X
تبلیغات
رایتل

آدرس کانال

شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 14:46

دسترسی اسان تر و استفاده از محتواهای مختلف و سرعت بیشتر چیزی است که کانال تلگرام را اجتناب ناپذیر می کند اگر چه ادم دلش هنوز همان صفحه ی مدیریت بلاگفا را دوست داشته باشد...


برای دسترسی به این وبلاگ، این آدرس:

  +




ناکارآمد

دوشنبه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1397 ساعت 13:59

جایی از  آموزه های transactional analysis   یا همان t.a اشاره می کند به والد حمایت گر و والد نکوهش گر!  خانواده، نظام حاکم، کمون  یا هر کسی و هر چیزی که نقش والد را بر عهده می گیرد میتواند با ایفای هر کدام از این نقش ها تاثیر آن را بر مخاطب که نقش کودک را ایفا می کند ببیند، به این صورت که در بزنگاه های مختلف می تواند با اجرای سیستمم پاداش و تشویق تربیت بهتری ایجاد کند و کودک مطیع تر و فرمان بر تری را بار بیاورد و در کنارش با تنبیه و تخطئه تاثیر عکس آن، مبنی بر کودک پرخاش گر و عصبانی را بار خواهیم آورد (جامعه ی عصبانی حتا)

بعد مثال می آورد وقتی شرکت بیمه هزینه های هنگفتی برای پرداخت خسارات حتا منجر به جرح و فوت می کند، در شرایطی که راننده ای کل سال را (بلکم  سالها) از بیمه ی خود استفاده نکرده(یعنی قانون مدار است)، همین کمون یا نظام حاکم بیاید و مثلا بیمه ی شخص ثالثش را رایگان انجام بدهد (حتا قسمتی از آن را) و برای خیل عظیمی از رانندگان با این انگیزه رعایت قانون را نهادینه کند

این مثال و خیلی مثال های این چنینی دیگر که برای ترویج فرهنگ و باوری در جامعه به جای تنبیه های ممتد و پشت سر هم به جای اختلال و دردسر و  . . . که بیشتر از انکه تاثیر گذار باشد عصبیت و خشم فروخورده و سرکوب شده ایجاد می کند، می شود از سیستمی که به پاداش بینجامد بهره برد

این روز های این چندمین بار است که می شنوم ماشین خانمی خوابانده شده است و یک پیامک هم در سندش که شما شاکی خصوصی داری که حجابت را در ماشین رعایت نکرده ای . . . 

فیلم وحشتناکی که از گشت ارشاد و دختری که بیماری قلبی داشت منتشر شد که قلب همه را به درد آورد

این اواخر هم دسترسی به اینترنت گوشی برای خیلی ها غیر ممکن شده است و تلگرام و اینستاگرام تنها با وای فای کار می کند 

جز این است که همه ی این مسایل تنبیه و آزار و اختشاشی است که از جانب همین والد ناکار آمد، گریبان گیر کودکان این بازی شده است؟ 

میخواستم بنویسم خدا می داند این قصه تا کی ادامه پیدا خواهد کرد!

 اما نمی نویسم و جایش می گویم تا وقتی که مسئول رفتار خودمان نباشیم و همه چیز را بیندازیم گردن همسایه همین آش است و هیمن کاسه! 

جایی شبیه تعلیق!

دوشنبه 27 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 12:46

اینجا، اواخر فرودین ماه 1397 جایی میان آنچه بوده ام و آنچه می خواهم باشم معلقم، انگار زمانی است که به زودی مشخص میشود این جوجه مرغ میشود یا عقاب؟ دارد بال و پر در می آورد و رنگ می گیرد و فرمش معلوم می کند که از این لحظه تا خیلی بعد چه جور خواهد بود! 

چه خوب است آدم همچین فرصت هایی در زندگی داشته باشد! فرصتی که راه رفته و راه مانده را بازبینی کنی و ببینی کدام راه را بیشتر میخواهی برای رفتن

از وقتی از دفتر شرکتی که کار می کردم آمده ام بیرون چیزی در من  خیلی روشن و واضح می گوید  دلم نمی خواهد تو هر روز بروی سرکار! دلم نمی خواهد هر روز صبح اول وقت بروی و آخر وقت خسته بازگردی  و حتا پنج شنبه ها  مال خودت  نباشد! میگوید بدم می آید از این سیستم که تو در طول هر هفته فقط یک جمعه را داشته باشی و بقیه ی روز ها برود به حساب کاری که مهم ترین دستاوردش درآوردن ماهی دو و نیم سه ملیونی که بشود خرج اجاره و قسط و اتینا! 

می گوید این شبیه فاوستِ گوته است که روحش را  به شیطان فروخت! همه ساعت هایت را ارزان ت آنچه می ارزد معامله میکنی! می گوید این جور زندگی تو را از پا در می آورد! می گوید این جام مال تو نیست! جام تو جای دیگری است! میگوید جای دیگری است اما نمی گوید دقیقا کجا!

دیروز چند جا رفتم مصاحبه! هر سه جا شرکت های بزرگی بودند و همه کل روزهای کاری از 8 تا 5 و آخر هفته تا 12 ! امروز یکی از درشت هایشان هم صبح،زنگ زد، چیزکی را بهانه آوردم و گفتم نه! راستش  ترسم می گیرد شروع کردن روز هایی که دوستشان ندارم

بعد می نشیند و برایم راهکار و چاره می اندیشد که بیا بنشین برایت بگویم چه اندازه می شود زندگی کرد! می گوید صبح ها برو باشگاه و بعدش کلاس زبان و بعد هم کارهای دانشگاه و کلاس موشن گرافیکت را انجام بده و نقاشی کن و بعد تو طول ماه هم پروژه بگیر و کم کم راه خودت را بساز! کاری را که مال خودت است را بساز!

میگویم خوب اگر ماه آمد و رفت و پروژه ای به کار نبود چه؟ قسط و کرایه و نان و کوفت را از کجا بیاوریم؟

میگوید می شود! تو می توانی! هی تو دلم را مثل بادکنک سفیدی پر از اطمینان و یقین می کند 

می گویم به داشتن درامد ثابت و واریز وجه منظم در یک موعد عادت کرده ام و حالا یکهو ناگهان همه چیز عوض بشود ، برایم ترس آور است!

میگوید تو می توانی ! می گوید تا حالا تو چه زمینه ها و راه های جدیدی پا گذاشته ای و موفق شده ای؟ پس چرا خیال می کنی این یکی نشدنی است

می گویم این طور ها هم که خیال می کنی نیست! تورم! اوضاع اقتصادی را ببین!  میگویم می دانی که فاصله ی هر آدم عادی تا کارتن خواب شدن فقط شش ماه است . . . می گوید نترس! میدانم! فوقش اگر نشد باز هم برمی گردیم سر خانه ی اول! برو یک دفتری که گرافیک دیزاینر بخواهند کار کن و  برای خودت برو و بیا و مثل قبل نق بزن که چرا من وقت ندارم کارهایی که دلمی می خواهد را انجام بدهم! حداقلش این است که فرصت این جور زندگی را به خودت داده ای؟!

این را که می گوید آرام میشوم و با حجمی از نمی دانم چه  میشود کنار می آیم . . .


زندگی با دور کند

دوشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 14:02


وقتی سالها از انجام یک کار با یک روال می گذرد یکی از خجسته ترین اتفاقات ممکن این است که از آن بیرون بیایید و سر فرصت و حوصله خوتان را تماشا کنید و ببینید ایا مایلید همان جا و با همان مختصات ادامه بدهید؟

حقیقت این است که جریات زندگی مثل سیل می ماند  خیلی وقت ها طوری آدم را با خودش می برد که هیچ فرصت نکرده ای که بگویی آره! این همان چیزی است ککه من می خواهم و خوشحالم می کند و می خواهم ادامه بدهم   . . .


برچسب‌ها: روزنوشت

تعدیل شدگان

سه‌شنبه 29 اسفند‌ماه سال 1396 ساعت 09:44

دیروز آخرین روز کاری بود و در این آخرین روز کاری اتفاق شوکه کننده ای برایم افتاد. نامه ای به دستم رسید که قرار داد شما تمام شده و برای سال بعد هم به سبب رکود اقتصادی  اوضاع بازار کار ، امکان همکاری وجود ندارد، لذا بروید کارگزینی و تسویه کنید و به کل این عملیات از اولش تا اخرش پروژه ی تعدیل گفته می شود.

من با خود تعدیل کاری ندارم اما سوال من این است در شرایط مشابه اگر کارمند بخواهد کارش را ترک کند باید یک ماه زودتر خبر بدهد و بعدش تا جایگزینی نیروی جدید امکان رفتن ندارد و باید تعهداتش را انجام هد و حالا کارفرما در یک ثانیه تصمیم می گیرد که تو نباشی و از قضا قانونی هم هست و چه اهمیتی دارد که چ بلایی سر طرف بیاید و هیچ مهلتی برای گشتن دنبال کار جدید نداشته و  . . .

البته برای من این قدر ها هم تند و تیز نبود و وقتی نامه به دستم رسید هم شوکه شدم و هم خوشحال! مدت ها بود که دنبال کار می گشتم و قرار بود بعد از عید نهایت تا فروردین ماه   بمانم که این طور شد!

به غیر از من چنیدین و چند نفر دیگر هم در کارخانه  و هم در دفتر مرکزی با این حکم تعدیل شدند

تقریبا 6 ماهی می شد که خیلی جدی دنبال کار می گشتم، اما هنوز اینرسی نمی گذاشت در یک لحطه کنده بشوم! شاید باید خیلی خوشحال  و رضایت مند باشم از دستی که هولم داد و بالاخره از این فضا خارج شدم اگر چه،  چیزی از رفتار غیر انسانی شان با منابع انسانی کم نمی کند!

خواستم بگویم نوروز 97 به یادمامدنی خواهد بود چون بعد از سال ها دوباره فرصت تعطیل بودن تا 13 فرودین دست داده و در خانه ماندن و سر کردن با هزار و یک گلدان کوچک و بزرگ و خانه ای که دوستش دارم  نقاشی کردن و بی گاه چیزی خواندن  چیزی پختن چیزی بود که از زندگی کم داشتم و حتا یادم رفته بود چطور می شود بدون اینکه هر صبح بدویی تا دیرت نشوت و تا شب که می مانی که کسری کارت جبران شود چطور می شود زندگی کرد؟

خوشحالم به بینهایت راه جدیدی که باز می شود به زندگی ام و خوشحالم که حالا به سهولت می توانم انتخاب کنم

سال نو مبارک رفقا! 

از جنس دلشوره

چهارشنبه 23 اسفند‌ماه سال 1396 ساعت 11:32


نمی دانم اسمش چیست؟ اما جنسش را خوب بلدم و کیفیتش را با همه وجود چشیده ام! 

چیزی شبیه بیماری است 

مفهومی که مایه آزار و رنج آدم میشود. 

در توضیحش این طور می توانم بکویم که: هروقت و هر وقت همه چیز خوب و آرام پیش می رود، انتظار خراب شدن موقعیت مزبور  را دارم. وقتی که حالم خوب است و خوشحالم و شانس و خوش بیاری از در و دیوار سرک می کشد، اندوهی در دلم جوانه می زند و مثل لوبیای سحر آمیز ناگهان در چشم بر هم زدنی قد می کشد و بزرگ میشود. آنقدر بزرگ که حتا ممکن است بترساندم. ترسی که می گوید الان است که همه چیز خراب شود!

الان است که فاجعه ای رخ بدهد! الان است که بفهمی همه ی این حال خوش و خوشحالی کاذب بوده و چیزی کم بوده یا نبوده یا اشتباهی بوده که این جور خیال کرده ای نبوده. وقتی خوشحالم و میخندم نگرانی اینکه فردا قصه ای کوک بشود و برای همه ی این خنده ها و مورد سین جیم و حساب کتاب قرار بگیرم آزارم می دهد!

دقیقا چیزی شبیه یک بیماری است.

انگار منتظرم برای همه ی خوشی ها مورد انتقام قرار بگیرم ! هر بساط خوشحال کننده ای به زودی برچیده خواهد شد! 

و جالب اینکه شرایط معکوسش هم صادق است، که اگر در شرایط خوشحال نکننده و بعضا سختی هستم خیال می کنم این جا امن است! یعنی اتفاق بدی انتطارم را نمی کشد!


برچسب‌ها: دلشوره

به مناسبت در گذشت پری سا

یکشنبه 6 اسفند‌ماه سال 1396 ساعت 15:22


پریسا صابر مقدم را نمی شناسید، دوستم بود، از آن دوست ها که بشود رفیق صدایشان کرد. روز اول دوره کارشناسی، همدیگر را جستیم و بعد شدیم یار گرمابه و گلستان. چه موزه معاصرها که با هم نرفتیم و کتابخانه های کانون پرورش فکری و موزه ها و گالری ها را که  را که در نوردیدیم و چه خیال ها که نبافتیم برای تصویر سازی و نقاشی . . .

گفتم پری سا! من هیچ خوش ندارم از  این رفیق هایی داشته باشم که با همه ی ادم های اطرافشان یک جور هستند! 

گفت خیالت راحت! من دنبال دوست تازه نمی گردم. همین تو برایم زیادی هم هستی! 

پری سا اما بعد تر یکی دو تا دوست دیگر دست و پا کرد و من هم به تلافی اش زدم تو برق و بعد تر هم آنقدر فاصله رو فاصله افتاد که هر کدام رفتیم سمت خودمان. اما چیزی بینمان بود که خویشاوندی و غرابتی ایجاد کرده بود که هیچ وقت تمام نمی شدیم برای هم


صدا کن مرا . . 

صدای تو خوب است

صدای تو  سبزینه ی آن گیاه عجیبی است در انتهای صمیمت حزن می روید

در ابعاد این قرن خاموش 

من از طعم تصیف در متن یک کوچه تنها ترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرک است

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بیمی نمی کرد

و خاصیت عشق این است

 . . .

هنوز این برگه را دارم که با خودکار آبی ظریفی این شعر سهراب را  برایم نوشته است و آخرش امضا کرده و آن شکلک فرشته طورش را کشیده  که از طرف پریسا!

پری سا را به یاد می آورم با کیفیت لبخند هایش  و صمیمت در آغوش فشردنش و همدلی کردن هایش و شفافیت نگاهش که آسمان بود در عمق چشمانش ، زلال بود و بی انتها

پری سا را به یاد می آورم با آلبوم سلام خداحافظ حسین پناهی

و امروز  تصادفی عکس زنی را دیدم که میان شمع و گل و روبان مشکی در قاب عکسی محجوبانه مرا می نگریست و ناگهان چه مهیب دانستم این زن تویی! این نگاه متعلق به غریبه ای نیست بلکه آن تونل درازی است که یک سرش من بودم و یک سرش چشمان تو که می شد در آن راه رفت و دوید و ستاره چید . . .

انگار مرگ از آنچه خیالش را می بریم نزدیک تر است  و  ناگهان چه زود دیر می شود

 

برچسب‌ها: مرگ

چه کسی تاریخ را خواهد نوشت؟

یکشنبه 6 اسفند‌ماه سال 1396 ساعت 09:16

آیا روزی واقعیت که اینک همچون موجودی ناقص الخلقه، نیم از وجودش را قربانی می کنند تا بشود به نمایشش گذاشت، به تمام قد با تمام زشتی ها و زیبایی هایش دیده خواهد شد؟ 

آیا روزی فرا خواهد رسید که مورخی از عقب نگاه داشتن مردم در تعقل و تفکر و اندیشه بنویسند؟ روزی فرا خواهد رسید که از خیانت ها و دروغ ها و دزدی های بزرگ بنویسند و همه دست اندر کاران و نفع برندگان آن را نشان مان بدهند؟ روزی که به ما بگویند چرا سمند در سوریه چهار میلیون است و در ایران بیست و چهار میلیون؟  روزی که در آن اقلام صادراتی ایران به کشورهای خارمیانه اعم از بادمجان و ترشی و زعفران نام برده شود و در کنارش لیست وارداتی  شامل: تجهیزات و ماشین آلات مورد نیاز در خانه و کارگاه و کارخانه ها و هر چیزی که صنعتی و فناورانه ی دیگری

آیا کسی خواهد نوشت که ما به سراسر دنیا مهندس و دکتر و تکنسین و متفکر و اندیشمند و ایدئولوژیست و هنرمند صادر می کنیم چون در این مرز پرگهر توان تاب آوردن هیچ اندیشه ی مخالفی را نداریم و آنچنان این جماعت را سرکوب میکنیم که عطای بودن را به لقای غربت می بخشند و میروند و این ها بزرگترین صادرات این کشور هستند؟

آیا روزی فرا خواهد رسید که مورخان و تاریخ نگاران از اندیشه ای بنویسند که در آن برای هر گروه و شخصی که سر به انتقاد و مخالفت برداشت اسمی نهادند و با فتنه و اقدامات سازمان دهی شده و فرقه ی زاله سرکوبش کردند و به خاک و خون کشیدندش؟

آیا روزی خواهد رسید که در آن دختران خیابان  انقلاب همچون قدیسه ها تقدیس شوند و اندیشه ای که این چنین شجاعانه قهرمان پروری می کند به زبان برده شود و در کنارش نظر مخالف آن  برادر بسیجی که سرش را پایین می اندازد تا سر برهنه ی زنی را نبیند اما جستی می زند و  زن را به زمین پرت می کند نیز با واژگان واضح و مبرهن در دادگاهی هر چند مجازی به زبان آورده خواهد شد؟

آیا روزی فرا خواهد رسید که حقیقت همچون خورشید بتابد؟ 

چه کسی تاریخ را خواهد نوشت؟

برچسب‌ها: دردنوشت

حبل المتین سرخ

پنج‌شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1396 ساعت 10:34

به قول لاله؛ دیروز خرس ها حمله کرده بودند، خیابان میرزای شیرازی را به تمامی در نوردیده و فاتحان بی تنازع شهر شده بودند. همچون مراسم دیرین و چندهزار سالانه که ماحصلش میشود شلوغی و ترافیک و دست فروش هایی که فرصت را غنیمت می شمرند و بساط میکنند، دیروز و دیشب شهر آکنده بود از وانت هایی  که کنار خیابان بساط کرده بودندو خرس های عروسکی و کوچک و بزرگ می فروختند ،  میزهای کوچکی که هر جا که میشد پهن شده بود و  گل و  شمع و شکلات های قلبی  و سرخ و هرچیز که بشود ربطش داد به ولنتاین در این  بازار مکاره ای که مشتری ها ی زیادی هم داشت به فروش می رسید.  

این ها را ننوشتم که نتیجه بگیرم چقدر ما حالمان بد است ، یا چقدر بی هویت، یا چقدر  . . . نه . میخواستم این را بگویم که ما چقدر نیازمند عاشقیت هستیم. این دل دادن و دل باختن انگار رسمی مجزا باشد از هر فرهنگ و جمعیت و کشوری که همگی در ان به اجماع رسیده ایم.

ما مردم عجیبی هستیم، راهپیمایی بیست و دو بهمن میرویم پیاده روی خیابان انقلاب و بعد سلفی می گیریم و تو اینستا می گزاریم و بعد از اعتراضات امثال دختر خیابان انقلاب هم حمایت میکنیم و بعد منتقدیم به اغتشاشات بازار ارز و دلار و  . . . اما گویا همه در این زمینه که عاشقیت باشد مشترک المنافع و هم نظر هستیم و آن طور گرم و صمیمی این روز را تکریم می کنیم که اصلا خیالی نیست که از کجا و کدام فرهنگ رسیده است. مثل فرزند ناخوانده و از خیابان جسته ای که آن چونان تکریم و تعظیمش می کنیم که با فرزندی که از خون و رگ و جانت است هیچ تفاوتی ندارد که در بعضی موارد خاص حتا عزیز ترش هم می پنداری . . . 


برچسب‌ها: عشق نوشت، happy valentine

خواب

چهارشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1396 ساعت 11:31

چشم هایم را میبندم. تصور می کنم خانه ی گلی که دورش سراسر درخت های تبریزی بلند کاشته شده و در حیاط چوب های کوتاه و بلندی برای پیچیدن لوبیا و کدو و خیار دورش در خاک فرو شده است و کرت های کوچک ریحان بنفش و سبز و شاهین و جعفری از هم تفکیک شده اند. آن جا هویج ها، مثل هویج هایی که ما می کاشتیم ریشه های ریزه میزه ندارد و مثل هویج هایی که از مغازه میخری بزرگ و مرتب و صاف و صوف است و حتا تربچه هایش هم آن قدر نقلی نیست که نشود گذاشتی بین سبزی ها.

انتهای باغ ، درخت های زرد آلو و شاتوت به بار نشته و زرد آلو ها مثل لپ دخترکان داهاتی قرمز و گوشتالود و سرخ جلوه نمایی می کنند.

باد لای برگ های درختان می پیچد ، همون عاشقی که گیسوان معشوقش را بنوازد، صدای پیچیدنش بین برگ ها و شاخه های باریگ با نرمی و لطافت ، صدایی بی انتها را می ماند از که از اعصار و قرن ها به گوش می رسد، موسیقی ای که هزاران سال است عاشقانه نواخته شده است . . .

پشت دیوار خانه پرده های توری از دل خانه بیرون آمده و با باد می رقصد. با هر وزش جانانه باد  کل حجم پرده ی توری باد می کند و وارد خانه میشود و بلافاصله همراه باد از خانه خارج میشود و تا جایی که می تواند می وزد و باز هم به داخل خانه می رود.

از پشت پرده ی توری تمثال زنی پیداست. زنی با موی مواج و سیاه که همچون سیاهی شب روی پیشانی اش پیچ و تاب خورده و سیمایی مقدس همچون تصویری که هزار بار دیده ای را یاد آور می شود. زن نزدیک تر می شود و روی رف پنجره می نشیند.

ناگهان دستش را به سمت پرده می برد و با نوازش باد که پرده را می لغزاند ، رخ نمایان میکند در قاب پنجره  . . .   

 . . . چه کسی مرا از این خواب بیدار کرد؟ 

شخصیت شماره 2

چهارشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1396 ساعت 12:18

غیر از این منی که الان آمده اینجا دارد می نویسد من دیگری در من هست که اسمش شخصیت شماره 2 است، مثلا امروز شخصیت شماره 2 ، سه تا شیرینی بزرگ با چای خورده و قبلش هم یک تغار عدسی. اگر من که شخصیت شماره یک باشم با مسواک و خمیر دندان اختتامیه ای بر این کشتار پی در پی صادر نمی کردم این ماجرا همچنان ادامه داشت و کشویی که در آن چند سیب و پرتقال و بیسکوییت و دانه و پودر قهوه بود را سر می کشید و آنقدر ادامه میداد که دل درد بگیرد تا دست بردارد. 

شخصیت شماره دو در واقع رویکردی سایه ای دارد. همان کسی است که همواره او را سروکوب می کنم و برای هر کاری محاکمه می شود  و به یقین محکوم هم میشود، سرزنش میشود و خجالت زده اما وقیح است و باز کار خودش را ادامه می دهد. حریص و طماع است  ! سیرمانی ندارد و حرف حساب تو گوش های وامانده اش نمی رود ، خیلی صفت های بد دیگری هم می توانم برایش بشمرم  . . .

عالیجناب یونگ اسم شخصیت شماره دو را می گذارد سایه! shadow! خوب حقیقت این است که اسمش زیاد مهم نیست ، هر چیز که دلم بخواهد می توانم صدایش کنم. 

مشکل اصلیم با وی وقت هایی است که نمی دانم کاری که می کنم  و تصمیم که گرفته ام و از آن دفاع می کنم و استدلال می کنم و برایش رگ گردنی میشوم، تصمیم است که من گرفته یا شخصیت شماره 2؟ (این چیزی است که خیلی طریف و زیر پوستی اتفاق می افتد)

خنده دارد است اما این آقای شخصیت شماره 2 که می خواهم اسمش را "موری" mori بگذارم (خوب خیلی به مشخصات و شکل و قیافه اش فکر کرده ام ، کارهایش هیچ شبیه خانوم بودن نیست که شک م برده که مرد است و اسمش را هم دقیق نمی دانم مجتبا باشد یا مرتضا یا  . . . آدم روک گو با زبانی تیز، متوسط الجثه با یک مترو هشتاد قد با هفتاد و پنج کیلو وزن است که کاپشن مشکلی شمعی تن می کند و همیشه ته ریش دارد و بعضی وقت ها  کلاه عجیب غریبی هم روی سرش می گذارد و وقت و وبی وقت سیگار می کشد، حتا جاهایی که اصرار اکید شده است که سیگار کشیدن ممنوع است، مدام گوشه لپش آدامس نعنایی است و مطالعات عجیب غریبی دارد و یک دفترچه کوچک در جیب کاپشن ش می کذارد و جمله های قصارش را در آن یادداشت میکند. کفش هایش  کتانی است،  اما همیشه خاکو خولی ،  جین تنگ مشکی تن می کند و روی زانوهایش پاره است و روی ران ها یش زاب دارد، شغل دائمی ندارد و بیشتر وقت ها با دوست هایش تو پارک آتش درست می کند و سیگاری می کشند و بحث های الکی می کنند و به ریش دنیا می خندند و رسالتش این است که بگوید گور بابای دنیا)  به واقع شخصیت مستقل و هویتی مجزا از من دارد. مثلا من با بند بند وجودم و از سالها پیش تصمصم گرفته ام شکم و پهلو هایم را که قلمبه می شود را آب کنم اما شخصیت شماره 2 بسیار علاقمند به پرخوری است و تا حالا حتا یک بار نگذاشته یک رژیم چند روزه بگیرم ،   آمدم رژیم معروف جنرال موتورز را بگیرم. روز اول با میوه سپری شد و روز بعد با سیزیجات و هنوز روز دوم به پایان نرسیده بود که در حال گاز زدن یک بستنی سالار شاتوتی بودم.

حقیقت این است که من آدم چاقی نیستم اما همین دو سه کیلویی که دلم می خواهد کم کنم و نمی توانم و یکسر مغلوب شخصیت شماره دو می شوم نشان می دهد که این لعنتی زورش از من بیشتر است.بعدش با خودم خیال می کنم که باید تمهیدی بیندیشم و روی این شخصیت شماره دو را کم کنم! اصلا  زورآزماییی طور در یک نبرد ثابت کنم که کی رییس است! بهش ثابت کنم که این من هستم که انتخاب می کنم و او باید کوتاه بیاید و انتخاب های دوم و بعدی را بردارد و پا پس بکشد. 

اما حیقیت این است که نمی شود. 

اولا که؛ دعوا که نداریم ! بعدش هم این شخصیت شماره دو هم ، من هستم ، مثل یک مادر که دلش نیاید با کودکش بد خلقی کند و عطاب خطابش کند، چون این بچه از اوست و جگر گوشه اش است. حالا این آقای موری که شخصیت شماره دو نام گرفته هم جزیی از من است و چرا باید با سرکوب و خفقان جلوی راه نفسش را بگیرم؟ خیلی علاقمند ترم که با اون به پای میز مذاکره بنشینم و در ازای دادن امتیازاتی ، راضی اش کنم این خوی هیولایی اش را که گاهی مثل جاروبرقی میشود و آنقدر می خورد که بترکد تا وقت هایی که آن قدر گنده دماغی می کند یا خیلی وقت های دیگر را کنار بگذارد و  با هم دوست تر بشویم.

شخصیت شماره دو حالش از کتاب خواندن بد می شود و دلش می خواهد یکبند تو صفحات بی سر و تهه اکسپلورر اینستا بچرخد اما من خیلی وقت است که کلا اپلیکیشن اینستا را پاک کرده ام و این طوری  شخصیت شماره دو را راضی می کنم که  گه گداری،  بروم  نسخه ی وب اینستا را نگاهی کنم و بعد که دلش آرام گرفت و بی خیال شد می رویم سراغ کار هایمان.

ماجرا این است که باید صلح کنیم. باید بروم شخصیت شماره دو را از پارک بغل خانه پیدا کنم و به خانه برش گردانم. راستش مدتی زیادی است که از خانه انداخته بودمش بیرون. فکر می کردم اگر او برود همه مشکلات حل میشود، اما نشد. او از خانه رفته و تارانده شده اما هنوز تو بزنگاه ها و وقت تصمیم گرفتن همان قدر تواناست که قبلا بود و حتا این رانده شدن از خانه باعث رنجش و سرخوردگی اش شده و از این زهگذر حتا حس می کنم در شرارت وسواس خاصی پیدا کرده و با اصرار و تاکید می خواهد از امر من سرپیچی کند و کار خودش را بکند.

باید بروم دنبالش و لباس هایش را بکنم و بریزم تو ماشین لباسشویی و غذای گرم برایش بگذارم و اجازه بدهم کنارم باشد. نه پشت سرم. 

نمی دانم شخصیت شماره دو تا کی می ماند اما می دانم که تا وقتی بگویم نیست شرور تر میشود.



 + دسترسی تلگرام - کانال دست نوشته های پروانه

این بی تعادلی نگران کننده . . .

شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1396 ساعت 10:46


خیلی وقت است که دیدن عکس های آموزشکده ها و فضاهای دانشگاهی  و آموزشی و  . .  نگرانم می کند. یک جمعیت انبوده از دختران و یکی دوتا پسر که آن پشت و پسله ها جایی یک گوشه خزیده اند.مثل کلاس های ارشد با 19 نفر خانوم و 3 تا آقا برگزار می شود. . . . نگران کننده است که زنان در حال مرتفع شدن و بال گستردن و توانمند شدن هر روز بیشتز از دیروز هستند و در مقابل مردانی هستند که از اخرین دستاورد هایشان می شود به مردانه کردن اسنپ رسید. وقتی "اسنپ رز" که طرحی آزمایشی با رانندگان خانم بود هنوز بعد از گذشت ماه ها آزمایشی است و نمی شود از خدماتش بهره برد.

 

کتابی که نوشته نشده

یکشنبه 17 دی‌ماه سال 1396 ساعت 10:47


فکر می کردم چقدر خوب بود یک کتاب مختصر مفیدی وجود داشت که در آن نگارنده اصول زندگی را  می نوشت، اصول کلی با پرسش هایی که روشنگرانه  مثلا اصول چهار پنج شش گانه ای که بشود وقتی تو بزنگاه گیر میکنی به آن مراجعه کنی و راهگشا و نجات بخش باشد. آن قدر به نظرم شدنی بود که آمدم گوگل را سرچاندم اما هیچ نتیجه ای یافت نشد. گویا نویسنده ی یک چنین کتابی برای هر کس شخص اوست، کتابی با اصولی که برای شخص تو تعریف شده باشد! 

عشق خانگی

شنبه 16 دی‌ماه سال 1396 ساعت 12:51

نمکدان سفید رنگ، عاشق فلفل پاش صورتی بود.

دانه های ریز و سفید نمک صدفی با گرد خاکستری و نرم فلفل سیاه در هم می آمیخت و به سر و روی جفتشان را فلفل نمکی می کرد و هی از عشق هم کیفور می شدند و بازو های نه چندان فراخشان را باز تر می کردند و همدیگر را تنگ تر و بی وقفه در آغوش می فشردند و هیچ خیالشان نبود که دورشان چه خبر است.
گاهی فلفل پاش صورتی می رفت تا ران های مرغ را با عطر و طعمش مزه دار کند و گاهی نمکدان سفید
خیار لخت و پوست کنده را از با دانه های نمک مزه دار می کرد و گاهی نیز با هم خورشت قرمه سبزی را از بی حالی در می آوردند . . .

اما هر کدام هر جا که بودند و هر کجا که می رفتند وقتی همه چیز سر جای خودش بر می گشت دوباره خالی بازوان گشوده ی همدیگر را پر می کردند و دوباره بازار عشقشان گرم بود.

در اولین اثاث کشی تنها چیزی که شکست جفت همین نمکدان بود که ناگهان نگاهی به سویی رفت و دستی ندید و پایی لغزید و ناگهان عمر بودنش روی سنگ های کف آشپزحانه به پایان رسید و افتاد و تکه های صورتی رنگش با سیاهی فلفل، برای همیشه سیاه و تلخ شد.
از آن روز تا کنون، گلوله های شور نمک سوراخ های نمکدان را پوشانده و کور کورانه، میان اشک و بیتابی به دنبال رایحه ی عاشقانه ی فلفل، دور تا دور خانه را می گردد و بازوانش گشوده است هنوز . . . 








+ آدرس کانالم که این مطالبو و یه سری دم دست نوشت توش میاد :    اینجا      الببته فعلا که فیلتره باید با پروکسی باز بشه

 

برچسب‌ها: بازنشر

دندان آسیای شماره 12

یکشنبه 3 دی‌ماه سال 1396 ساعت 14:53

قبل از هر حرفی، استغاثه می کنم و اعتراف میکنم که خود را نیز مبرا نمی بینم از فضایی که از آن حرف می زنم

خیلی پیش آمده از اطرافیانمان، دوستان و خانواده ، ادم های معمولی ای هستند که به سبب ناکامی های پشت سر هم و یا فتح نکردن قله ی عظیم دستاوردی که بشود تو بوق و کرنایش کرد، آدم های بی سر و صدا و ساکتی هستند که سرشان تو لاک خودشان است. آسته می روند و آسته می آیند که گربه شاخشان نزند.

حالا خیالش را کنید دری به تخته ای می خورد و از این رهگذر دستاوری  نصیب این دوستان می شود و از فردای آن روز، باید میدان را نظاره کنی که چطور جولانگاه دوست عزیزمان شده است. صدایی که تا حالا به زور شنیده می شد را به وضوح و رسایی می شنوی، در هایی که کوبیده میشود و اعمال نظرهای کاملا شخصی در فضاهای عمومی و  هزار و یک ادای دیگر که مایه ی تعجب و شگفتی همگان  را سبب می شود.

راستش غالب این اوقات آنچه شرایط را ناگهان تغییر می دهد غالبا یک رابطه یا یک ازدواج است. ناگهان آدم دیگری از راه می رسد ، حالا اگر این آدم ، ظاهر آن چونانی داشته باشد خیلی موثر تر است و یا اگر ازدواج با کسی که وضع مالی خوبی داشته باشد!

همه این اتفاقات اعتماد به نفس  و در واقع اعتماد کاذبی ایجاد میکند که آدم احساس می کند دنیا مسخر  اوست و وقت کامیابی و اوقات خوش فرارسیده است. اوقات خوشی که مدت های مدید کمیاب و چه بسا نایاب بود اینک با چشم بر هم زدنی شدنی و در دسترس قرار گرفته است.حال در چنین موقعیتی چه باید کرد؟

سرگرم از فتوحات نامبرده، به جهان گشایی پرداخت؟ یا اینکه برویم و درد دیگری را چاره کنیم که هیچ ربطی هم به این ماجرا ها ندارد و آن همان اثبات خود به دنیاست. خودت را با دستاوردهایت و بودن های خویش است که باور می کنی و اعتبار جمع می کنی برای وقتی که نیاز داری به خودباوری

در شرایطی که از آن حرف زدم، حس سرخوش و کامیابی از آنجا حاصل می شود که آدم خودش را ارزشمند می بیند که کس دیگری او را انتخاب کرده است! کس دیگری او را لایق دانسته ، ارزشی که همچون سردوشی توسط کس دیگری اعطا می شود و به همان راحتی هم می شود خلعش کرد و به یقین هیچگاه درونی نمی شود

راستش هر وقت چنین اتفاقاتی اطرافم می افتد منتظر یک اضمحلالم، یک فرو پاشی . . . مثل دندانی که از زیر پوسیده است اما سالم به نظر می رسد و دیر یا نزدیک به عصب کشی و فاجعه ی نابودی دندان منجر خواهد شد. هر چقدر دیرتر بروی سراغ دندان پزشک احتمال داشتن یک دندان سالم کمتر خواهد بود!

از مثالی که زدم به روشنی پیداست در چه وضعیتی به سر می برم. دندان آسیا، فک بالایی، در یک اتفاق خیلی ساده ناگهان شکست و بعدش تا وقت بگیرم و خودم را به دندان پزشکی برسانم چندین روزه سرشار  از درد کشنده را سپری کردم و جالب اینجاست که اگر چه دندان پزشک محترم دیروز چار کاناله عصب کشی کرده باز من درد دارم و لپم هم قلمبه شده و انگار یک آبنبات تو لپم قایم کرده باشم و منتظرم تا خیس بخورد.

به عنوان کسی که توضیحات کافی از پوسیدگی های مخفی دندان را میدانم تصمیم گرفتم خیلی مرتب و منظم بروم و باقی پوسیدگی های سطحی و غیر سطحی را مورد حسابرسی قرار دهم و قبل از آن که  آنها ناگهان متحرت کنند به حسابشان برسی!

یاد آن مصحف شریف می افتم که میگوید . . . حاسبو انفسکم  قبل عن تحاسبو 

( تعداد کل: 758 )
   1       2       3       4       5       ...       51    >>
Instagram