X
تبلیغات
رایتل

لوبیا

دوشنبه 10 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:46


تا یه زمانی می نالی از بی ریشه گی

بعدش می رسی به بی پایه گی


مثل یک جوانه ی لوبیا که خود ب خود سبز شده

مثل علف های هرزه

اولش ریشه ندارد 

در بستر نامناسب ریشه دواندن کار سختی است

بعدتر که با هزار بدبختی ریشه کرد و تکیه گاه لازم

می ماند بی پایه

آخرش خشک می شود

میمیرد

مرگ در اوج ارتفاعات

یکشنبه 9 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 09:05


پرییشب گویا، آقای اسدی به دیار حق پیسوت.

آقای اسدی پیرمرد نود و پنج ساله ی طبقه ی سوم که زمانی دور از فرهنگیان و اساتید دانشگاهی بود و حالا تقریبا کنترل کلیه ی اجزای بدنش را از دست داده بود و بدون حضور دائمی پرستارانش نمی توانست زنده بماند.

اگر شما هم جزو آن دسته از آدم ها هستید که می گویند مگه ما واسه بچه هامون چه کار کردیم که بچه هامون واسه ما کن، و همچنین بار منفی مطلب پیشین در ازدیاد نسل را دریافت نموده اید، لازم است دکر کنم که مطلب ذیل را با دقت بیشتری بخوانید.

آقای اسدی که بهتراست زین پس بگوییم مرحوم اسدی سه شیقت پرستار داشت، شبفت اول از ساعت هشت صبح تا دوبعدظهر، شیفت دوم از دو تا هشت شب و شیفت سوم از هشت شب تا هشب صبح فردا، این پرستاران به فراخور ساعت حضورشان از و مزایا و حقوق برخوردار می شدند و همگی توسط پسر ارشد مرحوم از مزایای بیمه و تامین اجتماعی نیز بهره مند بودند.

غذای آقای اسدی توسط پرستار خانوم طبخ میشد که اغلب ساعت کاری کمتری نسبت به دو پرستار دیگر که آقا بوند پر می کرد در عوض آشپزی را هم بر عهده داشت. روی دیوار آشپرخانه لیستی از انواع اطعمه و اشربه ی مورد نیاز بیمار به علاوه ی خوراکی های مورد علاقه وی قرار گرفته بود تا به سمع و نظر همواره ی پرستاران برسد.

تخت بیمارستانی پشت پنجره طوری قرار گرفته که رفت و آمد ادم ها و ماشین ها دیده شود و کسی که روی تخت می خوابد همواره چیزی برای تماشا داشته باشد.

ویزیت هفتگی توسط پزشک عمومی و ماهانه توسط پزشک متخصص انجام میشود تا ضایعات  بیماری و علام پیری و فرتوتی قبل از هر گونه خسارت جبران ناپذیری شناسسایی و پیشگیری شود.تزریق سرم روزانه و مولتی ویتامین های هفتگی هم برای تقویت بنیه بیمار را لحاظ بفرمایید.

عروس آقای اسدی زن مهربان و خوش خلقی است و خانه آقای اسدی را با دسته گل های بزرگ تزیین کرده است و در گلدان های لعابی طرح اسلیمی دیفن باخیا نشا میکند و دم در پتوس های  قبراقش سه طبقه را راه رفته اند

قاب های بزرگ که پکیجی از تصاویر کوچک هستند به دیوار میخ شده اند و اگر چه نشانی از زیبایی ندارند اما انبانی از خاطرات ریز و درشت را با خود به نمایش می گذارند و جلوی تخت و زیر پای بیمار به دیوار متصل شده اند

آخر هر هفته طبقه ی سوم حتما مهمان دارد، که یا خود بچه ها و نوه ها هستند و یا دوستان و آشنایان دیگر که با گل و شیرینی از راه می رسند و انگار آمده باشند مهمانی دوره ای دوران دبیرستان.

آقای اسدی را که می بینی هوس می کنی بچه دار شوی، بچه هایی که انقدر خوب هستند و چنین کمر به خدمت پدر بسته اند، وقتی پیرمرد کنترل همه چیزش را از دست داد، وقتی مثل یک نوزاد بی اختیار شد، وقتی حتی نمی شناخت این جماعت را که اولادش هستند یا نیستند . . . آن وقت برایش فرزندان صالحی بودند.



پ ن :

آقای اسدی سه فرزند دارد که هر کدام سن و سالی ازشان گذشته . . .


لایحه

شنبه 8 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:46


پدر خانواده، کارمندی است دون پایه که در یکی از شرکت های دولتی با درآمدی متوسط مشغول به کار است، ریزه میزه و لاغر با رویای داشتن خانواده ای شلوغ. 

تازه پسر دوم و بچه ی سومش به دنیا امده که چغر ایستاده و میگوید یکی دیگر هم می خواهم. دو پسر و دو دختر که جفت کند جنسش را!

دختر بزگش هفت هشت ساله است.

ارزوی بزرگ زندگیش این است که روی تخت خواب بخوابد و از الان مهریه اش را یک فقره لب تاب انتخاب کرده است. از بس که دور از دسترس به نظر می رسد برایش و دست نیافتنی، گمان می کند لبتاب آنقدر می ارزد که مهریه اش شود.

دخترک مهر امسال، کفش نو نخرید برای مدرسه و کیف پارسالش را شست و دوباره امسال استفاده کرد. از رویای داشتن ام پی فور و همشاگردی هایش که سی دی من دارند حرف می زند، اما بلافاصله می گوید که باید قانع باشم و زیاده خواهی نکنم . . .

پسر بزرگش چهار پنج ساله است و با وجود هوش سرشار و استعداد درخشانش هیچ وقت در هیچ کلاس آموزشی ای ثبت نام نشده است.

مادر چروک خورده است و خسته ، موهایش را مدت هاست به پیرایشگری نسپرده که از ژولیدگی درش بیاورد و تارهای سفید مو را که نم نمک کنار گوش هایش جوانه می زنند، رنگ جوانی بزند تا صورتش حالی بیاید و رنگ و طراوت سال های نه چندان دور اوج جوانی و زیبایی اش را باز یابد.

برای پسرکی که تازه به دنیا آمده، یک تشک و یک لحاف نو خریداری شده و مقادیری لباس و بقیه ی وسایلش همان هایی است که هشت سال پیش خواهر بزرگتر استفاده کرده و چهار پنج سال بعدش برادر بزگتر. 

پدر خانواده اما برایش خیالی نیست که داشتن تخت خواب آرزوی دخترش باشد، یا پس فردا اتاق جداگانه ارزوی پسرش . . . پدر خانواده برایش مهم نیست که دخترش نمی رود کلاس زبان و انگلیسی یاد نمیگیرد، نمی رود کلاس شنا. برایش مهم نیست دخترش هیچ وقت نمی تواند چیز گران قیمتی را بخواهد و هیچ وقت نمی تواند غیز از ارزو ببافد، هیچ وقت نمی تواند داستان مسافرت های داخل و خارجش را برای هم کلاسی اش که تابستان در افریقای جنوبی بوده تعریف کند، هیچ وقت نمی تواند دنیا را آن ور از بیخ گوشش نشان دخترش بدهد.

فعلا هدف بزرگ کردن خانواده به هر قیمتی که باشد می چربد و برای دخترک توضیح می دهد که برایش بهترین بابای دنیاست اما فعلا نمی تواند برایش تخت خواب بخرد، لب تاب هم کلا به دردش نمی خورد و با همین کامپیوتر خانه شان سر کند. بهترین بابای دنیاست اما  . . .


کاش پدر می دانست، اگر قید آن سه تا بچه ی بعدی را می زد الان می توانست برای دخترش یک تخت خواب بخرد و بگذارد کوشه ی اتاق. کاش می دانشت شادی دخترک می ارزد به رویای خانواده ی پرجمعیتی که هیچ وقت نتواند از بچه هایش حمایت کند، نه برای آموزش و نه تفریح و نه رفاه و  . . . کاش پدر می دانست اگر قید بچه ی سوم را می زد الان می توانست پسر کوچک و شیرینش را بهتر پرورش دهد . . .




پ.ن:

از درک ماجرای فوق در مقیاس یک خانواده ی شش نفره عاجزم چه برسد به وقتی که با همین فرمول نسخه ی مملکت را بپیچند!


پاییز بازی

چهارشنبه 5 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 16:30


هوس پاییز بازی کرده ام

به یکی گفتم رد شد، آن یکی هم رد کرد... سومی هم حواله ام داد به حضرت عباس

عیبی ندارد، خودم تنهایی می روم پاییز بازی

میروم روی نیمکت چوبی کنجی که نشان کرده ام لم می دهم

بعدش هم میروم یک خرس صورتی می خرم برای خودم

و یک کیسه ی آب گرم که پر کند سرمای رختخواب پاییزی ام را


برای کلاغ های پارک نان خورد می کنم

گربه ها را کیش می کنم

چمن ها را می نوردم


پارک لاله را استاد می کنم امروز

تا آنقدر که قصه هایم را بفرساید

صاف که شدم می روم خانه


آقا پلیسه

سه‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 09:47


پلیس سر چهار راه به دختری که در حال عبور از چهار راه است می گوید: ماشـاالله! (با تاکید روی ش)


برداشت قانونی: خانوم باید برود به صورت کاملا معتبر و محکمه پسند برای خودش اسفند دود کند

برداشت غیرقانوی:  وای به روزی که بگندد نمک

برداشت دلی: پلیسا هم دل دارن خوب

برداشت چشم بصیرتی: حالا خانومه چه شکلی بود؟

برداشت غیرتی: خانمومه خیلی بی جا کرد از جلوی پلیس مملکت رد شد

برداشت حقوقی: شما قانونا نمی توانید ثابت کنید مامور اعمال قانون چشم چرانی کند چون در واقع امین ناموس مردم است.پس کلهم چنین اتفاقی نیفتاده است! یا امکان ندارد که افتاده باشد

برداشت روز: ببین خانومه چی پوشیده بوده که پلس هم بهش تیکه انداخته!!!

اون قدیما

دوشنبه 3 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 15:37


اون قدیما وقتی یکی به زنش خیانت می کرد همه تف و لعنش می کردن

اون قدیما وقتی یکی زن دوم می شد همه شماتتش می کردن

اون قدیما نچ نچ می کردن پشت سر زنایی که هوو بودن

اون قدیما خبر شنیدن مردی که دو تا زن داره خیلی خبر داغی بود

اون قدیما اگه دختره می فهمید طرف زن داره بعد از هوار و اندی هم که بود انگار که برق گرفته باشدش کات می کرد رابطه رو

اون قدیما دخترا با مردای زن دار دوست نمیشدن

اون قدیما مردا خجالت می کشیدن دو تا زن داشته باشن

اون قدیما مردم یه طوری نگاه می کردن به مردای دو زنه و زنایی که هوو می شدن

اون قدیما . . .


امروز اما اگه نگاهی به لینکای وبلاگا بندازید می بینید که داره عنوان "زن دوم هستم"  عادی میشه!


تابو شکست

زن های دوم پیش قراولان تخت خواب های سه نفره شدند

و خانه هایی با مردهای نصفه! و زن هایی که راضی اند و تاب می آورند . . .



پ ن: 

1- امروز خانومه میگه: زن داره، جزام که نداره!


2- دور نیست از همچین سیستمی که به کشورهای عربی و افغانستان برسیم که یا زن اولیه خودش میره برای شوهر زوجه جدید اختیار میکنه یا اگر هم نره آقا کاملا محقه که بره همچین فعلی رو مرتکب بشه و نه تو خانواده و نه تو جامعه وجهه شو از دست نده که هیچ! دلیل بر تمول و تملک بیشترش هم باشه. . . 


اون دنیا

دوشنبه 3 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 12:40


آغا ما دیروز رفتن به یک دنیای دیگر را تجربه کردیم.

یعنی نرفتیم  آن دنیا اما در اسکیل کوچکتر فهمیدیم چه حالی دارد!

آسانسور خراب است و برق راه پله ها هم سوخته است که باعث شد پس از طی طریق چهار طبقه گمان کنیم پنج طبقه را پیموده ایم.

طبقه ی پنج، طبقه ما است و طبقه ی چهار مالی! طبقه ی چهار پراست از ادم های آشنا و دوست و لب های خندان و طبقه ی چهار همه تقریبا غریبه اند و ادم ها عبوس اند، طبقه ی پنج کوچک و کم نور است و طبقه ی چهار نورگیر و بزرگ . . .

حالا شما گمان کنید ما یکهویی سرمان را انداختیم پایین و در ورودی طبقه ی چهار را بر خلاف فشار اهرم بالای در، به سمت درون فشار دادیم و در حالی که در باز می شد و منظره ی داخل نمایان میشد لبخند روی لب ما هم می خشکید و می ماسید و بدل به شرمندگی و خجالت زدگی می شد و برق از سه فازمان پرید که چرا این طوری شد و با همان سرعت در نصفه باز شده را تا ته کیپ نمودیم و ببخشیدی نصفه ای تحویل جماعت دایدم و به ادامه ی طی طریق در راه پله ها پرداختیم و بعد از طی دو پاگرد دیگر به طبقه ی خودمان رسیدیم و در را که باز کردیم به همان دنیای ملموس و اهلی خودمان برگشتیم . . .

تجربه ی دنیای های دیگر در سایزهای مختلف قابل تجربه است، مثلا آن یکی وبلاگ که برای چک کردنش باید لباس شب می پوشیدی در مقایسه با بلاگ اسکای و میزبان های دیگر فارسی زبان، عالم دیگری است.


بر همین اساس نتیجه گیری نمودیم که آن دنیا خیلی شکل ها می تواند باشد اما نکته ی برجسته اش این است که هر چه هست باید با تصورات ما تقابل  داشته باشد! چون تصورات ما کاملا این دنیایی است


چقدر هم خود جوش

دوشنبه 3 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 11:25


پریروزها زمزمه هایی بود که اگر مسلمانان در اعتراض به گذاشتن فیلم مستهجنی، توهین کننده به مقدسات مسلیمین روی سایت گوگل و امکان دانلود آن، دو روز سایت ملعون را تحریم کنند ، شرکت نامبرده فلان قدر ضرر می کند!

امروز متوجه شدم این اقدام خود جوش را به زور کرده اند تو حلقمان و بعضی سرور ها خودشان با تصمیم فلان شخص ذی صلاح گوگل را ناک اوت کرده اند و دسترسی اش نا ممکن است . . . 

در این میان بنده یک سوال دارم که بی زحمت به صورت وجدانی جوابش را بدهید ... حتی شده به خودتان!

هم پیج تان چیست؟ 

سایتی که با ان دسترسی تان را به نت مدیریت می کنید؟ 

هر روز بهش سر می زنید؟ 

چند وقت است به جای ایمیل از جیمیل استفاده می کنید؟ 

فایل هایی که حجم بالایی دارند را غیر از جیمیل با کدام صندوق پست الکترونیکی جابه جا میکنید؟

خبر فیلم مستهجن را کجا سرچ کردید و خواندید؟ 

عکس ها، مطلب ها، آهنگ ها، و هزار کوفت و زهرمار دیگر را از کدام سایت می گیرید؟ 

کل زندگیتان اعم از میل باکس و ریدر و پلاس و بلاگ اسپات و  گوگل تاک . . . در کدام سایت است؟

حالا سوال من این است!

با فیلتر کردن گوگل و عدم دسترسی دو روزه به سایت نامبرده کدام طرف ضرر بیشتری می کند؟ 



پ ن :

1- این اقدام مثل خود زنی می ماند، چون ده ها برابر چیزی که که گوگل متضرر شود جماعت مسلم متضرر خواهند شد، اگر چه گوگل هم ضرر کند.


2- همه ی ما از ساخته شدن فیلم موهن ناراضی هستیم و به پخشش معترضیم اما به نظرم اگر اقدام مورد ذکر اسمش خودجوش است باید خود کاربرها انجامش بدهند نه اینکه دستشان بماند تو پوست گردو و فایلی را که دیروز ده دقیقه ای ارسال می کردند به فلان نقطه الان باید هوار تومن پول پیک بدهند که  . . .


3- چند وقت پیش بود که اکثریت اکانت های دولتی و ذی صلاح در اعتراض به یاهو به جیمیل نقل مکان کردند. متاسفانه با گوگل هم به تفاهم نرسیدند گویا!

بعد از اندی

دوشنبه 3 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 09:59


الان دقیقا شانزده روز و  سه چهار ساعت است که آن یکی خانه ی ما را قفل و کلید زدند و فیلتر کردند تو چشممان. آن یکی وبلاگ هم بیشتر دردسر بود چه مدیریت و نوشتنش چه کامنت گذاشتنش . . . دیروز که این یکی پیج را آپ کردیم گمان می کردیم همه ی رفقا و دوستانمان در توفان این خانه به آن خانه شدن هایمان پریده اند و تنها مانده ایم . . . 

خلاصه اینکه ذوق زدیم از دیروز که دیدیم اماری به راه است و کامنت ها ی مهربان و عشقولانه از دوستان می رسد . . .

هیچی دیگه . . . همین

خواستیم بگویم سرمان خوش شد 

دمتان گرم

:)



پ ن : فقط مانده قطار لینک دانی هم بیاید سر جایش . . . 

:)

یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:58

یک ایمیل تازه برایم می آید


فرستنده :

 God


متن نامه:

Hello My Dear

کار پروژه ای

یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 10:35


در راستای تمدید قرارداد و جور کردن پول پیش برای صاحب خانه ی نازنین، حتی شده از زیر پای یک فیل هزار کیلویی که روی یک برگ اسکناس آبی یا سبز ایستاده باشد،  دیشب تا ساعت دو و نیم شب سر کار بودم.

کار نشریه بود و باید در اسرع وقت می رفت چاپخانه و تا پیش از مناسبات هفته از چاپخانه در می آمد. کار پروژه ای بود و متعلق به برادران عرزشی دو . . .

به غیر از مطالب کل نشریه که خواندنش خالی از لطف نبود (مخصوصا مطالب عرزش مدارانه اش)  اعضای کادر هم همگی باحال بودند!

یک خبطی کردیم و یک آهنگ لایت گذاشته بودیم و با ولوم مورچه ای که زیر لب وز وز می کند گوش می دادیم که هم کار پیش تر برود و هم سکوت فضا تلطیف شود  که دست بر قضا صدا به گوش دوستان رسید

از آن به بعد تا ساعت دو و نیم نصفه شب بود جایتان خالی مداحی گوش کردیم در حد لالیگا . . .

اگر چه ما موزیک پلیر را پاوز کردیم اما این جماعت که از تمایل ما به گوش دادن موسیقی مطلع شده بودند گوش هایمان را آنچنان مورد عنایت قرار دادند که هنوز داریم با ریتم اوپس اوپسشان هد می زنیم . . .


خلاصه اینکه ما ارمان هایمان را با مادیات تاخت زدیم

دو زار !!!

مخاطب خیالی

یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 09:44


غزل برای تو می نویسم

غزلکم . . .

تو مخاطب من باش

 تو بغضم باش

غزل غزل صدا شو

ترانه ی درد های من باش

معجون خود ساخته ای از حواءجم

غزلک شب هایم شو

غزلم


فرصت ها

یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 09:36


گمان کنم سر این خانه به دوشی ها و ادرس به ادرس کردن ها آنقدر نبوده ام که دیگر بشود گفت شده ام یک بلاگر یه لا غبا که آمار بازدیدش خیلی باشد چند ده نفر است . . .

 شاید از این فرصت بشود استفاده کرد و هر چی دلمان خواست نوشتیم

می دانید . . .

دلمان کباب است

مصداق همان قلب های قرمر که تیر غیب رفته تو حلقشان و از آن یکی ورشان در آمده

هیچ دلیل خاصی هم ندارد

کلا این روزها و خلی روهای دیگر آن قلب تپل و سرخ تو چشممان بال بال می زند و یک تیر بی پدر و مادر از یک وری که خدا می داند کدام ور است به سویش حواله م یشود و همچین ناکارش می کند که بیا و ببین

ادم وقتی یک جایی را داشه باشد که وقتی غرغش آمد یا وقتی تعداد تیرهای حوالتی از دست غیب بیشتر از حد تصور و تحمل بود بیاید تویش سیر بنالد و ضرضر های صدمن یه غاز کند و خالی شود ، خنک شود

اما به قول دوستی از چهار خط در و دیوار نوشت ما پایه های حکومت به لرزه می افتاد که زدند ترکاندنش

خلاصه اینکه

این منم

بلاگری تنها

در آستانه ی فصلی سرد

ملول

یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 08:51


پاییز دل مرا پر از حرف می کند

آن یکی وبلاگ نمی گذارد بنویسم

اصلا سرعت ندارد

کامنت گذاشتن هم کار حضرت فیل است . . . 

این است که رسیدیم به اینجایی که میبینید

( تعداد کل: 734 )
<<    1       ...       45       46       47       48       49   
Instagram