آدرس کانال

شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 14:46

دسترسی اسان تر و استفاده از محتواهای مختلف و سرعت بیشتر چیزی است که کانال تلگرام را اجتناب ناپذیر می کند اگر چه ادم دلش هنوز همان صفحه ی مدیریت بلاگفا را دوست داشته باشد...


برای دسترسی به این وبلاگ، این آدرس:

  +




چکی حساب میکرد . . .

شنبه 31 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 16:47

 در یکی از همین فروشگاه های بین راهی مقداری خرید کردم و برای حساب کتاب پای صندوق ایستاده ام و متعجبم که چطور آقای مغازه دار بدون استفاده از ماشین حساب و چرتکه و هر گونه وسیله محاسباتی به مردم نرخ می دهد.نوبت من که می شود خرید ها را نگاهی می کند  و میگوید : عه ه ه ه پنجاه تومن

می گویم آقا اشتباه میکنید چار تا بسته چیپس و پفک اینقدر نمی شود! باز با همان لحن نگاهی سر سری به خرید ها می اندازد و با لحنی که چرا وقتم را می گیری می گوید: عه ه ه ه ه چهل تومن!

از بین خرید ها همان یکی را که لازم دارم و قیمتش هم مشخص است را برمی دارم و حساب می کنم و میگویم بقیه را نمی خواهم! می گوید پس باید همه چیز را در قفسه هایش بچینی . . .   نشنیده میگیرم چه میگوید و وقتی از مغازه بیرون می آیم  و تنها پشیمانی ام این است چرا نگفته ام که حقم بوده که قیمت اجناس را بدانم و بعدش هم آنها را درست جمع بزند و احمقی که مردم را فرض کرده خودش است . . .

جبران مافات

دوشنبه 19 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 14:26


برخلاف روزهای اول که به شدت عصبانی بودم، تصمیم دارم اموالی را که به سرقت رفته جایگزین کنم .فعلا از خرید یک هارد اکسترنال، یک سشوار (تازه سشوار قبلیم هدیه بود) و یک اتوی مو شروع کرده ام. چه برندی و از کجا خرید کنم؟   

دزد

سه‌شنبه 6 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 13:23

کلید را که در قفل در چرخاندم متوجه شدم کسی در خانه بوده، در اتاق ها باز بود و چراغ ها روشن. با ترس و بهت در اتاق خواب را که نیمه باز بود، باز کردم. داخل اتاق انگار که زلزله ای رخ داده باشد، یک گرگ وحشی را در اتاق محسور کرده باشی و در را بسته باشی! همه کشوها و کمد ها بیرون کشیده و محتویاتش ریخته شده بود روی زمین. پرونده ها و اسناد و مدارک و لباس ها و بدلیجات و لاک و فرش و جعبه های داخل کمد در هم ریخته شده بود روی زمین. جعبه ی کوچکی که در آن اندوخته ی کوچک طلاهای مادر و یادگاری های پدرم را نگه می داشتم تاراج شده روی زمین دیدم و همان وقت فهمیدم چه اتفاقی افتاده است. چند ثانیه طول کشید تا مغزم به زبانم دستور بدهد که دزد! دزد آمده . . .

شیشه شکسته شده بود و کسی که برای دزدی وارد خانه شده بود با پریدن از پنجره (رد کفش هایش هنوز روی تخت خواب مانده و من نمی توانم روی آن تخت بخوابم) وارد حریم خانه شده بود و هر چیز ارزشمندی که در کوله ی خودم جا شده بود، برده بود.

این پست فقط برای این نوشته شده است که اقدامات پیشگیرانه انجام دهید. از نرده دار کردن ایوان ها تا حفاظ در و نصب دزدگیر ! نمی دانم آمار سرقت افزایش یافته یا نه اما این چند روز و تردد در آگاهی و کلانتری و  . . .  به روشنی نشانم داده که وقوع حوادثی این چنین خیلی نزدیک است. سرقت گوشی هم که بیداد می کند!


آنی تولدت مبارک!

دوشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 11:18

پانزده، شانرده سال قبل وقتی تازه پا به عوالم وبلاگ نویسی گذاشته بودم، بلاگفا چند تا شاخ داشت که عاشقانه نوشته هایشان را پیگیری می کردم و حتا کامنت هایشان را هم با حلاوت می خواندم. یکی از این ابر بلاگر ها آنی دالتون (یادداشت های یک دختر ترشیده) بود! نویسنده ی بی مثال و نکته بین و طنازی که برایم مثل خدا بود! یادم می آید در یکی از جشن های وبلاگ نویسی که برای انتخاب وبلاگ های برتر با انتخاب بازدید کننده ها بود و من هم مقام ماستونکی ای تویش آورده بودم ( چیزی در حد پانزده وبلاگ برتر و جایزه اش یک اکانت پنجاه هزار تومنی ، ADSl بود که هیچ وقت هم استفاده اش نکردم  و البته یک تقدیرنامه ی خنده دار) چشم گرداندم و آنی را آن پشت مشت ها تو ردیف آخر دیدم! خیلی مسلط و دست نیافتنی بود، همراه با کسی که حس می کردم خواهرش باشد.

بعدتر ها فهمیدم که آنی شاعر است و چه شاعر خوبی هم هست و با قلمش خیلی وقت ها کار می کند و اسمش ارمغان است و تو چه روزنامه ها و مجلاتی کار کرده و  . . . 

خیلی ها  در این کسادی اوضاع وبلاگستان زدند بغل و اول دیر به دیر و بعدش غیب شدند و وبلاگستان تاریک و خلوت و سوت و کور ماند خیلی از آن بلاگر ها هم در افق محو شدند ،آنی اما هنوز هست خداروشکد اگر چه رقیق!

دیروز ها که اواسط مرداد ماه گذشت یادم آمد که تولدش بوده و رفتم برایش تولدت مبارک بنویسم! صفحه اش را باز کردم و دیدم یکی از سه تا لینکش منم! همیشه تعداد محدودی لینک داشت و حالا هم همین است

خلاصه در دلم قند آب شد و به خودم بالیدم! و از آنجا که برای هیچ بنی بشری نمی توان توضیح داد و تعریف کرد که الان سبب خوشحالی من از آن روست که در وبلاگی که یک روزی آمار بازدید روزانه اش بالای ده هزار نفر بود و برایم اوج آمال و آرزو بود لینکانده شده ام! این جور این شعف بلاگستانی و شریف را که تنها شماها می دانید به چه معنیست باز گفتم

اولا که تولدش مبارک! 

دوما که سرش سلامت و قلمش مانا باشد برایمان تا همیشه!



برچسب‌ها: تولد نوشت، آنی دالتون

مانیفستی در باب زنانگی

دوشنبه 8 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 17:10

تقریبا دو هفته مانده تا سی و چهار ساله شوم و مادرم در سی و پنج سالگی من را که آخرین فرزندش بودم به دنیا آورد، این جمله، یکی از تاثیر گذارترین مفاهیم زندگی من بوده چون تصور می کردم تا قبل از سی و پنج سالگی حتما باید به خیلی از فضاهای آشنایی که کسی مثل مادرم ساخته بود دسترسی پیدا کرده باشم.

اما من، اینجا در این لحظه به یقین می دانم که نمی خواهم هیچ وقت بچه دار بشوم، می دانم  تنها زندگی کنم و می دانم می خواهم کار کنم و نقاشی کنم و رویای کودکی ام را بسازم. اینجا در آستانه ی میانسالی و کله ای که، کسری از موهایش سفید شده است می دانم این زندگی لعنتی را می خواهم! با همه بالا و پایین هایش و میخواهم گسترده شوم مثل چادر شب که کشیده می شود روی شهر، روی دنیا . . .  همه جا!  می خواهم مثل اقیانوس پخش بشوم روی زمین . می خواهم همه چیز را تجربه کنم. خوب و بدش را . . . پایین و بالایش را . . .  می خواهم خودم بشوم، می خواهم هیچ چیز بشوم، همه چیز بشوم . . .

وقتی به مادرم فکر میکنم که در تابستانی که تولدش بود، با شکم برآمده همراه با شوهرش می رود بیمارستان شهدای تجریش و آنجا طی یک زایمان نه چندان دشوار آخرین فرزندش را به دنیا می آورد، تصور می کنم پرستار مرا در آغوش گرفته و پای چپم را می زند در استامپ آبی و مهر می کند روی کارت ولادت و دور سر و قد نوزادی را که من باشم اندازه می گیرد و می نویسد و کارت را می گذارد کنار زن زائو و می رود و مادر با پستان های پر شیرش مثل ماده شیری که توله اش را می لیسد و تیمار می کند، این آخرین تجربه ی زایمانش را زندگی می کند.

آن وقت به احتمال خیلی زیاد، خاطرش اندکی مکدر بوده است از این لحاظ که بچه دختر شده است و حساب کتاب هایش با شوهرش به هم ریخته است، دلشان یک جفت می خواست، مثل گله بانی که دلش دو تا میش و دو تا بزغاله بخواهد لابد . . . اما من از ابتدا با حساب کتاب هایشان کنار نیامدم و شدم دخترک انقلابی خانه! 

هفت سالم هم نبود شاید کمتر که یک تابستان که با اهل و عیال کل تابستان را کوچ کرده بودیم ییلاقات الموت، پدرم که مرخصی نداشت و غالبا ما را می گذاشت و می رفت تهران سر کار و می آمد در یکی از این رفتن ها مادرم را هم با خودش برد و ما را که چهار تا بچه ی شر و شیطان بودیم به مادربزرگ مادری ام سپرد و برای اضافه کردن توصیه هایش رو به برادرم نگاهی انداخت و به مادربزرگ گفت که مراقب بچه ها باشین من همین یک بچه را دارم. هنوز کلامش منعقد نشده بود که پریدم که پس ما از زیر بوته عمل آمده ایم؟ بعدش پدرم شروع کرد به ماست مالی که منظورش این بوده همین یک پسر را دارد و تا جایی رسید که عذرخواهی کرد!

آن وقت برای اینکه این جور به بابای عزیز و مهربانم پریده بودم خیلی شرم زده شدم که باعث شرمندگی اش شده بودم و تا میشد سعی می کردم زبان به کام بگیرم و باعث رنجش های این چنینی اش نشوم اما خوب باز هم پیش می آمد . . .

دبیرستانی شدم. با سری پر از شور نقاشی  و رنگ و دیوانه بازی برای ساختن مجسمه های ضایعاتی  و تشنه! تشنه ی توجه و نوازش و تایید والدین و اطرافیان و جامعه! این جور بود که به جای رفتن به هنرستان و پیدا کردن راه شخصی، وقتی دیدم پسر عمویم که ریاضی خوانده و چپ و راست مورد تایید و تشویق همه فامیل است و همه بچه های فامیل می روند پیشش ریاضی و فیزیک یاد می گیرند و پدرم که می خواهد نامش را ببرد یک علی می گوید و سیصد و شصت تا علی از لب و لوچه اش می ریزد، کوتاهی نکردم و وقتی در تست های ورودی رشته های پذیرش دبیرستان، ریاضی اولین انتخاب بود بی درنگ گفتم که می خواهم ریاضی بخوانم! ریاضی خواندم و حتا شاگرد اول کلاس شدم و از طرف مدرسه برای تشوق و تمجید و جشنواره ی منطقه ای یک جایی شبیه فرهنگ سرای بهمن برایمان جشن آن چونانی گرفتند و کادو و کیف و  فولان . . .  اما من سیراب نمی شدم. نمی دانم آن جور که باید مورد تایید والدین قرار نمی گرفتم یا این چیزی که می گرفتم سیرابم نمی کرد . . .

تشنه ماندم آخر از آن چشمه ی گوارا . . .

سال اول که کنکور ریاضی دادم مثل این بود که به خودم قول داده باشم بیا این قرص بد مزه را بخور و جایش همه این آبنبات ها مال تو! خیلی غم انگیز بود که بخواهم مثلا مهندسی صنایع بخوانم یا  هر چیز این شکلی دیگری

 پدرم مخالف تغییر رشته بود و برای این هدف مبلغی را هم پرداخت نمی کرد و من نمی توانسنم بدون داشتن کتاب هنر بخوانم! امداد غیبی از راه رسید! نقاشی هایی که وقت و بی وقت برای مهدکودکی که خواهرم آنجا کار می کرد می کشیدم چشم مدیر را گرفته بود و پیشنهاد داده بود که خواهرت بیاید و دیوارهای مهد را نقاشی کند و خدا می داند چه شادی زایدالوصفی داشتم از شنیدن این پیشنهاد! کلی رنگ و قلم مو خریدم و رفتم دیوارهای مهد را یک تنه مثل کسی که خیلی بلد است و اصلا کارش این بوده اتود زدم و نقاشی کردم و رنگ زدم و خلاصه با سی و دو هزار تومنی که حقوق گرفتم،( سال 81 ) کتاب های کنکور هنر را خریدم

خوب راستش  هنوز هم برایم عجیب است که چرا به جای نقاشی گرافیک را انتخاب کردم. اما خوب می شد . . . من انگار از طفولیت غم نان داشته ام! برای رشته ای که انتخاب کردم هم فضای آینده ی شغلی مهم تر از خود چیزی بود که دلم می خواست  و این جور شد که تا حدودی نزدیک شدم به جایی که دوست داشتم

این مشنگ بودن کافی برای اینکه ول کن غم فردا را و برو هر غلطی که می خواهی بکن را هیچ وقت نداشته ام! الان در این سن می دانم که اگر می رفتم سراغ نقاشی هم یک جوری میشد و بالاخره می توانستم راهم را پیدا کنم و از گرسنگی هم نمی مردم به یقین! 

همین فازی که انگار مسئول کل ترکمون های دنیا تویی و باید یک طوری باشی و یک طوری حواست باشد که اگر هیچ بنی بشری هم حواسش نباشد تو آن موجود با ذکاوتی باشی که سوتی ندهی! (ها ها ها البته این حس درونیم بوده والا یکسره و بی وقفه و با شدت و حدت فراوان در حال گاف دادن در زندکی بوده و هستم  تا کنون . . .)

بماند ...

اینک در آستانه ی سی و چهار سالگی و رسیدن به سنی که شاید نصف راه را رفته ای، هیچ کجای زندگی ام شبیه مادرم نیست! نه شوهری دارم که خرج زندگی ام را بدهد، نه بچه هایی که دورم ونگ بزنند و از صبح تا شب درگیر ناهار و شام و صبحانه و رخت عید و لباس چرک و دندان های شیری شان که می افتد باشم! نه مهمانی های فامیلی و نه حتا پدر و مادری که نگرانشان باشم و برایشان برنج ایرانی و روغن بگیرم و خیال کنم فرزند خلفشان هستم! مادرم به سن من که بود خیاطی می کرد و بچه شیر می داد و شوهر داری می کرد و اگر هر روز غذا می پخت حتما زن خوب و مورد ستایشی هم بود! با روسری هایی که هر سال برای مادر خودش و مادر شوهرش و یکی برای عمه و یکی برای خاله می خرید و روسری های خوبی هم می خرید و میشد زن خوب!  اگر پیراهن زن همسایه و چادر گلناز خانم را بی نقص می دوخت می شد زن خوب ! و اگر این آخری، جای دختری که محاسبات مردش را به هم ریخت پسری می زایید که اسمش را هم انتخاب کرده بودند ، دختری که بی اسم بود و از بی اسمی خواهر بزرگترش اسمش را پروانه گذاشت تا وقتی بزرگ میشود سوارش بشود و پرواز کند، می زایید، میشد زن خوب! اگر تمکین می کرد و کمتر اعتراض می کرد زن خوبی بود! اگر زود عذر خواهی مردش را می پذیرفت و دعوا را کشش نمی داد زن خوبی بود!  اگر پا به پای  مردش  بود، زن خوبی بود! اگر بچه ها را قانع بار می آورد زن خوبی بود! . . . 

اینجا اما من با هیچ کدام از این معیارها و خط کش ها زن خوبی نمی شوم! نیستم!  

اگر کیسه ی پلاستیک فریزر را که لایش نان جو و پنیر لاکتیکی لقمه کرده ام تا وقتی دارم  زبان می خوانم ، صبحانه بخورم را دور نیندازم و فردا هم از همان استفاده کنم و اگر سه روز از همان کیسه استفاده کنم آن وقت احساس می کنم زن خوبی هستم. اگر هر روز صبح به جای ماندن در رختخواب، صبح زودتر بیدار بشوم و یم ساعتی را صرف ورزش کنم و بعدش دوش بگیرم و وقتی می خواهم صورتم را بشورم هم حتما از صابونی که دکتر برای پوستم که بینهایت چرب است تجویز کرده استفاده کنم و بعدش هم ضد آفتابی که خیلی گران تومنی است را برای خارج شدن از خانه بزنم حس می کنم خیلی زن خوبی هستم. اگر وقتی حقوق می گیرم، همان مبلغ ناچیز را به حساب فولان فامیل دوری که شوهرش مجنون و تریاکی است و دو تا بچه دارد بریزم حس می کنم زن خوبی هستم. اگر فولان برنامه و اپلیکیشن کاربردی که برای ورزش کردن یا زبان خواندن یا تنظیم پریود است را به کسی که به یک همچین چیزی نیاز دارد معرفی کنم حس می کنم زن خوبی هستم و حتا وقتی با بهار می روم پیش دوستش و با خودکار نقش دو تا پروانه که دارند پرواز می کنند را روی دستم با خودکار می کشم و همین نقش می شود تتوی روی دستم و هربار که میبینمش حس می کنم این کاری است که برای خودم کرده ام اگر چه کسی بگوید چقدر کار مسخره ای است یا زشت است و یا  هر چیز دیگری از خودم خوشم می آید و حس می کنم زن خوبی هستم!  وقتی فضای تاریک درون کسی را می بینم و وقتی یک گام به سمت نور می آید و یادش می آورم که چقدر روشن شده حس می کنم زن خوبی هستم! اگر بیشتر وقت بگذارم و زباله ها را تفکیک کنم! اگر بیشتر زبان بخوانم! بیشتر کتاب بخوانم! بیشتر غذایم را به اشتراک بگذارم! بیشتر کسی را شاد کنم و بیشتر از فضا های عصبی و تاریک فاصله بگیرم . . . 

پست طولانی اش شد ، یک مانیفست زنانه . . .

خواستم بگویم ادم خوبی بودن لذت بخش تر است تا زن خوبی بودن

حالا سی و چهار، سی پنج! چهل! هر کجا و هر عددی که باشد

برچسب‌ها: زن، تولد نوشت

طلسم

شنبه 6 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 11:33

 وقتی جام ها را بالا می برند و به سلامتی به هم می زنند، باید اتفاق دیگری هم بیفتد که تماس چشم (eye contant) است. ینی با تماس جام ها باید چشم ها هم در تماس با هم قرار بگیرند تا طلسم نوشیدن به سلامتی محقق شود.

می خواستم بگویم دوستی ها هم همین شکلی است. غیر از دستی که به مهربانی می فشاری و آغوشی که به گرمی دوستی را مهمانش می کنی باید تماس دلی هم اتفاق بیفتد! والا طلسم باطل است و کار نمی کند . . .

برچسب‌ها: دوست نوشت

این جور هم می شود دید

پنج‌شنبه 4 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 12:01


نامهربان ترین آدم های زندگی مان، بزرگترین هدایا را به ما می دهند

این آدم ها هستند که از بهشت و سکون و امنیت هولمان می دهند بیرون و باعث می شوند که تکان های اصولی بخوریم و جای بهتری برای ایستادن پیدا کنیم که به یقین جای بهتری است، از جای قبلی . . . اما غالبا ما دوستمان را به خاطر می سپاریم و از آنها متنفر می شویم. دوستانی که زخم هایمان را لیسیده اند و التیاممان داده اند اگر چه با این کار جلوی حرکت رو به رشد را نیز متوقف کرده باشند . .  .

در مسیر عادی بودن

دوشنبه 25 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 10:31

 

هر چی بیشتر می گذره بیشتر مطمعن می شم دنیا اون جایی  که بهمون گفته بودن نیست . . .

شرطی شدن

شنبه 23 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 14:21


آدم موجود بسیار عجب و پیچیده ای است، مثل پیاز می ماند که لایه لایه است و هر لایه اش را که کنار میزنی لایه ی دیگری خودنمایی می کند که علاوه بر این که از جنس همان لایه ی پیشین است تفاوت ها و تمایزهایی نیز دارد که آن را از لایه پیشین تفکیک می کند و هز چقدر به سمت هسته و مرکز آن پیش بروی علاوه بر تردی و لطافت شاهد تمایز های شاخص دیگری خواهی بود که لایه خارجی هیچ انتظار رویت آن را نداشته ای و حتا ظنی به  وجودش نمی رفته است.


قصه از دوره کودکی مان آغاز می شود.

زمانی که خرد و ناتوان بودیم و باید ها و نباید های دنیا را دیگران تعریف می کردند، پاداش ها و تنبیه ها را آن ها و بعد از آنها مدرسه و معلم ها مشخص می کردند و ما کودکانی بودیم که با کمی بالا و پایین، قانون گریزی یا اطاعت، سرکشی یا فرمان برداری این قوانین را به عنوان الفبای زندگی اموختیم و اجرا کردیم و  گام به گام  آمدیم بالا و بزرگ شدیم و در حالی که این قوانین درونی شده بود،  برای خودمان خانوم و آقایی شدیم و سرکار رفتیم و ازدواج کردیم و بچه دار شدیم و خودمان حتا شروع کردیم به تربیت بچه هامان. 

چیزی که در این اثنا رخ میدهد، تغییر زمین بازی است.  در این سیر تکاملی ما از کودکی که مطیع و فرمان بر است به شخص بالغ تغییر موقعیت داده ایم. دیگر تایید ها و تنبیه ها و تشویق ها و تردید ها از جای دیگری نمی آید، دیگر نباید با همان فرمول ها و آموخته ها و داده ها که برای طفولیت مان بود بازی را ادامه بدهیم. باید همه چیز را دوباره دید و قوانین شخصی را دوباره نوشت تا درونی بشود و خود بدل به ابزار اعمال قدرت خودمان با فرمول های شخصی خودمان بشویم.

ماجرای بستن فیل را تقربیا همه میدانند که چه جور عمل می کند اما دوباره می نویسم که فیل بانان برای نگه داشتن فیل، که بزرگترین حیوان روی خشکی است ، از درخت نازکی بهره می گیرند که حیوان می تواند با اندک فشاری  ریشه کن کند اما با همان طناب باریک و همان درخت نحیف ، فیلم سر جایش می ماند و چرا یی ان برمیگردد به بچگی هایش که وقتی حیوان کوچک بوده به همان درخت بسته میشده و هر چقدر هم که زور میزند نمی تواند خود را رها کند، کم کم باور می کند که اگر همه تلاشش را هم که کند باز نمی تواند خود را نجات بدهد و این طور با همان ریسمان و همان درخت  اون را برای همیشه مهار می کنند

به همه این پروسه، شرطی شدن می گویند، فرآیندی که با تغییر زمین بازی و تغییر توانایی های ما همراه است اما همچنان باورهایمان به همان سمت و سوی سابق می بردمان و . . .

این پست ادامه دارد

رستگاری در شائوشنگ

جمعه 8 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 12:02

آخر وقت است، خانم آرایشگر که تماس می گیرد یادم می آید قرار است بروم ناخن هایم را درست کند، به آرایشگاه که می رسم می بینم فضای شلوغ و مملو از زندگی سالن در سکوت و خلوت به انتظار ساعت خاموشی است. من هستم و خانم ف!هر بار که پشت میز خانوم ف می نشینم و حرف می زنیم، حس میکنم چقدر دوست داشتنی و مهربان است و چقدر می شود با او حرف زد.

هر ماه که هم را می بینیم از همه چیز حرف میزنیم و قصه ها  می گوییم

این بار خانم ف شاد و شنگول و پرانرژی داشت قصه ی برادرش را تعریف می کرد که چند ماهی هست عقد کرده و حالا قبل از برگزاری مراسم عروسی، دختر باردار شده است و همه شان چقدر خوشحالند که عروس داماد تصمیم دارند بدون برگزاری مراسم بروند سر خانه شان و بچه را هم نگه دارند و  . . .

قبلش داشتم برایش قصه ی محل کار جدیدم را تعریف می کردم که چه جور است و نزدیکی راه و خوش خلقی و جو دوستانه ی آدم هایش چقدر برایم دلنشین است

بی واسطه، یکهو گفتم: ایمان باید چیزی از این جنس باشد

این جور که ندانی چه خواهد شد اما از گذرگاه عبور کنی، این جور که ندانی شرایط مساعد هست یا نیست اما آن چه را که باید انجام، انجام بدهی! یادم می آید یکبار یک نفر خیلی گنگ و گم یادم آورد که هی فولانی! ایمان داشته باش! بعدترش یک بار هم بهار گفت! ایمان تو از دست نده دختر!

اینکه برادر خانوم ف تصمیم داشت بچه را نگه دارد، فارق از اینکه اوضاع اقتصاد چه جور است و ملت تقویم دستشان است و بچه هزار و یک خرج دارد و هنوز زندگی شان را شروع نکرده اند  و . . . اینکه کاری را که دوست نداری ول کنی و بیایی بیرون و اینکه جایی را که مایه آزارت است را ترک کنی و اینکه خوشی ای بسازی که اگر چه کوچک است اما مال خود خودت باشد . . .

راستش را بخواهید بلد نبودم ایمان چی می تواند باشد! چه جور می شود ایمان داشت و جنسش از چه گونه تجربه ای می تواند باشد. آن شب پشت میز آرایشگاه خانوم ف،  مثل رستگاری ای که در زندان شائوشنگ نشدنی می نماید، مفهوم ایمان را لمس کردم  . . .

راه رفتنی را باید رفت

یکشنبه 3 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 08:07


یک گوشه از دستت را باید همیشه باز بگذاری برای رفتن کسی که باید برود، میخواهد برود . . . یک گوشه از ذهنت را برای ترک کردن و از دست دادن کار، خانه، دارایی و  . . .بعضی وقت ها روی بعضی چیز ها قفلی می زنیم و با عناوینی مثل من باید همه تلاش خودم را کنم و اگر فولان چیز را از دست بدهم چقدر عواقب فولان خواهد داشت و  . . .به ماندن در جایی ناسالم و پرخطر تن می دهیم.

حقیقت این است که اگر بروی خودت قابل دفاع می مانی و اگر بمانی دستاورد قابل دفاعی داری اما از خودت چیزی باقی نمی ماند، می شوی موجود هزار پاره ای که هر پاره اش را بذل کرده برای نگه داشتن و ماندن کسی، چیزی و . . .

و اگر از اخر به اول نگاه کنی و خودت را نگه داری، مثل ثروتی می ماند که پایان ناپذیر است و تجدید می شد اما اگر برای هر دارایی دیگری ،خوت را بدهی،  تمام می شوی  و چیزی از خودت باقی نمی ماند! 

رفتنی باید برود....

راه رفتنی را باید  رفت...

وقتی جایی خوشحالت نمی کند باید قدم برداری و به جای سرکوب خودت به رفتن فکر کنی و ساختن و داشتن جایی که ازار دهنده نباشد




برچسب‌ها: راه نوشت، رفتنی

شگفت انگیز

جمعه 25 خرداد‌ماه سال 1397 ساعت 10:08

این اواخر، یک هفته کمی بیشتر است که سرکار می روم، البت که هنوز تو دوره آزمایشی است و بعید نیست آخر دوره همدیگر را پاره پاره کنیم از بس که ساعت کاری آنها بالاست و غیبت ها و مرخصی های من زیاد . 

جو دوست داشتنی و دوستانه ای است که مثل یک خانواده می مانند. آدم هایش مهربان و دوست داشتنی هستند و می شود کنارشان نشست و حرف زد !

یک ابدارچی خانومی هم داریم اینجا که اگر چه فامیلی اش را یادم نمی آید اما کلیت مفهوم فامیلی اش شگفت انگیر است، خلاصه این سرکار خانم خیلی دختر نایسی است!یکی از خوش مزه  ترین قسمت های این دفتر برایم،  شخص هیمن خانوم است. از رشت آمده تهران و بعد از سه سال ازدواج جدا شده و پسرش را داده به پدرش و بعد تنها خانه گرفته و مستقل زندگی کرده و کار و  . . .

دیروز تعریف می کرد ، شوهر خواهر بزرگترش که همیشه رییس بازی هم در می آورد این طور گفته که یا باید بیایی و در خانه ما زندگی کنی، یا اگر می خواهی تنها زندگی کنی باید یک کسی بشوی لنگه میترا! ( حالا میترا کی هست؟ میترا دختر پرشر و شوری است که جدا شده  و تنها زندکی می کند اما یکبند در کار کام گرفتن از این و آن و لهو و لعب و   . . . فولان است و آیینه ی تمام نمای شرارت زنانه اما موفقیت چرک، در نگاه عامه نیز  هست)

خلاصه دخترک قصه ی ما در این چند سالی که دارد تنها زندگی می کند فقط کار می کند ، از صبح تا شب می آید دفتر و بعدش را هم در خانه به سبزی پاک کردن و پیاز سرخ کرن و فروش این ها می گذراند،برای پسرش خرج کرده و خرج زنگی خودش را داده.

وقتی داشت اینها را تعریف میکرد مکثی کرد و گفت البته پس انداز هم کرده ام! یک ماشین لباسشویی هم خرید ام. (کاملا منتظر بودم بگوید یک ماشین خریده ام)

حالا بعد از این سالها خانم شگفتت انگیز ناکام و درمانده شده است.

از نگاه آدم های شهر و از گرانی و کرایه خانه و  . . . از شهری که همه ی این سالها را کار کرده اما به اندازه یک ماشین لباسشویی پس انداز کرده

میخواهد برود ولایت. سال ها پیش مادرش فوت کرده و پدرش با زن دیگری ازدواج کرده است و حالا می خواهد با همه داشتته و نداشته اش برود خانه پدرش و آنجا همین کارهای پیاز سرخ کردن و سبزی پاک کردن را در شهر مادری اش شروع کند

خانم شگفتی یکی از خوش مزه ترین قسمت های این دفتر است و من ناراحتم از اینکه دارد جمع می کند تا برای همیشه برود . . . 

خانم شگفت انگیز و بسیاری  از این خانم های شگفت انگیز دیگر هستند که چشم های قشنگی دارند و دل های قشنگ و راه درازی که باید بروند تا به جاهای دوری برسند . . . جایی که وقتی به آن برسند خیلی بعید است که چشم هایشان هنوز همان قدر قشنگ باشد

ناکارآمد

دوشنبه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1397 ساعت 13:59

جایی از  آموزه های transactional analysis   یا همان t.a اشاره می کند به والد حمایت گر و والد نکوهش گر!  خانواده، نظام حاکم، کمون  یا هر کسی و هر چیزی که نقش والد را بر عهده می گیرد میتواند با ایفای هر کدام از این نقش ها تاثیر آن را بر مخاطب که نقش کودک را ایفا می کند ببیند، به این صورت که در بزنگاه های مختلف می تواند با اجرای سیستمم پاداش و تشویق تربیت بهتری ایجاد کند و کودک مطیع تر و فرمان بر تری را بار بیاورد و در کنارش با تنبیه و تخطئه تاثیر عکس آن، مبنی بر کودک پرخاش گر و عصبانی را بار خواهیم آورد (جامعه ی عصبانی حتا)

بعد مثال می آورد وقتی شرکت بیمه هزینه های هنگفتی برای پرداخت خسارات حتا منجر به جرح و فوت می کند، در شرایطی که راننده ای کل سال را (بلکم  سالها) از بیمه ی خود استفاده نکرده(یعنی قانون مدار است)، همین کمون یا نظام حاکم بیاید و مثلا بیمه ی شخص ثالثش را رایگان انجام بدهد (حتا قسمتی از آن را) و برای خیل عظیمی از رانندگان با این انگیزه رعایت قانون را نهادینه کند

این مثال و خیلی مثال های این چنینی دیگر که برای ترویج فرهنگ و باوری در جامعه به جای تنبیه های ممتد و پشت سر هم به جای اختلال و دردسر و  . . . که بیشتر از انکه تاثیر گذار باشد عصبیت و خشم فروخورده و سرکوب شده ایجاد می کند، می شود از سیستمی که به پاداش بینجامد بهره برد

این روز های این چندمین بار است که می شنوم ماشین خانمی خوابانده شده است و یک پیامک هم در سندش که شما شاکی خصوصی داری که حجابت را در ماشین رعایت نکرده ای . . . 

فیلم وحشتناکی که از گشت ارشاد و دختری که بیماری قلبی داشت منتشر شد که قلب همه را به درد آورد

این اواخر هم دسترسی به اینترنت گوشی برای خیلی ها غیر ممکن شده است و تلگرام و اینستاگرام تنها با وای فای کار می کند 

جز این است که همه ی این مسایل تنبیه و آزار و اختشاشی است که از جانب همین والد ناکار آمد، گریبان گیر کودکان این بازی شده است؟ 

میخواستم بنویسم خدا می داند این قصه تا کی ادامه پیدا خواهد کرد!

 اما نمی نویسم و جایش می گویم تا وقتی که مسئول رفتار خودمان نباشیم و همه چیز را بیندازیم گردن همسایه همین آش است و هیمن کاسه! 

جایی شبیه تعلیق!

دوشنبه 27 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 12:46

اینجا، اواخر فرودین ماه 1397 جایی میان آنچه بوده ام و آنچه می خواهم باشم معلقم، انگار زمانی است که به زودی مشخص میشود این جوجه مرغ میشود یا عقاب؟ دارد بال و پر در می آورد و رنگ می گیرد و فرمش معلوم می کند که از این لحظه تا خیلی بعد چه جور خواهد بود! 

چه خوب است آدم همچین فرصت هایی در زندگی داشته باشد! فرصتی که راه رفته و راه مانده را بازبینی کنی و ببینی کدام راه را بیشتر میخواهی برای رفتن

از وقتی از دفتر شرکتی که کار می کردم آمده ام بیرون چیزی در من  خیلی روشن و واضح می گوید  دلم نمی خواهد تو هر روز بروی سرکار! دلم نمی خواهد هر روز صبح اول وقت بروی و آخر وقت خسته بازگردی  و حتا پنج شنبه ها  مال خودت  نباشد! میگوید بدم می آید از این سیستم که تو در طول هر هفته فقط یک جمعه را داشته باشی و بقیه ی روز ها برود به حساب کاری که مهم ترین دستاوردش درآوردن ماهی دو و نیم سه ملیونی که بشود خرج اجاره و قسط و اتینا! 

می گوید این شبیه فاوستِ گوته است که روحش را  به شیطان فروخت! همه ساعت هایت را ارزان ت آنچه می ارزد معامله میکنی! می گوید این جور زندگی تو را از پا در می آورد! می گوید این جام مال تو نیست! جام تو جای دیگری است! میگوید جای دیگری است اما نمی گوید دقیقا کجا!

دیروز چند جا رفتم مصاحبه! هر سه جا شرکت های بزرگی بودند و همه کل روزهای کاری از 8 تا 5 و آخر هفته تا 12 ! امروز یکی از درشت هایشان هم صبح،زنگ زد، چیزکی را بهانه آوردم و گفتم نه! راستش  ترسم می گیرد شروع کردن روز هایی که دوستشان ندارم

بعد می نشیند و برایم راهکار و چاره می اندیشد که بیا بنشین برایت بگویم چه اندازه می شود زندگی کرد! می گوید صبح ها برو باشگاه و بعدش کلاس زبان و بعد هم کارهای دانشگاه و کلاس موشن گرافیکت را انجام بده و نقاشی کن و بعد تو طول ماه هم پروژه بگیر و کم کم راه خودت را بساز! کاری را که مال خودت است را بساز!

میگویم خوب اگر ماه آمد و رفت و پروژه ای به کار نبود چه؟ قسط و کرایه و نان و کوفت را از کجا بیاوریم؟

میگوید می شود! تو می توانی! هی تو دلم را مثل بادکنک سفیدی پر از اطمینان و یقین می کند 

می گویم به داشتن درامد ثابت و واریز وجه منظم در یک موعد عادت کرده ام و حالا یکهو ناگهان همه چیز عوض بشود ، برایم ترس آور است!

میگوید تو می توانی ! می گوید تا حالا تو چه زمینه ها و راه های جدیدی پا گذاشته ای و موفق شده ای؟ پس چرا خیال می کنی این یکی نشدنی است

می گویم این طور ها هم که خیال می کنی نیست! تورم! اوضاع اقتصادی را ببین!  میگویم می دانی که فاصله ی هر آدم عادی تا کارتن خواب شدن فقط شش ماه است . . . می گوید نترس! میدانم! فوقش اگر نشد باز هم برمی گردیم سر خانه ی اول! برو یک دفتری که گرافیک دیزاینر بخواهند کار کن و  برای خودت برو و بیا و مثل قبل نق بزن که چرا من وقت ندارم کارهایی که دلمی می خواهد را انجام بدهم! حداقلش این است که فرصت این جور زندگی را به خودت داده ای؟!

این را که می گوید آرام میشوم و با حجمی از نمی دانم چه  میشود کنار می آیم . . .


( تعداد کل: 770 )
   1       2       3       4       5       ...       52    >>
Instagram