X
تبلیغات
نماشا
رایتل

رنج نامه 2

پنج‌شنبه 11 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 11:36


انگار کن کنارت همین چند قدمی ات فاجعه ای رخ داده است

حقی از تو خورده شده باشد و تو از حقت دفاع نکرده باشی

گنج ارزشمندی را از خانه ات به یغما برده اند و همه می دانند که مورد دستبرد قرار گرفته ای و برای بازگرداندنش هیچ کاری نمی شود کرد

معصومیتی جان داده

گلی خشکیده، زیباترین گلی که در زیباترین گلدان ممکن متصور باشی 

آتشی به راه افتاده است و بی مهابا و بی وقفه می سوزاند و پیش می رود

انگار کن که یک فیلم خیلی خاص از فایل های خصوصی ات لو رفته و وارد دنیای مجازی شده و حالا با سرعتی فزاینده دست به دست می چرخد و پخش می شود و تو هیچ کاری از دستت بر نمی آید

همه این لحظه ها شاید قدری شباهت داشته باشد با حالی ک دارم

خانه ام دارد می سوزد اما نگاهم را بر نمی گردانم و نگاهش نمی کنم وقتی هیچ کاری از دستم بر نی آید

معصومیتی جان سپرده و من تنها می توانم سرم را پیش پایم خم کنم و سکوت کنم و خیره شوم به افقی که خیلی دور است 

چاره ای جز این نداری که باور کنی هیچ کاری از دستت بر نمی آید و این سیلی مرگ است که در گوشت نواخته شده است. این تجربه ای بی مثال و تکرار نشدنی است که جای آزمون و خطا داشته باشد و بشود با پاکن ، نه پاکن جوهری، نه لاک غلط گیر پاکش کنی و درستش کنی یا نه حتا کاغذت را پاره کنی و یک بار دیگر از اول بنویسی اش

مرگ آن قسمت از زندگی ست که دیگر شوخی ندارد! 

دیگر بازگشتی ندارد و همان جاست که چیزی شبیه گیوتین ناگهان از آسمان فرود می آید و خهمه چیز را برای همیشه تمام می کند. مثل دستگاه هایی که برای قسمت کردن و بسته بندی مواد غذایی طراحی شده اند و در زمان مشخصی فرود می آیند و بیست و پنج سانت مربع از گوشت چرخ کرده را از بیست و پنج سانتی متر مربع بعدی جدا میکند.

حال خرابی  است، عجیب و نحس

باید روی صندلی راحتی بنشینی و کنارت باغ پنبه در آتش می سوزد و بعد ترش کنار باغ پنبه ی سوخته ای می نشینی که دیگر قرار نیست هیچ وقت دیگر گل بدهد مانند یک سوت ابدی که تا خیلی دورها کش پیدا می کند و ادامه می یابد می نوازد

مثل یک دل به هم ریختگی می ماند که سرت را به نوسان بیندازد، مرگ حق است و همه ما روزی خواهیم مرد،حتا درک همین حقیقت هم خالی از مشقت نیست

بهترین کاری که میشود کرد سرگرم شدن است، پرت شدن حواس، درگیر چیزی شدن، گرفتار کاری بودن، در این موقعیت ها آدم شش دنگ حواسش می رود سراغ کار دیگری و  زمان می گذرد . اگر چه با گذر هر چند روز باز هم قصه ، قصه ی روز اول است اما می گذرد.

انگار که کوره راهی باریک و نازک بیابی از کنار زمین که آکنده از زغال سرخ است. هر آن که سر بر می گردانی می افتی روی  زغال  و تا نگاهت را آن طرف نیندازی همچنان رنج ادامه دارد . . . 

بعد تر از نوشتن و قبل ترش خیلی از این نگاه فکر می کنم که چرا می نویسم. چرا این جهم را به اشتراک می گذارم

و بعدش هم قاطعانه جواب می دهم که این حال من است و من جز نوشتن چاره ای ندارم برای التیام یافتن اگر چه جهنم باشد . . .


اینجا خاطراه موج می زند . . .

چهارشنبه 3 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 16:58


رادیوی ترانزیستوری

سماوری که همواره قل می زند و استکان های چای پشت هم  پر و خالی میشود

نیمکت چوبی کهنه و زهوار در رفته ای که همیشه یک گوشه است

آدم هایی که خیلی سال است دوستشان داری

و پیرمرد مو سفیدی که یک گوشه کز کرده و چرت می زند . . .


برچسب‌ها: دفتر مجله

رنج نامه

شنبه 29 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 12:50

در مرگ  عزیزان حواستان به این لحظه ها باشد که آتشش خانمان سوز است


وقتی  نوار مشکی گوشه عکس می چسبانند

وقتی اسمش را می بینی روی اعلامیه ترحیم و عکسش را و فامیلی اش که با تو یکی است و اسمش را هر در هزاران فرم جای نام پدر پر کرده ای

وقتی یادت می آید کدام  عکس است که شد عکس آخری که روی اعلامیه چاپ شده

وقتی در میان ازدحام و هم همه رویش را می بینی که در خاک خوابیده 

وقتی آخرین سنگ لحد  را می گذارند، این لحظه چنان مهیب است که ممکن است که ممکن است جانتان از نوک دماغتان در بیاید و برود مثل انبوهی از سنگ می ماند که ناگهان یک کامیونت باری بارش را بلند کرده باشد و بعد درش را باز کرده باشد و همه ی بار سنگ را ریخته باشد رویت!  و تو همچون طعمه ای که هیچ دفاعی ندارد چروکیده میشوی و در خود فرو می روی و بار فرو تر می روی و بعدش با خودت می گویی این همان بود که قهرمان کودکی هایم بود، روزی که قهرمانت مثل سرو می افتد همان روز لعنتی ای است که بی قهرمان شده ای . . . ان لحظه خیلی مهیب است خیلی . . .

وقتی می آیی خانه و جای خالی اش را می بینی. . . پدر من همیشه پشت یک میز چوبی روشن می نشت که از یک سر به پنجره و حیاط و از یک سر به دیوار اتاق بود، همیشه می نشست آنجا و پاکت سیگارش را می گذاشت کنار دستش و یک زیر سیگاری که غالبا زیر سیگاری های خاصی هم بودند هم کنار دستش بود، حاج خانوم تقریبا ساعت به ساعت برایش چای تازه دم می آورد. چای در استکان های کمر باریک را بیشتر دوست می داشت و ایمان راسخی به نعلبکی داشت و گاهی چای را تا لبریز شدن در نعلبکی خالی می کرد و خیلی وقت ها در آن یکی دستش هم تسبیح یشم اصلش را که بسیار دوست می داشت می گرفت.

این تسیبح بود و آن یکی که عقیق بود یکی دیگر که با ظرافت و دقت بسیار تمیز داده بود که شاه مقصود اصل است و گمانم با یک یشم دیگر با یکی از همکارهایش تاخت زده بود و هبار دستش می گرفت با دقت نگاهش می کرد و داستانش را از اول تعریف می کرد 

دست هایش خشن و زبر و  بزرگ بود و  ساعت هااین دست ها را می نگریستم که معصوم بودند و نشانه ی سال های سال کار بسیار دشوار! بسیار دشوار

بابا مرد قابل افتخاری است برایم و مثل ستاره می درخشد و تلالو دارد! مردی که مرد بود

وقتی می آیی خانه و می بینی آن صندلی چوبی خالی است دلت می گیرد و انگار دوباره بابا می میرد. همیشه آنجا یک طوری به عقب برمیگشت و نگاهت می کرد که از راه رسیده ای و نگاهت می کرد و نگاهش  . . . امان از آن نگاه

وقتی دم در خانه سیاه می زنی و روی سیاهی آگهی ترحیم را سنجاق م یکنی روی دیوار

وقتی کفش هایش را در جا کفشی می بینی که گرد رویشان نشسته و نه برقی دارد و نه گمان می رود کسی آنها را به پا می کرده است

وقتی بعد از مراسم سوم و هفت سنگ تراش عکسی را خودت انتخاب کرده ای روی سنگ حک می کند و یک روز که می روی سر خاک می بینی روی سیاهی سنگ عکسی که قبل تر ها فقط تو کیف پول خواهرت می دیدی حالا نقش بسته روی سنگی که انگار سرد سرد می گوید همین که هست و هیچ کاری برایت نمی کند نه حرفی نه سخنی نه کلامی! انگار دری باشد که بسته است

این لحظه ها و خیلی لحظه های دیگر این چنینی ، لحظه ی مرگ هستند و آدم در این لحظه ها می میرد و نه نفس می کشد و نه پلک میزند و نه قلبش می زند! این لحظه ها آدم می میرد اما زنده می ماند و یک جایی یک تکه از قلبش مثل برگ خزانی زرد می شود و می افتد و جان می دهد! آنقدر می میری و باز می میری که دیگر یادت می رود و اینکه یادت برود خوب است چون می توانی نفس تازه کنی تا جان داشته باشی برای اینکه دوباره با یکی از این اولین لحظه های ناجوانمرد جانت در برود

آدم ها وقتی پیر می شوند پیر و فرتوت می شوند و آدم یک طور حس عجیبی بهشان دارد، از سویی می داند این آدم همان بود که سالیان پیش قوی و محکم  و . . . بود و حالا همه ی آن قوا را همچون آبی که از ظرف بریزد از کف داده است و از سویی یک طوری مهصومانه و ضعیف می شوند، یک طوری شبیه این جوجه های ماشینی یک روزه که می گذاری شان کنار بخاری و بعد تیرک تیریک می لرزند و یک صدایی بین جیک جیک و ناله از خودشان سر می دهند.

حس بی دفاعی این چنینی  یک نوع غبن می کند از زندگی که  آدم ها را به اینجا می رساند

در رفتن جان از بدن گویند بسیاری سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

....


ادامه دارد


برچسب‌ها: پدر نوشت

سایه ها

شنبه 29 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 10:42

چقدر راه هست تا جهان سایه ای؟

تا جایی که ادم ها و اشک ها و بابا ها می روند

چقدر راه هست تا جایی که کسی در خواب خیلی عمیق می رود

خوابی که هیچ وقت بیدار نشود

چقدر راه است تا برایش یک جعبه سیگار پین بلند ببرم . . . 

بابا سختش می شود بدون سیگار


برچسب‌ها: پدر نوشت

همان جا . . .

دوشنبه 24 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 09:36


خواهرم پنج شش ساله بوده که پدرم به اقتضای کار و امورات یومیه مجبور میشود چند روزی برود مسافرت و به طبع در خانه نبوده. عمو جانم می آید خانه مان و خواهر را در آغوش می گیرد که جوجه جان؟

چرا ناراحتی؟

می گوید دلم برای بابا یم تنگ شده

عمو رندانه می پرسد جوجه جان دلت کجاست؟

خواهر زیر گلویش را ، جایی که آدم بغض می کند را نشان می دهد و می گوید

ایندا!


برچسب‌ها: دلتنگی، پدر نوشت

دیشب که خوابش را دیدم . . .

شنبه 15 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 09:48


یک وقت هایی خیلی شاکی در مورد پدر و مادرم حرف می زدم که چرا زن بودن را یادم نداده اند؟ که چرا یادم نداده اند جنس لطیف باشم و شکستنی؟ در بطری و نوشابه را خودم باز نکنم ؟ وقتی قرار است یکی پیش قدم شود تا گام بزرگ را بردارد سکوت کنم و بگذارم مردهای اطرافم پیش قدم بشوند و من یک قدم عقب تر بایستم؟ چرا این ها  و خیلی کارهای دیگر را یادم نداده اند ؟

شاکی بودم که چرا همیشه معیار تربیتشان این بود که باید مثل یک مرد قوی باشی و هر وقت خواستند تعریف و تمجیدی کنند گفتند ماشالله فولانی مرد است!

شاکی بودم و حس می کردم نیمی از زنانگی و لطافتی که میشد زندگی کنم را پیشاپیش سر بریده  و اخته کرده اند

خیلی وقت ها بود که در عالم کودکی و بعدش نوجوانی برای انجام دادن کاری که رسما پسرانه طور بود مورد تحسین و تمجید قرار می گرفتیم ، مثلا اگر بیست کیلو سیبی را پدرم خریده بود را خواهرم آورد خانه، پدرم افتخار کرد. یا وقتی فهمید در فولان موقعیت هزینه ی فولان مراسم را خواهرم یا من پرداخت کرده بودیم در حالی که می دانست این وظیفه ی مرداهای زندگی مان بوده است، خوشحالب شدند!

خیلی وقت های دیگر هم بود که پدرم و مادرم به وجد می آمدند از دیدن همین صفات به اصطلاح مردانه در وجودمان.

و همان قدر که آن ها خوشحال می شدند من شاکی بودم که چرا شکستنی طور پرورش پیدا نکردم. که چرا یادم ندادند شلوار جین مال پسرهاست و دامن چین دار و جوراب شلواری دخترانه تر است. که چرا یادم ندادند وقتی یک چیزی سنگین است به زور و ضرب بلندش نکنم و از نزدیک ترین عصر مذکر دورم کمک بگیرم و خیلی مورد های این چنینی از حساب کردن میز شام بگیر تا بنزین زدن و کفش کتانی و  . . .

دیروز ها اما به چیزهای دیگری فکر کردم . . .والدین من دخترهایی را تربیت کردند که بیشتر از دختر های دیگر زندگی می کنند!

 دختر هایی که قوی و با عرضه هستند و می دانند که برای زندگی کردن کافی است تصمیم بگیرند که چه طور می خواهند باشند. همان قدر که می توانند متکی باشند می توانند خودشان گلیمشان را آب بیرون بکشند 

حالا سپاس گذارنه به آنها فکر میکنم. آنها قبل از اینکه به خاطر جنسیتم زن بودن را یادم بدهند آدم بودن را یادم دادند.  هویتی که می تواند خشونت و درد و رنج و تاریکی و تلخی را تاب بیاورد و نشکند و اگر شکست هم در سکوت دوباره جوانه بزند و شاخه بگستراند . . .



پ.ن

چند وقت پیش تر ها بحثی شد و بسیار فکر آلود شدم از همین رهگذر که چقدر جنسیت ما می تواند دخیل باشد در زندگی و آینده مان. چقدر فاصله وجود دارد بین تجربه های یک دختر با یک پسر! بین آزادی و اندیشه شان و بین خیلی چیز های دیگر.وقتی نوزاد دختری به دنیا می اید، از شکل پوشش و لباس پوشیدن و تربیتش تا امتیازاتی که به واسطه آن می گیرد و محدودیت هایی که به آن واسطه دارد همگی باید ها و نبایدهایی را ایجاد می کند که روزی به وضوح رخ می نمایاند و زندگی و آینده اش را متاثر میکند. نمی دانم چقدر صحیح است اما اگر روزی فرزندی داشته باشم حتما این اجازه را به او خواهم داد که مثل دختر ها بار بیاید یا مثل پسرها! مثل آدم ها! بار بیاید . . . منهای جنسیتی که روزی برایش محدودیت باشد یا  مایه سهولت!

 

نیمه شب

جمعه 7 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 22:12

تنها نشسته ام تو  پارک دم خانه ام

عکس های این چند روزه را تماشا می کنم و باز قدر هزار گل سفید روی قبر پژمرده می شوم و قدر هزار پرنده می میرم

دور از من جهان در حال عبور است و زندگی همچون ابشاری با سرعت در جریان است و  تند تند می روند و می ایند و ساندویچ همبرگر  گاز می زنند و کیسه های میوه را از روی ترازو بر میدارند و از نانوایی نان تازه دو اتشه می خرند

این است زندگی

ادم ها می ایند و می روند و باز می ایند و می روند

تنها چیزی که ازازشان می ماند یادی است و خاطره ای

قدیم ترها خیال می کردم خیلی مهم باشد ادم چطور بمیرد و چندتا تاج گل برایش بیاورند و چند تا پرچم به دیوار بکوبند، چند نفر بیایند و چه جور بروند

اما حالا گمانم اگر در تنهایی یک گوشه و بی هیچ حضور خاصی می شود مرد . . . 

بی بهانه

 ساده 

کوتاه


ناگهان چه زود دیر می شود . . .

دوشنبه 3 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 19:33


پدر مرد، از بس که جان ندارد


ناگهان همه چیز سیاه شد مثل وقتی فیلم تمام می شود . . .

تا حالا پوست انداختن جیرجیرک را دیده اید؟ وقتی روی شاخه ای پیدایش می کنی و فکر می کنی آنجاست، خوب که دقت می کنی می بینی این فقط پوسته ی پوکی ست که مدتی ست جیرجیرک از این کالبد رفته

و هر جا که باشد . . .  اینجا نیست


 

پ.ن:

دوستان عزیز از همه تون بابت نوشتن پیام تسلیت تشکر می کنم و براتون ارزوی سلامتی میکنم ، ببخشید که نمی تونم پیاما رو جواب بدم

برچسب‌ها: مرگ، نقطه پایان

در استانه ی روز های سرد

یکشنبه 25 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 08:55


امروز صبح که کاسه ی بزرگ گردو ها را دیدم که کنارش روی سینی چوبی حلقه های سیب در حال خشک شدن بود،  یادم آمد عجب موجود دیوانه ای هستم که برای پختن مارمالاد سیب و مربای به، تعلل کرده ام وقتی هر کدامشان اینقدر خوشحالم می کنند. بعدش هم منتظر فرارگیر شدن پاییزم تا فرمول بهار را نهادینه نموده و استایل شخصی ام را در ساختن معجون به ثبت برسانم. (وقتش رسید برایتان می گویم)

همین چند وقت پیش ترک که رفتم مغازه ی آقای میوه فروش کپل و پسرش که هر دوشان شکم هایی دارند که در پیرهن هایشان جا نمی شود و مقادیر متنابهی الو خریدم و یارو که دستم را خواند کل جعبه را به ازای تخفیف برایم برگرداند تو کیسه و من لخ لخ کنان آلو ها را همچون مائده های زمینی بردم و روی چشمم شستمشان و بعد با چند ورق لواشک انار پختاندم و بعد گذاشتم حسابی قول بخورد و بجوشد و جا بیفتد و بعدش ماده ی به دست آمده را همچین دو  هوا شول ترک است از رب را همچون سرمه به چشمانم میکشم و الان که از همه آن شش هفت  کیلو آلو چیزی به قدر دو تا قاشق مانده مترصد هر فرصتی برای باز یافتن الو در میوه فروشی در حجم زیادم که دوباره بزم نامبرده را به راه بیندازم و خدا شاهد است که من همین الان که اول صبح است و دارم این ها را می نویسم یک جوری آب تو دهنم جمع شده که هی دارم قورتش می دهم.

تازه علاوه بر کتاب صوتی ای که دیروز یافتیدمش و خیلی وقت بود که دنبالش می گشتم و خودش یک شادی عزمایی به حساب می آید (فایلی که در پست قبلی  گذاشته ام آن کتابه نیست ها) یک چیز خوشحالی اور دیگر هم کشف کرده ام و آن همانا خیابان دم خانه ی خان داداش این هاست. 

خان داداشم بلا گردون و ماشالله به جونش و اینا و  . . .خان داداش بسیار نازنینی است و تازه ترک ها که با همسر و یکی یک دانه فندق چه اش می آید و گاه و بی گاه می نشینیم و کنار هم اوقات  را به سر می کنیم و این خودش خیلی حال خوب کن است

خلاصه دم در خانه ی جدید خان داداش این ها یک بلواری است که گمانم به چاه ویلی از میوه و سیفی جات ارتباط مستقیم طوری دارد که هر آنچه که من را شاد و خوشحال می کند را به چندم قیمتی که می شود در خود حتا همان تره بار خرید به فروش می رساند.

این بلوار عزیز من را یاد مربای انجیر می اندازد و آب انار و  . . . مربای انجیر مثل داغ روی دل می ماند عاقا! شما که خبر ندارید که ما یک درخت انجیر خیلی خفنی داریم در ولایت که انجیر می دهد آه! دانه ای قد یک گلابی! نه حتا گاهی بزرگ تر! تازه در هر فصل دو سه چند رفعه بار می دهد ! (گفتم که خفن طور است)

خلاصه در سال های متمادی که حاج خانوم عادت دارد خفت کشمان کند از اقامت کل سال در ولایت و سوغات بی سوغات یک رسم ندیده و نشنیده ای بود که هر سال حاج خانوم برایمان نفری یک شیشه ی بزرگ از این مربا می آورد و ما هم بی خیال گردو و البالو خشکه و مربای گیلاس و  . . . می شدیم.اینقدر هم نهادینه شده بود که من که داشتم می رفتم خانه ی حاج آقا این ها این همکار نازنینم که پشت سرم می نشیند و الی صد ایش می کنم گفت آی پروانه گفتم ها ها! گفتم داری می ری مربای انجیر یادت نره بگیری از حاج خانوم

خلاصه یعنی اینقدر مربای انجیر را باور کرده بودیم

خوب ما هم هی تشکر می کردیم و قربان دست و پای بلورین حاج خانوم می رفتیم که چقدر بلد است و چقدر فولان! و چقدر بهمان و البته همه اش برای خوشامد حاج آقا بود! خودمانیم دیگر راستش را باید گفت 

خلاصه اینکه امسال مربای انجیر بی مربای انجیر! کلا حاج خانوم ما یک استایلی دارد که هر وقت کسی با چیزی حال کند و خوشحال باشد دمش را قیچی می کند که زیاد کیف نکند خدایی نکرده! این شد که مربای انجیر بدل به یک داغ خانوادگی می شود و امسال این تنها ترین قلمی که در موقله ی سوغات می گنجید نیز خط خورد و حالا برای خوشحال کردن دل جماعتی چشم به بلوار قید شده برای به راه کردن بساط مزبور دارم.

بچه که بودم مادرم رب می پخت و من از این تنها مراسم پختن چیزی برای فصل سردتر بیزار بودم چون به نظرم خیلی بی مزه بود و نمیشد از هیچ کدام از مراحلش ناخونکی به محتویات قابلمه زد، حالا اما با دانستن فرمول سس سالسا و ترشی فلفل به نظرم امادگی کافی برای پختن رب برای سال آینده را هم کسب نموده ام.

خلاصه این جور

ایام به کام

کتاب صوتی

شنبه 24 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 14:12


این که من حس شعف میکنم وقتی نسخه ی صوتی فولان کتاب را یافته ام و انگار که جای گرمی برای رفتن و حرف های خوبی برای زدن دارم یک نقطه ی روشن است که اگر چه نمی دانم چراست و چگونه . . . اما خوب است

از حال خوش من این هم مال شما . . .

+

وقتی می خندد هزار زنگوله در اسمان به صدا در می آیند

دوشنبه 12 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 20:18

فردا صبح تولد چیله است. مادرش برایش تو مهد کودک تولد گرفته

پریروز زنگ زدم مهد و گفتم می خواهم با چیله مشورت کنم و امد پای خط

گفتم شکر جان( ان بار ک سوار چرخ و فلک بود و من ناگهانی دیدمش وقتی امد پایین می گفت اول شنیدم که یکی صدا می کند شکر بعد دنبالم گشته بود و پیدایم کرده بود) گفتم شکر جان چی دوست تر داری؟ 

بعد از مشاوره های مادرش مبنی در عدم خرید باربی (گویا خانه شان دیگر جا ندارد برای باربی های مضاعف) حاضر شد جای باربی انتخاب دیگری کند و بعد هم یک کیف خواسته که رویش "السا" داشته باشد

قبل تر ها دختر رها را در پروفایل تلگرام دیده بودم که به تمام قد شاهزاده خانوم ا بی پوشی شده بود که چوب جادو دارد اما گمان نمی کرد السا این همه مساله ی مهمی می تواند بشود برایم که بروم همه کیف فروشی های بازار تجریش را بجورم و دنبال السا خانوم بر کیف باشم

بعدش هم به مادرش ملاطفت کرده و ارد داده که می خواهم میز تولدم پر از کادو باشد ها

سفارس کرده مادرش هم حتما با فولان لباس بیاید و خدایی نکرده لباس کار تنش نکند

بعد هم سپرده  که حتما روسریت را هم کج ببند!

فردا تولد چیله است و من از همه این لخظه هایی که یک سرش اوست در کیفم و ذوق می کنم و دلم می رود برای شیرینی هایش

برای خاطر خیال

پنج‌شنبه 8 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 11:42

کاسه ام پر شده . . . لبریز شده ام از بینهایت ناهماهنگی و نا همسانی و حس میکنم جا نمانده برای اینکه لبریز تر بشوم و سرشار تر. حتا یک قطره امکان دارد به سرریز شدن و سرنگونی بینجامد

یکی می گفت باید پس انداز کنی، حال های خوبت را!  مثل اسکناس ده هزار تومنی که می گذاری روی هم و خیلی می شود بگذاری روی هم و جمعش کنی تا خیلی بشود و وقتی قدری شد که بشود خرجش کرد بگذاریش جلو سوراخ سد تا بند بیاید و بگذاریش آنجا که لازم داری و به دادت برسد و جلو یک فاجعه را بگیرد. یک انهدام، یک فروپاشی یک سقوط! یک چیزی که روز مبادا بروی سراغش !

من اما . . . مدتی است که حال خوش پس انداز نکرده ام.

تند مزاج شده ام و حوصله ام قدری که قبلا بود نیست. زودتر از کوره در می روم و تاب نمی آورم جفتک زدن و زیرآبی رفتن و ادا اطوار هایی که دل آدم را خون را می کند

درگیر این امورات روزانه ای شده ام  اگر از سرش بروی و از تهش بیایی باز هم بینهایت خورده ریزه  هست که باید حواست باشد که آن را سرموقع انجام بدهی که این یکی را دیر نکنی و آن یکی را فولان و این یکی را بهمان. بعد تر کم کم سر می شوی و دردت نمی گیرد از این شکلی بودن.

حس میکنی مثل همان شعبده بازی هستی که با حرکات اکروباتیک چهار پنج بشقاب را طوری بالای سرت به حرکت و چرخش در آورده ای که هیچ کدامشان چیزیش نشود و به چرخش و حزکتش هم ادامه بدهد و نیفتد! و تو خیلی حس برنده بودن م یکنی، همین که نمی افتند و ترک بر نمی دارند و لب پر نمی شوند و  . . .

بعد مدت زیادی را همان جا در همان نقطه باقی مانده ای.

یک پایت رفتن است یک پا و خیلی پای دیگر ماندن. آدم است دیگر میل به ماندن و اینرسی دارد همیشه ی خدا. میل دارد همین جا که هست و همین شرایطی که دارد را ادامه دهد تا با یک حرکت انتحاری ورق را عوض کند.

بعد از چند سالی که از این اوضاع گذشت به فکر می افتی! فکر میکنی که کجای قصه ای با خودت چند چندی اصلا؟ این بود زندگی  (به قول مرحوم حسین پناهی؛

 میزی برای کار!

کاری برای تخت!

تختی برای خواب!

خوابی برای جان!

جانی برای مرگ!

مرگی برای یاد!

یادی برای سنک!

این بود زندگی؟!)

***

با همه ی وجود به یک سفر نیاز دارم. یک سفر تنهایی لابد، جایی برای رفتن و این رفتن همان مهم ترین چیزی است که باید حادث بشود. وقتی از این جایی که هستی خوشحال و راضی نباشی لابد باید بروی! (چند شب پیش خواب دیدم رفته ام ماسال و در ارتفاعات می چرخم، عاقا کسی نمی خواد بره یه جای دنج و خلوت این طوری که سگ پر نزنه منم ببره با خودش؟ قول میدم سکوت کنم بزارم کار خودشو کنه)

تو کلاس یکشنبه ها یاد می گیریم برای اینکه دچار ملال نشویم شوق هایمان را زندگی کنیم. یعنی زندگی را تنها صرف امورات یومیه  زندگی نکنیم و چیز هایی که دوست داریم و رویای زندگی مان بود را انجام بدهیم و زندگی کنیمشان. مثل چوپان کتاب کیمیاگر (سانتیاگو) که رویای شخصی اش را زندگی کرد و گنجش را یافت.

البته یافتن گنج آن هم در برابر اهرام مصرچیزی جز یک تعبیر استعاری نمی تواند چیز دیگری باشد والا کسی که تو این دوره زمانه رویایش یافتن گنج آن هم در همچون موقعیتی باشد را نمی توان در دسته ی آدم های عادی ای گنجاند! شاید آرمان زندگی گانگستر ها و آدم های خفن طوری چیزی سوای ادراکات دیگران باشد! چیزی ورای احتمال بارز برای خطر کردن و مردن

***

همه چیز با هم اتفاق می افتد! این بدترین قسمت ماجراست که نمیشود تحلیلش کنی و سوار قصه بشوی. وقتی اندکی سردرگمی از پایان رابطه اندکی سردرگمی از خرید فولان چیز گران تومنی و اندکی سردرگمی از شروع فصل جدیدی که نمی دانی درست هست یا نه! اندکی سردرگمی از همه خیلی چیز دیگر و آن وقت نمی دانی باید چطور این همه سردرگمی را که مثل خرده های غذا ریخته رو زمین و همه چیز را کر و کثیف می کند چطور جمع و جور کنی و بریزی شان دور!  این طور می شود که ادم هی سر درد می گیرد و هی سرش گیج می رود و هی سمت راست قفسه ی سینه اش تیر می کشد.

یک وقت هست که باید همان جا که هستی از جایت بلند شوی و بزنی زیر همه چیز و میز را برگردانی! بزنی زیر هزار و یک چیز ریزه ریزه که مثل موریانه دارد روانت رابه باد می دهد و خوره وار می خوردت و می فرساید روح آدمی را.

تو ذهنم لیستی نوشته ام از کارهایی که خوشحالم می کند و انجام دادنشان حتا اگر هزار سال طول بکشد هم نمی فهمم !  

***

بعد از پنج سال که خانه ام را عوض کردم ناگهان متوجه موجی از اتفاقات و جریانات جدید در زندگی شدم که تا حالا نمی دیدم. بودن در ان موقعیت خاص و با آن آدم های خاص درک زندگی را به شکل دیگری از من گرفته بود و بعد  که خانه جدید  اتفاق افتاد شاهد اتفاقات و جریانات جدیدی بودم که برایم دوست داشتنی و شیرین بودند! شاید یک وقتی حوصله کنم و ریز ریز از جزییاتش بنویسم اما همین که هر روز صبح برای رفتن به خانه از پارکی عبور می کنم که کلی آدم در ان نشسته اند و موزاییک هایش لق است و وقتی از رویشان رد می شوم اب می پاچد روی پاچه های شلوارم شادم می کند. شاید یک روزی دوباره از این هر روز از اینکه از خیابان بسیار درازی که خیلی چهار راه دارد و پیرمرد زرتشتی که هر روز پسری را از پلاک 121 بر می دارد  و میبرد مدرسه  را ببینم خوشحال تر باشم اما گمانم این پنج سال ها باید اتفاق بیفتد.

باید هر پنج سال خودت را هم بریزی دور و خود تازه ای بسازی. 

وقتی بینهایت خورده ریزه و آشغال جمع کرده ای که فقط بودنشان کندترت می کند برای رفتن! برای سفر!

***

پر واضح است که این پست نصفه مانده است . . .


چند روز مانده تا محرم

شنبه 27 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 10:57


امروز که شنبه است، بیست و هفتم شهریور، انطباق دارد با پانزدهم ذی الحجه و از امروز سه روز مانده تا عید سعید غذیر خم! عید بزرگ مسلیمین جهان که از قضا برای ایرانیان و به الطبع شیعیان باید اهمیت بیشتری داشته باشد نسبت به سایر مسلمانانی که به امامت اثنی عشری و ولایت حضرت علی اعتقاد ندارند.

و از طرفی هم غدیر خم واقعه ای است که علقه ی اصول بنیادی و اعتقادی شیعه در آن شکل می گیرد و بعدتر به شکوفایی و فعلیت به این شکل در حال حاضر به آن اعتقاد دارند  می رسد و از اهمیتش همین بس که از بزرگترین اعیاد شیعیان به شمار می آید !

و از طرف دیگر هم اشاره می کنم به دوشنبه ی پیش که عید قربان بود و این فاصله هم اسمش عید تا عید است و  . . . 

خوب همه ی این ها را گفتم که آیا برای شما عجیب نیست که به صورت نامحسوس شاهد حرکات شاید به اصطلاح خود جوش برای برپایی و سرپا کردن داربست های تکایا و هیاءت ها و  . . .  در کوچه پس کوچه های شهر هستیم؟ که خیلی جاها و محله های شهر را دیده ام از الان برای برپایی تکیه ها دار بست زده اند؟ که در صحن سینما آزادی از الان تعذیه اجرا می شود و گرافیک محیطی با الم و دسته عزاداری!

انگار عیدی که در راه است و قرار است عید باشد مشتی است که از قبل می دانی گل ندارد و پوچش کرده باشی و به امید گلی آن ور تر کز کرده ای!

انگار از دل تشیع هم مسلک و مذهب جدیدی در حال شکل گیری است که آدم را یاد خوارج می اندازد. مردمان همیشه سیاه پوش و همیشه گریان و عصبانی که خنده و شادی را حقیر و مورد کراهت قرار می دهند و مشتاقانه انتظار می کشند تا دهه های محرم و بر سر و سینه زدن و زار گریستن ها از راه برسد.

اصلا در این شیون ها انگار تصویه و پالایشی رخ می دهد که در هیچ امر دیگری شکل نمی گیرد.

از آن طرف یاد بیشمار مداح و سخنران محرمی می افتم که از فولان اخور تغذیه ی فکری می شوند و یک شبه به حکم همین هوار هوار ها از ملت و مملکت را از کجا به کجا که نمیرسانند . . . پارسال تر بود در یک نطق همراه با شیون و فغان که رییس جمهور سابق را این طوری مورد خطاب قرار دادند که از گندم کدام بهشت خورده ای که عورتت این طور نمایان شده . . . راستش تلفیق سیاست با این عمیق ترین و ریشه دارد ترین اعتقادات مردم به نظرم بزگترین ظلم و جوری است که در حق همین مردم می شود روا داشت

در حق حُریت حتا! و این حریت به نظرم سرسلسله و ریشه ای ترین چیزی است که  قرار است از محرم یاد بگیریم.

بزگترین اچحافی که می شود در حق اعتقاد کسی ، مردی زنی یچه ای به محرم و عزای امام حسین کرد همین است که ریز و نامحسوس درد دل خودت را بریزی تو درد هایی که مال آنها بود و همش بزنی و آشی بپزی که دیگش برای تو می جوشد و نه برای آن کس که باید!


قصه این جاست که می آیند یک وجب دل آدم را می گیرند آنقدر می کشند تا بشود مثل لحاف و می کشندش روی همه ی جان آدم. (یاد کلیپ 12 ملیادری خواننده ی محترم ح ز می افتم ) قصه این جاست که آن چیزی را که آنقدر کشیده اید و بست داده اید به همه چیر و همه جا دیگری آن چیز سابق نمی تواند باشد.

دیگر نمی تواند آن اعتقاد راسخ عمیقی باشد که بعد از صد ها و هزار سال هنوز وادارت می کند به بردن نام کسی به احترام و دلیری و  . . . 

امروز صبح کلیپی را که برای چنگ و دندان نشان دادن به تخاصم آل سعود ساخته شده بود را دیدم، محرم مثل گیس های دختری است که بلند است و سیاه است و قشنگ است . . . و شده است دستاویزی که دخترک را زوی زمین خونین و مالین از گیس می کشند و و می برند

محرم آن قسمت از وجود این مردم بود که هزار سال بی جیره و مواجب دولتی زنده ماند و مفاهیم بزرگی را منتقل کرد و نسل به نسل افتخار خانواده ای بود که خرج بدهد یا سینه زن امام حسین باشد یا خانه اش بشود تکیه ی عاقا ابوالفضل! محرم آن قسمت ظریف و ناب فرهنگ مان بود که متعلق به خود مردم بود و لاغیر

حالا می ترسم مثل هزار تا قصه ی دیگر که به سلاخ خانه رفت و سر بریده شد و اخته و ناقص از آب در آمد  . . . چیزی از آن باقی بماند که نتیجه اش بشود فاصله! که این وری ها و اون وری ها! چپ و راست!  

کاش محرم را می گذاشتند به عهده ی خودمان، مثل هر سال ، مثل همیشه

کاش به جای سرپا کرده سوله های تکیه برای عیدی که در پیش است ریسه می بستند . . .



برچسب‌ها: مناسبت نوشت

طلسم دستمال کاغذی

شنبه 6 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 09:17


این نوشته به منظور رمز گشایی و گشودن از طلسمی است که اسمش طلسم دستمال کاغذی است.

فرایند این طلسم به این ترتیب است که کسی از شما در یک موقعیت خیلی خفن و باریک و منجر به وخامت یک عدد دستمال کاغذی طلب می کند و شما در همه جیب ها و کیف و سوارخ سمبه هایی که شکش را می برید که ممکن است دستمالی باشد را می گردید اما هیچ چیزی که نشانه ای  از دستمال باشد یافت نمی شوئد حتا قبض بانک

و از فردای آن روز یک بسته دستمال کاغذی در کیف و جیبتان گذاشتید بی بروبرگرد و بی استثنا امکان ندارد کسی در موقعیت منجر به تقاضای دستمال کاغذی قرار بگیرد

حتا خودتان

نهیایتا یک روز که دیدید بسته دستمال خیلی نو مانده بازش می کنید و یکبار اگر خواستید آدامستان را شوت کنید تشخص به خرج می دهید می گذاریدش تو دستمال و یک روزی می اندازیدش تو سطل زباله

طلسم مورد نظر در مورد لقمه ی نان و پنیر نیز صادق می باشد. 

به این ترتیب که اگر روزی من همت کنم و با مشقت بروم نان تست و پنیر فتا را بیاورم و پنیر بمالم روی نان و رویش کنجد برشته ی شور بپاشم و نان دومی را هم با فشار بگذارم روی این کمپلس و مجموعه اش را بگذارم تو کیفم تا رسیدم شرکت سق بزنم بی شک آن روز روزی است که آقای همکار با نان بربری دو رو خاش خاشی و پنیر لیقوان "که قربانش می روم از چند جهت" از راه می رسد در حالی که آبدارچی شرکت قبل از رسیدنمان لیوان چای را روی میز گذاشته باشد . . . 

باطل شو . . .

هو ها ها ها


مضاعف

سه‌شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 10:47


خوب خنده دار است که اینقدر مهم باشد که حرص بخوری یا حتا همین نوشتنش هم خالی از لب و دندان گزیدن نیست.

ماجرا از این قرار است من لباس فرم شرکت را تن کردم. مانتوی گرم و سنگینی است که بعد از صرف چای حتما باید بروی جلوی کولر بایستی تا خیس عرق نشوی  این قصه چند باری در طول روز تکرار میشود.

شلوار کرپ را تا کردم گذاشتم تو طاقچه و دکمه طلایی های سردست و اپل مانتو  و همچنین ردیف دکمه های مخفی ای که تا بیخ مانتو کاشته شده بود،کندم . ماحصلش شد چیزی که می توانم بگذارمش شرکت و وقتی می رسم بروم مانتویم را بکنم و آن عامل مجاز کننده را بکشم به تنم در برابر بینهایت نگاه کاوشگر که وقتی نگاهت می کنند دنبال رد خالی دکمه ها یا باقی قضیه هستند.

در نهایت تاسف و تاثر دیروز متوجه موج جدیدی در شرکت شدم که تکان دهنده تر از حرکت پوشیدن لباس فرم اجباری بود.

دوستان و آشنایان و همکارانی که غالبا در بخش های اداری مشغول فعالیت هستند رفته بودند و برای خودشان مقنعه های کرپ هم خریده بودند. یکی شان که عقب مانده بود هم سپرده بود آن یکی برایش بخرد یا اگر نشد با پیک برایش ارسال کنند که خدایی نکرده لحظه ای از این فیض عظیم بی نسیب نمانند.

مورد هایی هم بود که مقنعه های خط دار که خط طلایی مفصلی رویش نقش بسته بود مشاهده کردم که کم مانده بود قالب تهی کنم از این حجم دگر باشیدگی!

البته این من بودم که به بوته ی نقد می رفتم که چرااا شلوار کرپ خوشکل ست نامبرده را گذاشته ام کنار و جایش جین پوشیده ام و یا چرا مقنعه ی بور  و سیاه معمولی ای که همیشه چانه اش جایی است که نباید باشد را می پوشم وقتی این مقنعه های کرپ نازنین به اندازه ی کافی مشکی هستند و مجموعه ی لباس های مشکی با وجود همچین مقنعه ای درخشش بیشتری دارد و . . .

نه اینکه تعجب کرده باشم اما درکش و پذیرشش سخت بود.

برای توضیح بیشتر و تنویر افکار عمومی خوب است عرض کنم که این مقنعه های کوفتی ای که از آن ها یاد می کنم غالبا چیزهایی است که مجری های شبکه پنج وقتی خبر می خوانند سر می کنند و از بلندی هم می شود رفت زیرش قایم شد و از سایر مختصاتش این است که می افتد کف سر ادم و می چسبد و . . .  در واقع بی قواره ترین مقنعه ای است که من می توانم از آن یاد کنم! 

خوب تا اینجا و تا مواجهه با دخترکانی که لباسی که به زور تنشان کرده بودند را سفت در آغوش گرفته بودند و همه اش را با همه مختصاتش پذیرا بودند روبرو شده بودم

و بعدترش دخترکانی که رفتند و برای این مجموعه ی رقت انگیز اکسسوری رقت انگیز تری هم خریدند که مجموعه را از منتها درجات نحسی ای که می شد در نظر گرفت نحس تر هم کرد!

و بعدش هم در وحله ی  آخر با کسانی روبرو شدم که برایشان بسیار عجیب و باور ناپذیر بود که کسانی در این شرکت هستند که با لباس خودشان می آیند شرکت و می روند در سرویس بهداشتی که تنها جایی است که دوربین ندارد و لباسشان را عوض می کنند و لباس فرم را با تغییرات نامبرده می پوشند.

این مرحله ی آخر از سایر قسمت ها برایم مبهوت کننده تر بود

این دخترکانی که از آنها می نویسم همه شان جوان و زیبا و با طراوت هستند و می توانند خوشحال و شاد و شنگول هم باشند، اما یک طوری مغمومانه در دامی که انگار هیچ مفری از آن نیست گیر افتاده اند و  نه حال فرار از آن را دارند و نه انگیزه اش را

راستش کمی احساس خطر کردم. یعنی این جماعت صبح از خانه بیرون می آیند هیچ برایشان مهم نیست که چی بپوشند؟ بروند سر کمد لباس هایشان و دلشان بخواهد امروز را رنگی تن کنند یا ساده یا اسپرت یا هر چی. 

این که ادم حوصله ی ست کردن و لباس مناسب پوشیدن را نداشته باشد قابل درک است اما این که تصور این که کسی هر روز همچین کار میکند را نتوانند تاب بیاروند ترسناک است

این تفاوت فاحش مثل دره ای است که هر آن هر کدام از طرفین ممکن است بیفتند داخلش! 

ترسناک است چون خیال خامی است که همه میل دارند خوب باشند و خوب تر و زور را تاب نمی آورند و یا حتا همین قدری که بدانند و اعتراض کنند که چرا فقط خانم ها ملزم به استفاده از همچین پوششی هستند؟ یا چرا به جای اینکه بخواهند شیک تر و مرتب تر باشند می روند آن مقنعه های فاجعه تر را هم خریدند؟

دلم می خواست جای این قصه ها وقتی می رفتم طبقه بالا تا غذایم را در ماکروفر آشپزخانه گرم کنم دختر های واحد فروش را می دیدم که یکی شان شال قرمز دور مقنعه ی نخی اش گرد کرده دور گردنش یا آن یکی شلوار جین یخی اش را ست کرده بود با مانتوی مشکی و یا هر چیز دیگری که کمی دلگرم کننده تر باشد 

از اینکه خیلی با تعجب نگاهم کنند و بپرسند واقعا هر روز میایی تا اینجا و بعد لباست را عوض می کنی؟

( تعداد کل: 699 )
   1       2       3       4       5       ...       47    >>
Instagram