X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

یک آشنایی مختصر

پنج‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 09:54


یک جایی  وسط روزهایی که دنبال خانه می گشتم (هنوز هم دارم می گردم البته)  بنگاهی خانه ای را نشانمان داد که از بس عادی بود عاشقش شدم.ماجرا از این قرار بود که کارشناسان بنگاهی آنقدر خانه های عجیب غریب با ایراد های فاحش و قیمت های خارج از تصور نشانم داده بودند که وقتی دیدم این خانه طبقه ی اول است و قیمتش هم منطقی طور است  و پارکینگ و انباری هم هم دارد، در جا عاشقش شدم.

برای بازدید  یکی از ملک های غرب تقریبا یک ساعت در ترافیک کوروش ماندیم و بعدش برای پارک در خیابان و رویت ملک مجبور شدیم ده دقیقه دم پارکینگ پارک کنیم و بعدش هم  یک خانومی آمد دعوایمان کرد و قصه درست شد  و خود ملک هم به نظرم نیامد

خانه های بعدی هم البته مورد های بسیاری داشتند مثلا یک جا را دیدیم که بعدش تو سایت همان خانه را با 15 ملیون تفاوت قیمت گذاشته بود

یا خانه هایی که بازسازی می شوند و کف را لمینت می کنند و کاغذ دیواری می کشند و بعدش هم جای قناری به فروش می رسند

یا خانه های پرواحدی که دیوارش آنقدر نازک است که میشود صدای سنگ پا کشیدن همسایه زیر دوش را بشنوی!

خلاصه بعد از این جستجوها و عاشقیت به خانه ی خیابان پنج تن،  یکی از دوستان که دستی بر آتش داشت و کارشناس ملک بود آمد خانه را دید و نظر کارشناسی داد که چشم بازار را کور کرده ام با این انتخابم! خانه تاریک بود و نور نداشت، پشتش اتوبان بود و سر و صدای زیادی تولید می شد از این رهگذز، کنارش مغازه بود و   . . . خلاصه بعد از دیدن وقایع مورد ذکر دیدم آنقدر خانه ی عجیب غریب دیده ام که که وقتی یک خانه ی معمولی می بینی فکر میکنی خیلی می تواند خوب باشد!


آدم ها هم همین طورند. وقتی چند تا آدم عجیب غریب به پستت می خورد که آنقدر فرق دارند که هیچ حرف و فضای مشترکی بینتان نیست وقتی به کسی می رسی که فاصله ی کیلومتر ها جایش را با متر عوض می کند ذوق می کنی! 

خواستم بنویسم آدم های سیاره های دیگر را پاک کنید از زندگیتان! ادم های الکی ای که نه دوست هستند و نه غریبه! متعاقبا می شود بر کیفیت دوستی های واقعیتان افزوده خواهد شد . . .

عنوان نوشت

دوشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 12:56


سال جدید را  با یک حال جدیدی آغاز کرده ام و از نشانه های این حال جدید یکی این است که به اطرافم نگاهی دوباره می کنم و بازنگری می کنم در بهبود حالم و رضایتم از روزمرگی ای که دست خودم است.

آمدم چیزکی بنویسم دیدم عنوان وبلاگم شاخم می زند!

نمی دانم آخرین باری که بی پروا طوری رفته باشم تو کوران کلمات کی بوده اما مدت هاست که با هم روابط به دور از جنگ و ترس و شجاعت کوبنده و  . . . داریم. عنوان را تغییر دادم. 

حالا که لازم نیست برای نوشتن شجاع باشم به گمانم راحت تر بشود نوشت . . .


پ.ن:

1- سال خوبی داشته باشید رفقا

2- خریدن خانه خیلی سخت است! کسی یک  املاکی درست و درمان  آشنا ندارد؟  من بایدبا وام مسکن یه ملک فسقلی بخرم!


سال نو مبارک

پنج‌شنبه 26 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 08:47


1-لاله های پارک رسالت سر از خاک برداشته اند و عنقریب سر به آسمان بلند خواهند کرد و بهار می آید و سال نو میشود. مثل نوری که امروز آشپزخانه را نارنجی کرده بود و وقتی بیدار شدم رفتن تا سر چشمه اش. بهارتان مبارک!


2- تا آنجا که ممکن است زندگی کنید!حتا اگر بر خطا و اشتباه باشد.زیرا آدمی از خلال خطا به حقیقت و معنا دست می یابد

رویای خود را زندگی کنید،البته خطا هم خواهد شد. اما اگر بکوشید همه عمر از خطا کردن بپرهیزید زندگی نکرده اید

یونگ


 3-امروز اجرای نمایش خاله پیره زن خانوم چیله است و برای اجرایش می روم سالن آمفی تئاتر مهد. بار قبل کهه رفته بودم مهدکودک و تولدش بود وقتی  دیدم اون وسط داره می رقصه دست و دلم لرزید و همون وسط زدم زیر گریه. اینبار دارم تمرین می کنم وقتی می بینمش که دارد خاله پیره زن را بازی میکند خیلی موجهانه تماشایش کنم و تازه برای جایزه ی اجرایش برایش ادمک طراحی خریده ام! خودش ارزو کرده بوده البته


بده بد بد

سه‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 12:02


یک چیزی یک جایی گم شده . . . چرا بعضی روزها نمی شود لبخند زد؟

بده بد بد

سه‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 12:02


یک چیزی یک جایی گم شده . . . چرا بعضی روزها نمی شود لبخند زد؟

وقتی اشک هایت جاری بشود

چهارشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 11:15


اینجا نشسته ام و دارم برای فولان رفیق قدیمی ،   لوگوی فلان روزنامه را با الهام از بهمان لوگو  طراحی می کنم و پادکست های رادیو هسته ی روغن انگور را گوش می کنم.

یکی از همکارانم از روی استوری نقاشی ای که دیروز گذاشتم تو اینستاگرام تماس می گیرد (مدت هاست حوصله نمی کنم کارها را در وبلاگ بگزارم)  و یک نقاشی سفارش می دهد، سایزش دو متر است در یک متر و خورده ای و تن و بدنم می لرزد از اشتیاق و خیال نقاشی کردنش . . .

تنم می لرزد و اشک هایم جاری میشود . . .

خدای عزیز

از روزی که اولین کار نقاشی روی بومم را فروختم تا امروز هنوز کار قبلی تمام نشده سفارش کار جدیدی از راه می رسد و دل و تن من می لرزد و شوق مثل هجوم از پروانه های وحشی تو گلویم هجمه می کند و وا می روم و غشم می گیرد

دلم مثل سازی شده و می نوازد . . .

شوف نصیبتان باد

خدا نصیبتان باد

عکس یادگاری

شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 15:27

1-   آن دنیا که همه با هم مهربانند و نه عمو از بابا ناراحت است که چرا کلاهش را این شکلی سر می گذارد و نه بابا از دست عمو ناراحت است که چرا فرقونی را که برده،  پس نیاورده و نه مادر ناراحت است که چرا سه تا دختر زاییده و یک پسر   و نه دیگر عمه هست که بگوید پسر زاییدن چقدر افتخار است و  هفت تا پسر عمویم را بکوبد تو سر کسی و نه مادر بزرگ هست که به پدرم بگوید  تو جگر گوشه ی منی  و نه پدر بزرگم هست که به عمو  بگوید  نام من را زنده نگه می داری  و نه  . . . 

آنجا که همه این مشکلات روزمره و خنده دار حل  شده است و همه دست در گردن هم انداخته اند و دارند گپ می زنند و پدر با بردارهایش خاطرات جوانی شان را دوره می کنند و مادر بزرگم چپق می کشد و عمه با شوهر عمه دارند پشت پنجره از ازدواج پسر آخرشان حرف می زنند و بعد کسی همه را دور هم جمع می کند و دو ردیفشان می کند.عده ای پشت سر می ایستند و عده ای جلوتر می نشینند.

پدرم دیگر با عمو رقابتی ندارند که کدامشان برای مادرشان عزیز تر است و عمویم دیگر به خود نمی بالد که عزیز کرده پدرشان بوده است، آنها حالا دست در دست هم کرده اند و از صمیم قلب، از اعماق قلبشان ، جایی که آنقدر زلال است که تویش ماهی شنا می کند ، همدیگر را دوست می دارند و یک طوری انگار که به ابدیت خیره شده باشند به افق می نگرند و تو دوربین خیره شده اند و لبخند می زنند.  یه طوری که انگار عکسشان روی سنگ حک شده باشد . . . عکس همه شان کنار هم


2-   دقیقا چهار ماه از روزی که پدر رفت می گذرد و ما در راهیم برای رفتن به الموت برای شرکت در مراسم عمو. سرمای هوا آزار دهنده است و چند بار راه بسته شده و لودر راه داری جا به جا مشغول تراشیدن ارتفاع برف و باز کردن راه است و مه تا جایی پیش رفته که تا پیش پایت را هم نمی توانی به سهولت ببینی و ماشین ها با چراغ مه شکن تردد می کنند و زنجیر چرخ

عمو دیروز به خاک سپرده شده است و طبق وصیت ش با شرایط این چنینی با اعمال شاقه به ولایت رسیده است. 

چیزی شبیه فیلم ها ، کسی که خودش آنقدر اصرار داشت که پیکرش را جایی غیر از محل تولدش به خاک نسپارند و خواهرش را با اصرار و تاکید برده بود تا آنجا به خاک بسپارد حالا وقتی از سال از دنیا رفته بود که سخت ترین شرایط ممکن برای تردد حاکم بود و بعد از ساعت ها انتظار و در راه ماندن و یک روز رو هوا ماندن و چند بار رفتن و برگشتن از نیمه ی راه سرانجام موفقیت حاصل می شود.روز مراسم آنقدر هوا سرد بود که بیشتر از چند دقیقه نمیشد در فضای باز ماند.


3- قسمتی از مصیبت وارده همانا در رخ بازماندگان قابل رویت است. زن عمو کنار خواهرش نشسته است و مادرش آن ور تر و هی از حال می رود، بی حال است و آنقدر کریه کرده است که همه ی اجزای صورتش باد کرده و قرمز شده است و اشک هایش خشک شده . . . به این فکر میکنم اگر مادرم می ماند و رفتن پدرم را میدید چه شکلی میشد؟ آنها بسیار زیاد همدیگر را دوست می داشتند و مادرم برنامه ها داشت برای وقتی که پدر بازنشسته شود و بتوانند راحت به درخت هایشان برسندو . . .

حتا  به این فکر کردم که اگر پدر بود و این روز را می دید چطور دستش را می گذاشت روی صورتش و اسم برادرش را تکرار می کرد و اشک می ریخت.

زن عمو بی تاب و بی قرار و بی حال است و یاس و شکست در چشم هایش ذوق دوق می کند. من این چشم ها را هیچ وقت این طور ندیده ام

همچنین چشم های عمو زاده هایم را، آن یکی که جلو در ایستاده بود و آنقدر اندوه داشت که داشت بالا می آورد از شدت غم و ته تقاریش که پیش از اینکه من را دست در دست مرد دیگری (که بعدها تبدیل به آدمی مهی شد در زندگیم) ببند زن داداش صدایم می کرد! حتا ته تقاری سرتق عمو هم اندوه آلود بود و دلم برای همه شان سوخت و می خواستم بروم بغلشان کنم و سر سلامتی بدهمشان (کاش دختر بوند و یا کاش آنقدر آدم های بازی بودیم که میشد)، می دانستم که هیچ کس این طور که من می دانم حال این جماعت را نمی داند . . .  انگار که پدرم دوباره مرده است


4- لطف می کنید اگر برای من تسلیت کامنت نگذارید، یک چیزی تو مهره های پشت کمرم می لرزد وقتی دوباره تسلیت می شنوم


  

باران که می بارد . . .

دوشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 11:32


دیروز صبح ناگهان دچار شور حسینی شدم، ماجرا از این قرار بود که پریروزش رفته بودیم بازار گل و من بعد از مدت ها گلدان خریده بودم، دو تا گلدان بزرک برای نخل مرداب ها و چهار تا هم برای گل های که مدت ها بود ریشه کرده بودند و به انتظار نشسته بودند تا بروند توی خاک. دیروز صبح ساعت هفت دقیقا زمانی بود که من انتخاب کردم تا همه شان را خوشحال کنم.

بساطم را گوشه ی آشپزخانه پهن کردم و علاوه بر گلدان های جدید کلی گل و گلکاری هم توی گلدان های خالی قبلی کردم و تقریبا یک دو جین شخصیت تازه به خانه اضافه شد.

حس میکردم  بیشترشان دخترک های معصوم و نازنینی هستند که گونه هایشان از شرم گل می اندازد و سرخ و سفید می شوند. گلدان بزرگ نخل مرداب آقای محترم و مودبی است که دست و بالش خیلی باز است و راحت زندکی میکند! گلدان آگلونمایی که آن هم گلدان بسیار بزرگی است آقا است اما از آین آدم های محافظه کار است که نمی شود بریز و بپاش هایش را به چشم ببینی! شفلرا دخترک داهاتی طوری است که پیراهن گلدار تنش کرده و خودش را نمی آراید اما زیبایی اش را به سهولت از بین خطوط وحشی چهره اش می شود دید. پتوس ها مثل دخترک های مدرسه ای هستند؛ شلوغ و پر هیاهو و شیرین!  و سان سوریا، خانم معلم مرتب و منظمی است که خیلی شق و رق است و بوی خانم معلم های بچگی ام را می دهد.

برگ قاشقی شبیه پسر بچه های توی کوچه می ماند که صورتشان گرد و گوشتی است و سر به هوا و بازیگوش است و به راحتی تو کوچه ای فوتبال بازی می کند که جانش را دنبال هر توپی که تو خیابان شوت می کند به خطر می اندازد.

گلدان نعنا دخترک عاشقی است که قلبش تند تند می زند ، من عاشق این خانم نعنا هستم! عاشق آن کش و قوش های شاعدانه اش و عاشق برگ های نهیف و ریزه میزه و شاخه های متقارنش . . .

حسن یوسف خانم پیرزنی مهربان و فرتوت است که پوستش مخملی است و پشت پنجره به انتظار کسی نشسته است! شاید در کوچه ای که هر روز به انتظار همسرش می شسته و حالا سال هاست پیرمرد مرده  . . .

تنها گلی که فراموش کردم سامانش بدهم همانی است که بیشتر از همه مایه افتخارم است و دوستش می دارم.

این خانوم محترم که از نژاد بنجامین هم هست ، کاملا تصادفی و عاشقانه به دنیا آمده است. مادرش هم خودم هستم و اسمش را هم گذاشته ام رعنا! رعنا جزو شاخه های دیگر بوته ی بنجامینی بود که پیلارسال ها برای شرکت خریدم . این شاخه های اضافی را حرس (حرص؟ حرث؟ هرص؟)  کردم و گذاشته بودمشان تو شیشه ی آبلیمویی که خیلی وقت بود خالی مانده بود. محض سبزی روی میز.

ماند و ماند و دانه دانه شاحه ها برگ ریزان کردند و من برشان می داشتم از داخل ظرف تا ماند رعنا و هر چقدر بیشتر می گذشت من بیشتر قربان قدش می رفتم که هنوز هست. بعدش هم یکی روز آمدم دیدم ریشه دوانده و ریشه ی کوچک و سفیدی از یک جایی از ساقه اش بیرون دوانده بود ، بعدش هم آنقدر ذوق زده شدم که آوردمش جلو چشمم و بیخ مونیتورم و هی هی نگاهش می کنم.

حالا دست بر قضا همین ایشون بی گلدان مانده است  . . .

خلاصه، دیروز دچار شور حسینی شده و همه این کارها را کردم و بعدش هم گلدان های سنگین را جا به جا نموده و این ور آن ور گذاشتم و بعدش هم جارو کدم و تی کشی و دستمال زدم اما اخرش حس کردم درد فاجعه طوری در کمرم حس می کنم. محلش ندادم  و دویدم رفتم سرکار و بعدش کلاس فیلان و بعدش هم تا 11 شب برای نظارت چاپ ساک دستی ای که قرار است هدیه های سال نو در آن باشد رفتم چاپ خانه و بعدش هم زیر باران هم ماندم

امدم خانه

با دلی به شدت کدر و قلبی مکدر! خسته بودم و علیرغم رفتن به چاپ خانه کار نهایی  نشد و تایید نشد و قرار شد فایل اصلاح و برای چاپ مجدد ارسال شود! 

این طوری بود که امروز صبح با همچین سبقه ای وقتی از خواب بیدار شدم و آمدم از تخت بیایم پایین انگار کن که چیزی مثل تیغ در کمرم فرو میرود.

اصلا هم شوخی نداشت ها

هر چقدر خواستم آرام بشوم و بلند شوم دیدم نه! نمی شود

آدم وقتی قلبش سرد باشد انگار بیشتر یخ می کند، بیشتر مریض می شود! یا حد اقل این نسخه را می توانم برای خودم بپیچم! وقت هایی که اندوه گین هستم احتمال آسیب دیدن و بیماری افزایش می یابد

انگاری یک جایی از دلم یک بخاری روشن باشد که همه چیز را گرم و خوب می کند و وقتی بخاری مذکور خاموش باشد ان وقت دیوار ها نم می زنند و حتا ممکن می شود که سقف هم بریزد

و حالا مشکل من یک چیز است که بدانم بخاری چه طور روشن می شود؟ 

چون تا اینجا که به شدت حس می کنم در خاموش و روشن کردنش اختیار از من صلب شده است . . .

برچسب‌ها: دل نوشت

دایره یی آشنایان

شنبه 23 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 12:37


تا جایی که خودم را می شناسم ، آدم اجتماعی و برون گرایی هستم! دایره احساساتم را همین طور که در این چند ساله می بینید بی واسطه و بی کم و کاست  میریزم روی دایره و روی صفحه ای می نویسم که هزار و یک نفر آشنا و غریبه و دوست و دشمن ، قابلیت خواندن آن را دارند و به سهولت میتوانند در کم و کاست امورات یومیه و مابقی دل مشغولی ها و غیره ام  قرار بگیرند و با زدن دکمه ای از احوالاتم خبر بگیرند. نه اینکه خیال کنم سلبریتی طور جماعتی علاقمند اند که این بنده ی کمترین چه می کند یا نه ها! منظورم این است که چیزی را پنهان نمی کنم و بابت چیزی ک هستم خجالت نمی کشم! بالعکس همین ملغمه را دیکته وار زندکی میکنم       

حتا اطلاعاتی از اینکه  الان کجای زندگی ایستاده ام و دارم دنبال خانه می گردم و یا می خواهم کیس استادی طور دوست پسر بیابم و یا  . . .  ارایه می دهم که باکی از آن ندارم کسی بداند و یا نداند. شرم نمی کنم از مشکلات پی ام اسم بنویسم و  یا از حس نفرتی که از رهگذری در دلم چنگ زده و یا بالعکس وقتی اشتیاقی در سینه ام جوانه می زدند!

زندگی را دست جمعی دوست دارم و هر چقدر شلوغ تر باشد، بیشتر کیف می کنم، مهمانی و دور همی و جمع های دوستانه ای که واقعا دوستانم باشند را بسیار دوست می دارم و لذت می برم و انرژی می گیرم!

به همان نسبت از تنهایی و تاریکی می ترسم. وقتی وارد جایی می شوم که نور کافی ندارد انگار فیتیله ی جان من را کشیده باشند پایین و با یک چیز فرضی ای درگیرم.

هدفم از نوشتن چنین پیش درآمدی البته طرح مساله بود، 

در واقع طرح مشکل.

یک جای زندگی ام ناگهان  تلنگر جانانه  ای خودرم  که پس کجا هستند دوستانت؟ 

انگار کسی دست گذاشته باشد روی دیواری که پشتش خالی است  و  تکیه زده باشد، دیوار ناگهان فرو می ریزد و آن وقت است که می فهمی حاشیه ی امنی که برای خودت ساخته ای چقدر کاذب است. چقدر مستعمل و چقدر به در نخور!

دایره ی وسیع آشنایانی که هر کدامشان چند وقت یکبار یادت می  کنند و می آیند و می روند ، مانند اقیانوسی که از هر سو بنگری وسیع و چشم نواز است اما عمقش به بیشتر از ده سانتی متر نمی رسد و قدری است که تا مچ پاهایت را تر کند، نه کمتر و نه بیشتر! نه آب تنی دارد و نه جانت را خنک میکند!

مثل کسی که وقتی می گویی چند تا دوست خوب داری ده تا انگشتش را می شمارد اما وقتی می گویی قرار است صدهزار تومن قرض کنی و از کدامشان می توانی بگیری هیچ گزینه ای برای شمردنموجود نباشد.

دفترچه ی تلفنم را باز می کنم و بینهایت اسم می بینم که سال به سال هیچ کاری با هیچ کدامشان ندارم! آدم هایی که شاید یک وقتی یک باری کاری برای هم کرده باشیم و یا حرفی زده باشیم و بعدش هم همه چیز تمام شده است اما همچنان اسمشان با من است. 

همه اسم های این چنینی را مثل یک ورد رهایی بخش دانه دانه  باز می کنم و در ادیت شماره ها را پاک می کنم و حس می کنم  مثل خاکستری به هوا می روند و برای همیشه  تمام می شوند! (یک موقعیت هایی در زندگی آدم ها هست که هیچ وقت تکرار نمیشود، مثلا وقتی طرف دارد ازدواج می کند، خانه می خرد، پدرش فوت کرده و یا  . . . دوستانی را که در هیچ کدام از این موقعیت ها نبوده اند هم می شود رفت و دور ریخت! نبودنی که در حد اینکه حتا یک تماس تلفنی هم از سمت شان دریافت نکرده باشی) 

حس آدم متقلبی را داشتم که می خواهد با روش های جبرانی و البته ناخودآگاه نتیجه ای را حاصل کند که با روشی غیر از این مقدور است

این که اینقدر من آدم فیک و خاکستری در زندگیم زیاد دارم که مثل ستاره هالی سالی یک بار ظهور می کنند و بعدش هم بلافاصله وارد دوره غیبت می شوند تا هزار سال بعدی  . . .  این است که  کلافه می کند. مثل همان دیواری که ادم رویش تکیه بزند و دیوار فرو بریزد.

دیروز همه ی این ادم ها را پاک کردم! بعضی هایشان که تیک و تاک طوری هم بودند و با هر بار که عکس پروفایلتو عوض می کنی سرو کله شون پیدا میش که چه خوب شدی و فولان و بهمان! این دسته را خیلی سخت گیرانه نه تنها پاک کردم که بلاکشان هم کردم و از کرده خود دلشادم! این ها آدم های خطر ناکی هستند! 

جان آدم را می گیردند

بقیه شماره ها را هم پاک کردم که دود بشوند رو هوا و تمام شوند و در بهترین شرایط اگرررر اگررر روزی روزگاری شماره ی ناشناسی زنگ زد بپرسی شما؟!

سبک شده ام

می خواهم آن قسمت از وجودم را که دلش می خواهد تنها نباشد حتا شده با وجود آدم های نخاله حرث کنم .شاخه های اضافه اش را بزنم و مرتبش کنم! می خواهم بیشترین حرف ها را با رفیق ترین آدم های زندگیم بزنم! 




برچسب‌ها: دوست نوشت، روز نوشت

یأسی از جنس عصر جمعه

پنج‌شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 15:25

وقتی پیدا کردن یک آدم  که بزرگترین وزنه ی بودنش آدمیت باشد، برای اینکه بشود بغلش کرد و از آن روی سگش نترسید.... اینقدر سخت است! چطور میشود امیدوار بود به پیدا کردن یک باب منزل مسکونی ، پنجاه متری، شش دنگ ، با اسانسور و پارکینگ و فولان و بهمان و ...

برچسب‌ها: خرید خونه، حیرانی

در گل ماندگی

دوشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 09:18

سخت ترین کار دنیا همان نا آشنا ترین شان است!

آن قسمت که همیشه از کنارش سریع رد شده ای که به من که ربطی نداره! 


یک هفته وقت دارین عاشق بشین

سه‌شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 14:19


در راستای کلاس های فولان و بهمان مان

آقای اوستا فرمان داده که یک هفته وقت دارید عاشق بشوید . . .

چون در پایان هفته اتفاقی می افتد که فقط در صورت عاشق بودن  می توانید به کنه مطلب پی ببرید

حالا یک طوری دنبال کیس می گردم انگار که ماهی  دنبال آب بگردد . . .

از ننوشتن

سه‌شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 09:16


یکی از عمده دلایل ننوشتن، حرف زدن است!

 یعنی گوش  هایی حرفه ای و کار آمد به شنیدن و بعدش ادای کامنت هایی از کلیه جنبه های خاموش و روشن قصه! 

چند وقتی است که بحث های خون چکان و مفرحی در بین دوستان روی می دهد و آدم آنقدر خالی می شود که کن لم یکن  پستی آپ کرده باشد!

حالا که وبلاگ های زیادی می بینم که به گل نشسته اند، حداقل دوست دارم خیال کنم که در چنین موقعیتی هستند . . .

برچسب‌ها: روزنوشت

وقتی هیچ محاسبه ای جواب گو نیست

چهارشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 16:55


انگار که همه سفید ها تا ابد سفید می مانند و سیاه ها تاریک و سرخ ها هوس آلود و سیب در تمنای وسوسه 

انگار که دیوار ها فاصله می مانند و کلمه ها حرف فروخورده و کتاب ها دنیای کشف نشده 

آدم ها رهگذرانی پیاده و سواره که با رعایت فاصله از کنار یکدیگر می گذرند و چشم ها در نهان خانه ی شک و تردید و تزویر و امید دو دو می زنند

زمین همچنان استوار است و می شود هر روز صبح پرده را کنار کشید و گلدان گندمی را ورانداز کرد

انگار همه معادلات و محاسبات هر روزه با همان درصد از کسر و اعشار و سینوس و کتانژانت و دهم درصد در جریان است

 تا وقتی که مهربانی همچون رودی در رگ های خشکیده ی آدم جاری شود

انگار که باران رحمتی باشد بر همه بیهودگی ها و تاریکی ها . . . 

معجزه جاری میشود و شعله ای در میان سینه ات روشن می شود 

سفیدها می درخشند و سیب ها را می شود به دندان کشید و دیوار ها را پیمود و کتاب را را خواند و پنجره را زیست

انگار جزر و منها و ضرب می رود در سایه



پ.ن:

1- مریم از تو مسیح می بارد . . . مریمی . . . 

2- هر چیزی که خودتو خوشحال می کنه هدیه بده!

برچسب‌ها: هدیه، مهربانی، عشق نوشت

این کوچه . . .

سه‌شنبه 28 دی‌ماه سال 1395 ساعت 12:11

این سو خانه ی چوبی پیرمرد تکیده و زوار در رفته ای است که با گونه های آویزان و دهان باز به روبرو خیره شده است ، مدت هاست صورتش را اصلاح نکرده و گلوله های توپی پشمی ریز و درشت گله گله ،روی صورتش روییده اند. کلاه نمد مال کرمی  رنگی که یک گوشه اش پاره شده و سوراخی به غایت یک کف دست گوشه ی سرش پیداست که طاسی سرش را که بی مهابا می درخشد و کله صورتی رنگش را به نمایش می گذارد عیان کرده است.ابروهای بلندش از روی مژه ها روییده اند و تا جایی پایین تر از پلک، ادامه پیدا می کنند ، انگار کن که برای چشم ها، سایبانی از حریری نه چندان اعلا بافته باشند و متعاقبا دید ضعیف پیرمرد را به چیزی حدود صفر رسانده اند، چشم های قی کرده و سرخی دارد، تخم چشم ها انگار آب مرواری داشته باشند کم نور و بی فروق و متمایل به  طوسی شده اند و هاله ی خاکستری رنگی اطرافش دیده می شود، همین ماده ی سفید جمع شده دور چشم ها مژه های پیرمرد را به هم چسبانده. موهای بلند بینی از سوراخ های تقریبا متقارن بیرون زده اند و سرخی دماغ و سیبیل های پرپشت پیرمرد را از هم جداکرده اند. داخل دهان باز مانده پیرمرد خبری از دندان نیست، فقط یک دندان ناقص همچون نور شمعی بی رونق در دهان تابیده و پوسیدگی های فراوانش خبر از خاموشی عنقریبش دارد.

مرد پلیور قهوه ای چرک مرده و کت بلند طوسی ای به تن دارد که لکه های چربی، جا به جایش رد انداخته و غبار و خاک رویشان را با یک لایه ی غلیظ از هر گونه خطر پالودگی ناگهانی ،نجات می دهند. پاچه های کوتاه شلوار تا اندکی پایین تر از زانو را پوشانده و ساق های برهنه و پشم آلود پیرمرد با آن حالت زار و لندوک که به شدت رقت آور و ترحم برانگیز مینمایاند، هویدا شده است.گالش های پلاستیکی مرد که آستری قرمزش از پشت پا پیداست و دو سه شماره ای از پایش بزرگ تر است، خیس و براق است.

دست ها را حمایل تکه چوب بی قواره ای کرده است که شاخه های کوچک و ریزی دارد و از ظاهر زمختش پیداست توت است که این چنین پوست نخراشیده ای دارد. پیرمرد رو کتل چوبی کوتاهی که زیر پاهایش پیداست، نشسته و با جدیت به روبرو می نگرد، انگار دنبال چیزی یا کسی می گردد که ظنش برده همان طرف هاست. پشت سرش خانه در تاریکی دود فرو رفته، دودی که ماحصل آتش زدن هیمه های ریز و درشت و سرخ شدن زغال و آماده شدن تنور برای چسباندن نان است.

در چوبی این خانه دو لته است که دست ساز است و البته ناشیانه ساخته شده، بالای در قفل کوچک سبز رنگی در هوا تاب می خورد که باز مانده و کلیدش احتمالا لای کلید های دیگر با آن کش قیتونی سفید و قرمز  گردن پیرمرد است. روی یک لت از در با خش های عمیق و نامنظم و احتمالا با چاقو، حک شده است، آی لاوی ویو و پایین ترش اسم دخترانه ای کنده شده ،چیزی شبیه فریبا، شاید هم ثریا. چندا تا قلب سالم و تیرخورده هم دور سر این فریبا خانم در حال بال بال زدن هستند که از یکی دوتایشان مایعی می چکد که احتمالا خون باشد!

سبیل های زرد و نارنجی و ته سیگارهای پخش و پلای جلوی حکایت از بهمن پنجاه و هفتی دارد که در یکی از جیب ها ی عظیم پیرمرد لمیده است و لابد کبریت شش ستاره ی توکلی هم ضمیمه اش هست که حکایت چوب های ریز و نیم سوز زیر پا مانده است.بیرون خانه چند ردیف الوار تقریبا منظم حایل کوچه را ساخته اند که بالای آن پارچه ی قرمزی به دو سوی ستون ها میخ شده تا دید کوچه کاملا بسته شود و فقط الوارها و ستون های سیاه و دود خورده سقف خانه پیداست.

آن سو خانه ای دیگر است که دیوارهایش با کاه گل اندود شده است و انتهای الوار های داخل ساختمان از دیوار بیرون زده اند و کودکی خرد سال با دمپایی های زرد و کون لخت از نرده ها آویزان است و هر دستش را به یکی از الوار ها گرفته و احتمالا دارد تاب می خورد. زیر پایش آفتابه ی قرمز رنگ پلاستیکی با لوله ی بریده و لبه های آفتاب خورده و رد جوی باریک و خیس ریز پا حکایتی دیگری دارد اما!

کودک گونه های آفتاب سوخته و موهای اخرایی کوتاهی دارد که خط صاف قیچی کردن موها هنوز بر پیشانی اش پیداست و شادی غیر قابل وصفی از این بازی نا به هنگام را می توان در تمام وجودش باز شناخت و تنها چیزی که نشان از جنسیت کودک دارد آلت برهنه اش در هوا تاب می خورد.

آن طرف تر و به موازات ردیف خانه های دیگر این کوچه، جوی آبی روان است که سر منشا اش چشمه ای است با دو تا لوله و یک حوض کوچک که دو سه تا گربه ی زرد و سفید دور تا دورش زیر آفتاب لمیده اند و حمام آفتاب می گیرند. جوی آب انباشته از سنگ های ریز و درشت است که به هر کدامشان چیزی اویزان است و در جریان نه چندان تند آب در حال جنبیدن است، از یکی پوست خیاری که بسیار محتاتانه و نازک گرفته شده است، یکی  جلبک های کنده شده از سنگ های دیگر و از یکی دمب سبز گیلاس و یکی هم محتویاتن حلقوم دردناک و متعفن کسی که حتما به شدت سرما خورده که اینک این چنین کولی وار در آب جوب می رقصد و می جنبد.

تا آخر این کوچه دیوارها کاهگل است و الوارهای سنوبر نیمه و دایره کامل از سقف ها و دیوارها زده بیرون و جای مناسب برای لانه گزیدن گنجشگ را فراهم آورده است. از پشت حلبی های روغن نباتی که زنگ زده و به رنگ قهوه ای متمایل به زرشکی در آمده شاخه های چند درخت آلبالوی جوان در افق پیداشت که متعلق به باغ بالای حوض سنگی است که چشمه از لای سنگ های پرچین آن جوشیده است که برای مهار کردن آب لوله پولیکا های طوسی رنگ را در سرچشمه در پرچینها فرو کرده اند و حلبی های روغن نباتی را بالای سرش علم شده تا جلوی هر گونه آلودگی احتمالی آب چشمه گرفته شود.

پشت پنجره ی خانه بالایی که روبروی خانه پیرمرد است، پرده ای در حال باد خوردن است، از گوشه ی بالا رفته پرده توری که در هوا باد می خورد، چهره ی دختری پیداست که دارد خودش را تو آیینه درست می کند، موهای سیاه و بلندش را شانه زده و گیس کرده و بافته و انداخته پشت سرش، پیراهن سفید گل دار با حاشیه قرمز به تن دارد و یک ماتیک قرمز به دست دارد که میتوان ردش را پشت پلک ها، روی گونه ها و البته روی لب جست. دختری که می تواند فریبا باشد، یا ثریا و شاید هم پریا!




پ.ن:

نمی دانم این یاداشت را اینجا گذاشته بودم یا نه اما حتا اگر تکراری . . . دوست دارم باز بخوانمش

( تعداد کل: 763 )
<<    1       2       3       4       5       ...       51    >>
Instagram