهن پسرش را ببندد و همه جد و آبا و اجداد دختر را قهوه ای کرد و نشست سرجایش و رای صادر کرد که بمیری هم نمی گذاریم بگیری اش!

بعدش هم زنگ زده به مادر بنده خدای دختر و گفته ما دختر شما را نمی خواهیم به دخترتان بگویید به پسر ما زنگ نزدند

دلم می خواهد کمی نشانش بدهم که دارد چطور اعتقاد و باور و عشق یک ادم دیگر را می کشد


حتا املت گوجه و قارچ صبح های پنج شنبه ی شرکت که دقیقا در ظرفی به مساحت یک لگن درست می شود هم نتوانست کاری برایم بکند و منتها کاری که کردم همین بود که یک لقمه ی نخودچی از بهار گرفتم که آن هم از شدت اصرار اساتید بود و الا که جد کرده بودم بق کنم و مثل بت ابوالهل بنشینم پشت میزم و آنتیریک این صفحه و آن صفحه ی بلاگستان بشوم

 

از دیشب که چیله و مادرش آمده بودند خانه مان و من وقتی چیله تو بغلم بود خوابم برد و بعد نهایت سعیم را کردم که با رفتنشان خوابم بپرد و  خواب شیرینم را ادامه بدهم اما همان وقت هی درو در تلفنم زنگ می خورد و دست آخر وقتی چیله با گریه رفت من هم در خواب زده ترین موقعیت ممکن تا نیمه های شب مشغول چال کردن بودم و تا حالا حالم یک طوری است

انگار پوست پوست شده باشم

مثل نوک دماغم که در سرما یخ میکند و پوست پوست میشود

شاید هم مثل رنده

شاید هم اره

حتا تماس مدیر مجله ی محترم که امروز صبح بالاخره خبر از واریز وجه معوقه ی هشت ماه پیش هم نتوانست تکانی به روان خلوده ام بدهد

همه چیز باید برگردد به عقب

چیله با گرم ترین آغوش دنیا بیاید تو بغلم و روی دستم خوابش ببرد و خودش را سفت بچسباند به من و من نیمه خواب و نیمه بیدار ببینم مادرش دارد از من و چیله تو خواب عکس دوتایی می گیرد و باز خوابم ببرد و باز آغوشم پرباشد از حضورش و یک گرمای دل پذیری موج بزند از موجودی که دقیقا قدر آغوش من است و باز بخوابم و وسط های خوابم نوازشش کنم و هی هی تند تند ماچش کنم و او با دست پسم بزند و صبح بشود و من زودتر بیدار شوم و بالای سرش نگاهش کنم و بوسه هایی که روی گونه هایش روییده را بچینم و بعد همه چیز دنیا خوب خوب میشود

قول میدهم دیگر اره ام را زمین بگذارم

رنده ام را

دیگر پوست پوست نشوم

کز نخورم

وز نکنم


برچسب‌ها: درد نوشت، مادر نوشت، چیله
Instagram